اونايي كه اين پستو مي خونن سه دسته اند:

1-     كسايي كه از كل ماجرا و عضو تيم بودن خبر دارن كه هيچ، شايد فقط ديدن كامنتاي بقيه براشون جالب باشه.

2-     دوستاي خاص وبلاگيم كه تو تيم نبودن ولي چون مي دونستم به محض تاييدي شدن شكايت مي كنن با يه كامنت خصوصي از من يه كم در جريان قرار گرفتن اما الان ديگه كامل مي فهمن جريان چي بوده مثل نويد و صادق و...

3-     اون دوستاي خوب وبلاگيم كه چون مظلوم بودن و صداشون واسه تاييدي شدن در نميومد منم هنوز هيچي بهشون نگفتم. واسه اين گروه اين توضيحو بدم كه :

يادتونه تو يكي از پستام گفتم مرتب تو دانشگاه كارم راه انداختن تحصن و اعتصاب و تعطيل كردن كلاساست؟ حتي يه بار يه هفته دانشگاه رو – تمامي دانشكده ها – رو تعطيل كردم و جالب اينجاست كه نذاشتم اينهمه دانشجو اين يه هفته رو برن خونه همه ميومدن تو حياط دانشگاه مي شستن و سخنرانياي ما رو گوش ميكردن

خلاصه اين دفعه اين برنامه رو تو محيط مجازي به پا كرديم! ‌يعني يكي از دوستاي خوبم (مهدي-وبلاگ عقل و جهل) رفت مسافرت و من از اين فرصت استفاده كردم تا يه پروژه مهيج رو پياده كنم :‌‌"‌ پروژه تحريم" !!! اما واسه اينكار به همكاري همه ي دوستاي وبلاگيش احتياج داشتم و فقط با دو تاشون "احسان" و "ياسي" يكي دو بار محدود تبادل نظر كرده بوديم. خوب اگه فكر مي كنيد اول از همه رفتم سراغ اين دو تا در اشتباهيد چون هدايت اينطور جريانا نيازمند يه روانشناسي دقيقه. بنابراين اول از همه رفتم سراغ يكي از دوستاش به اسم "بي تا " بعد از هماهنگي با اون يه مقدار باهاش تقسيم كار كردم و همزمان رفتم پيش ياسي و احسان و بقيه

كلا نقشه م  اين بود كه همه مهدي رو چنان تحريم كنن كه وقتي برگشت احساس نامرئي بودن بهش دست بده و بعد از اينكه دچار افسردگي شد و اشكش دراومد بعد همه با هم بريم پيشش و سورپرايزش كنيم. روند كار اين بود:

اسم عمليات : برنامه سورپرايز مهدي!

اعضاي تيم : من ،‌ بي تا، هدي ، ياسي ، احسان‌، آسيه، رهاترين، 2/3،‌ هواشناس ايراني ، نيروانا، پيمان(علي)

تقسيم كار: بعضيا رو كه خودشون با هم ارتباط داشتن هماهنگي يكيو به اون يكي سپردم  مثلا آسيه رو به ياسي سپردم و هدي و رهاترين رو به بي تا و 2/3 رم هم به بي تا گفتم كه بسپره به رهاترين!

اقدامات:

گام اول – بعد از بازگشت مهدي هيچكس براش كامنت نذاره . به هيچ وجه!

گام دوم- همه نظراشونو تاييدي كنن تا نظراتي كه مهدي بعد از بازگشت گذاشت رو تاييد نكنن و يا حذف كنن!

خوب همه چيز طبق برنامه پيش رفت . مهدي هم به شدت افسردگي گرفت طوريكه قات زد عكس "وبلاگ مورد نظر حذف شده" رو لود كرد رو وبش كه همه فكر كنن وبلاگو حذف كرده. بعد از اطلاع رسان من دباره اين دسيسه دشمن به اعضاي تيم دوباره صفحه لاگين بلاگفا رو لود كرد رو وبش بلكه يكي از بچه ها گول بخوره و توش لاگين شه و مهدي وبشو هك كنه! بعد از هشدار من به تك تك بچه ها اينبار رفت و به اسم من واسشون خصوصي گذاشت كه زود بريد تو اين صفحه لاگين شيد! كه خوشبختانه با تلاشها و مجاهدت شبانه روزي من خطر اين فتنه را هم از سر گذرانديم و نهايتا عمليات با موفقيت به ژايان رسيد : مهدي برگشت و اين پست رو گذاشت . بريد ببينيد

حالا هم واسه شفاف سازي اقدامات هم براي تجديد خاطره و  از مهمتر ماندگاري اين حركت قشنگ در يادمون متن كامنت هاي تبادل شده با بچه ها رو ميذارم اگه اسم يا كامنت بعضي هاشون نيست به يكي از اين دلايله: 1- بعضي از كامنتا رو مشتركا واسه همه شون گذاشتم و براي جلوگيري از تكرار فقط يه نمونه شو ميذارم 2- بعضي از بچه ها كامنتايي كه واسه شون گذاشتم رو هنوز برام نفرستادن 3- بعضيا مثل اين احسانِ... قدر كامنت خصوصياشونو نمي دونن و اونا رو حذف ميكنن!

قبل از اينكه كامنتا رو بخونيد بگيم كه حواستون باشه دفعه بعد معلوم نيست يه همچين پروژه اي رو سر كدومتون پياده كنم  نقشه م واسه مهدي هم اول خيلي بدتر از اين بود بچه ها رو به مرگ گرفتم تا به تب راضي شدن نقشه اولمو هم تو كامنت اول با بي تا بخونيد  خودم نمي دونم چرا تو اين مدت 5 كيلو وزن کم كردم! فكر كنيد 5 كيلو تو 10 روز! عكس قبل و بعدمو گذاشتم تو ادامه مطلب كه خانوما با رمزي كه بهشون دادم برن ببينن چي به خود زيبا گذشته تو اين مدت!  حالا كامنتها:

يكشنبه 13 تير ساعت 17:53 (بي تا در جواب من كه گفتم يه نقشه دارم واسه وقتي مهدي برگشت!):

"سلام خانومی

ممنون از تبریکت[گل]

 پایتم خفن [قلب]"

جواب من:

"خوب یه خورده بیرحمانه ست ولی خیلی توپه[شیطونک]

نقشه اینه که من با اسم "احمد" -همون دوستش که عروسیش بود- میرم یه کامنت میذارم به همه خبر میدم که متاسفانه مهدي عزیز جمعه شب در راه مسافرت به خاطر یه تصادف وحشتناک فوت کرد [گریه] البته خیلی جدیاااا[رضایت]

بعد میگم ما نتونستیم بخاطر شرایط و همینطور شدت تاثرمون از این مصیبت زودتر بیایم و خبر بدیم ولی با کمک دوستان من تصمیم گرفتم یه وبلاگ به یاد مهدي درست کنم و...

بعد ادرس وبلاگو "be-yade-aghlojahl" رو ميذارم[نیشخند] بعدم تو وبلاگ يه سري عكس از صحنه تصادف يه ماشين و يه سري عكساي تشييع جنازه و قبر تازه ميذاريم[خنده] همه ي بچه ها رم خبر مي كنيم هماهنگ باشن بيان تو وب عقل و جهل و وبلاگ يادبودش كامنتاي تاسف بار و گريه و زاري و شوكه و...بذارن[زبان]

همه مونم يه پست تو وبمون ميذاريم كه خبر فوت يكي از دوستان وبلاگي ما رو شوكه كرده. بعد فكرشو بكن اين برگرده اينا رو ببينه.....[خنده]"

بي تا:

"وای نه[تشویش]دلت میاد[تشویش]بچم گناه داره[تشویش]"

من:

" سلام

دلت میاد یعنی چی؟!!![تعجب]

اگه قرار باشه سربه سر کسی بذاری باید اذیت بشه دیگه وقتی آب می پاشی رو یکی از خواب می پره دلت میاد دیگه می خوای شوخی کنی دیگه. حالا با این حساب پایه ای ؟! مطمئن باش اگه این پیشنهادو به مهدی میدادم با کله میومد. خواهشا نرو دو روز دیگه جواب بده بی تا جون! پروژه عظیمه باید زودتر دست به کار شیم وقت کمه[لبخند][گل] "

بي تا:

" این با اب پاشی خیلی فرق داره میدونی اگه یکی به مامانش بگه بیچاره چه حالی پیدا میکنه

نمیشه یه کوچولو فیلمنامه رو عوض کنی؟"

من:

"به دلایل مختلفی مطمئنم اونم مثل ما هیچ کدوم از کسایی که میشناسنش نمیدونن این وبو داره[خونسرد]

خیلی خوب حالا که اونو نمی تونی نقشه رو عوض می کنیم :

وقتی برگشت و آپ کرد هیچکی براش نظر نمی ذاره. همه مونم واسه نظرامون تایید میذاریم و هرچی نظر گذاشت تایید نمی کنیم. اینجوری کاملا گیج میشه احساس میکنه تو یه محیطی گیر کرده که غریبه وهیچ چیز براش تعریفی نداره نهایتا وقتی اشکش در اومد با هماهنگی همه با هم سورپرایزش می کنیم

اینو هستی؟[رضایت]"

بي تا:

" ولی من مطمئنم دوستاش میدونن فقط خانوادش خبر ندارن

با اینکه خیلی سخته ولی فقط واسه گل روی تو قبول میکنم[لبخند]

خیلی سختمه نظرارو تائیدی کنم [تشویش] و جوابشو ندم ولی چون دوس ندارم دل کسی و بشکنم باشه[نیشخند]"

من:

" ســــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟!!!!!!![تعجب]

ســــــــــــــــــــــــــــــــــــی داداش؟!!!!!!!![تعجب]

منت میذاری؟!![عصبانی]

بخاطر گل روی من؟!!![تعجب]

واسه منم سخته عزیزم تا حالا تاییدی نکردم ولی میرم به همه دوستام خبر میدم قضیه چیه[رضایت][خونسرد]

حالا اگه بی منت موافقی بریم با بقیه بچه ها هم هماهنگ کنیم[چشمک]"

بي تا:

" خب منم تاحالا تائیدی نکردم
شوخی کردم بابا چرا بهت بر میخوره
قبوله گلم
بوس بوس"

من:

"[لبخند][بوسه]

باشه گلم[گل]

من با یاسی و احسان در ارتباطم. تو هم که با هدی مرتبطی خبرش کنه انجام بده . رهاترینو تو باهاش ارتباط داری؟"

بي تا:

" هدی با من ولی رهاترین باهاش رابطه ندارم دست خودتو میبوسه[نیشخند]

اگه نتونستی بگو بهش میگم عیب نداره[چشمک]"

دوشنبه 14 تير من واسه ياسي و احسان ماجرا را تو يه كامنت تشريح كردم

جواب احسان:

" هماهنگم..ولی گناه داله [نیشخند] با چی می خوای سورپرایزش کنی ؟"

جواب ياسي:

" سلام زیبا جان

 

خصوصیتو خوندم .من حرفی ندارم.اما همه دوستهاش قبول میکنن.یعنی هیچ یک از دوستاش کامنت نمیدن.راستش کمی دلم می سوزه.ناراحتش نکنه این کار....[تشویش]

 

ولی اگه شما میگید چی بگم خب.اگه قبول نکنم میشم ساز مخالف.باشه قبوله[تشویش]"

من:

" نه بابا چه ناراحتی ای گفتم که بعد یه مدت سورپرایزش می کنیم با کلی کامنت . مطمئنم یه خاطره ی خیلی خوب و تکرار نشذنی براش میشه! تو هم با شوق این کارو بکن مطمئن میدونی که جنبه داره و اهل ناراحت بازی و این حرفا نیست فقط یه مدت تو شوک و سردر گمی به سر میبره بعد یهو..........
فقط جان من مثل مامانا که همیشه نقشه ها رو به خاطر احساسات و دلسوزیشون خراب میکنن یه وقت قضیه رو براش لو ندیااا
راستی ما کارا رو تقسیم کردیم اینجوریه که هر کس که اونایی رو که باهاش ارتباط داشت در جریان میذاشت پس هماهنگی این آسیه خانوم هم دست تو رو می بوسه گلم ما هیچکدوم باهاش ارتباط نداریم
راستی یاسی جون یادت نره که اگه نخواستی نظراتتو تاییدی کنی پس حتما زود کامنتایی که واست میذاره رو حذف کنی . اوکی؟"

خوب حالا نوبت پيمان (علي) و هواشناس ايراني بود.

سه شنبه 15 تير كامنت من به هواشناس:

"سلام آقای هواشناس
بابا این هواشناسی خیلی خوبه ولی هوای برو بچ دوستای وبلاگ عقل و جهل اساسی آفتابی آفتابیه با یه نقشه و برنامه با حال!

قضیه اینه که با دوستای وبلاگی عقل و جهل یعنی من و یاسی و احسان و بیتا و هدی و رهاترین و 3/2 و اسیه و علی و نیروانا، همه مون با هم قرار گذاشتیم از مسافرت که برگشت با یه حرکت دسته جمعی و نقشه با حال سربه سرش بذاریم اساسی!
برنامه اینه که وقتی مهدی برگشت و آپ کرد هیچکی تاکید می کنم هیچکی براش نظر نمیذاره اصلا نظرات پستای خودمونم ترجیحا تاییدی میکنیم اگه کسی نتونست تاییدی کنه حتما باید کامنتایی که بعد از برگشتن مهدی واسش میذاره رو حذف کنه (سریع) اینجوری مهدی تو یه سردرگمی و شوک شدید فرو میره و مات می مونه که چه خبره؟ یعنی کسی اونو نمی بینه؟!!
بعد وقتیکه دیدیم به اوجش رسیده یهو همه باهم سوررایزش می کنیم و حمله میاریم به وبش و ذوقمرگش میکنیم
گفتم که هماهنگ باشی یه وقت کارو خراب نکنی تو هم طبق نقشه عمل کن گلم یه وقت نری لومون بدیاااا کامنتم اصلا نمیذاری واسش اوکی؟ هماهنگی؟"

جواب هواشناس:

" سلام

در مورد برنامه سورپرایز مهدی من هم موافقم خیلی جالب میشه [چشمک]

حال معلومه کی میاد؟ خبری داشتید قبلش خبر بدید.

روم حساب کنید. [خونسرد]"

جواب پيمان:

" سلام

 

خیله خوب کار خیلی جالبی.من هم اینکارو خواهم کرد....[گل]"

تو اين فاصله با نيروانا هم هماهنگ كردم

نيروانا:

"چشم حتماَ هر چی شما بگین دوست جونم"

 و برگشتم سراغ بي تا:

" سلام بیتا جون

یاسی و احسان و علی و نیروانا رو هماهنگ کردم

آسیه رو هم سپردم به یاسی

فقط این اقلیم رهایی (رهاترین) رو که تو تو وبش لینکی![تعجب] تو که باهاش در ارتباطی یا بودی انجامش بدی بهتره که من . من اصلا باهاش ارتباط نداشتم. 2/3 رو هم بسپر به اون بهش بگه و کاملا توجیهش کنه. فقط زود باشن چون وقت زیادی نداریم

اوکی گلم؟[قلب]

می بوسمت[بوسه]"

چهارشنبه 16 تير- بي تا:

" حله [شیطونک] همه قبول کردن[شیطونک] آماده عملیات[نیشخند]حالا کی قصد داره برگرده؟"

من:

" ایول[شیطونک]

والا وقتی جمعه شب رفته و گفته یه هفته دیگه برمی گردم حتما زودتر از جمعه نمیاد دیگه!

ولی در هر حال شما آمادگی خودتونو برای مواجهه با هر اتفاقی حفظ کنید[نیشخند]

حالا حدس بزن اینور من کیا رو هماهنگ کردم:

یاسی

احسان

علی

نیروانا

هواشناس ایرانی

تموم شدن همه رله اند[چشمک][خونسرد]"

همون روز من به ياسي:

"سلام یاسی جون
آسیه چی شد؟صحبت کردی فقط اون مونده
تیممون که همه هماهنگن اینان:
من،علی، بیتا،احسان،رهاترین،3/2،هواشناس ایرانی،نیروانا،هدی
فقط آسیه رو منتظر جوابتیم
یادت باشه به آسیه بگی نه کامنت بذاره نه تایید کنه اگرم تاییدی نیست زود حذف کنه.
باشه عزیزم؟
منتظرتیم همه
راستی جالبه تو کل بچه ها فقط تو بودی که یه کم شک داشتی! همه نه تنها معتقدن برنامه جالبیه بلکه اسمشم گذاشتن : برنامه سورپرایز مهدی!"

همون روز ساعت 16:52- ياسي:

" سلام زیباجون

 

به آسیه هم گفتم.هنوز جوابمو نداده.منتظر برنامه سورپرایزش می مونم.[چشمک]"

من به بي تا:

"راستی یاسی به آسیه هم گفته[نیشخند]

اسم عملیات : "برنامه سورپرایز مهدی"![خنده] "

بي تا:

"واسش اسم هم گذاشته[خنده]

من که اماده ام حالا یک هفتش نشه یه ما اخه اول قرار بود 2-3 روزه بره شاید تا موقعی که بیاد من نباشم اخه قراره بریم مفاسرت[قلب]اگه نبودم تا بر نگشنم عملیات و تموم نکنیداااااااااااااا[شیطونک]

زیبا جووووووووووووووووووونم حالا نمیشه نظرارو تائیدی نکنییییییییییییییییییم؟[زبان][نیشخند]

بوس بوس[گل]"

من:

"خوب راستش عزیزم نمی خوام به زور مجبور به کاریتون بکنم

اگه واقعا می بینی تاییدی کردن برات خیلی سخته می تونی یه کار دیگه بکنی ولی باید خیلی آنلاین باشیاااا اونم اینه که خیلی سریع بعد از اینکه نظر داد نظرشو حذف کنی!

البته چون نظرشو بعد از گذاشتن می بینه قضیه رو بی مزه میکنه ولی خوب نمی تونم به عنوان یه آزادیخواه مردم رو به زور مجبور به انجام کار کنم[ناراحت] پس اگه تاییدی نکردی زود کامنتاشو حذف کن باشه گلم؟

داری میری سفر؟کجا؟ بودی حالااا[نیشخند]"

بي تا:

" تو جون بخواه [قلب] کیه که بده[نیشخند]

ولی باش حتما تاییدی میکنم مشکلی نیس

با اجازه لینکیدمت[لبخند]

بوس بوس[گل]"

 

و... ياسي هماهنگ كننده مي شود!:

" سلام زیباجون

به آسیه هم گفتم.اونم تمام و کمال موافقتش رو اعلام کرده[لبخند]"

 

و بالاخره  پنج شنبه بعد از ظهر مهدي شنگول و بي خبر از همه جا برگشت! و پست جديد گذاشت: " سلام دوستان ، من برگشتم!"

من بلافاصله كامنت واسه همه :

" وای خدایا

اتفاق افتاد! برگشت

آماده باش بی تا جون

منم تاییدی کردم

[خنده]"

پيمان:

" سلام خوبی؟

ای اییییییییییییییییییییی ییی بگم؟ حالا  میرم بهش میگم..[خنده][خنده]

لوتون میدم مگر اینکه به خواستم جواب مثبت بدی یا بالاخره من رو تطمیع(املاش درسه؟ این ت ها مارو کش) کنی.........[زبان][زبان]

 

 

خیله خوب خیالت راحت دارمش..[چشمک]"

 

يك روز گذشت و هيچكس از دوستاي هميشگيش براش كامنتي نذاشت...روز دوم شد و مهدي با رواني آرام اومد و واسمون كامنت گذاشت . باز هم كسي نرفت كه هيچ تمامي نظراتش هم حذف شد يا اصلا تاييد نشد كه حذف بشه!...:

احسان:

" یه وقت مهدی از افسردگی خودکشی نکنه ؟ [نیشخند] کی تموم می شه تحریم هسته ای ش ؟ [زبان]"

رفتم و احسانو آروم كردم سوتي نده! بعد از تاييدي كردن وبم كه به بعضي از دوستاي وبلاگايم مثل نويد جريانو گفته بودم نويد هم كامنت گذاشته بود كه :" ما خواستار پايان دادن به تحريم هستيم [زبان]" البته كه نظر نويد بيچاره تاييد نشد !

روز سوم: ديدم مهدي براي بعضي از بچه ها مثل نيروانا و ياسي و هواشناس بازم كامنت گذاشته و اونا هنوز نديدن كه حذف كنن زود رفتم و بهشون اخطار دادم!

ياسي:

"بابا سخت نگیر.بیکار نیست بره تو پست قبلی رو نگاه کنه که....این یکی کامنتشو تو این پست جدید تایید نکردم.

حواسم هست.میگم قبل از سورپرایز شدن بچه امون سکته نکنه[نیشخند] "

نيروانا:

"سلام عزیزم [قلب]

حرص نخور عزیز دلم من تو رو دق نمی دم [بوسه]

فقط شرمنده رفته بودم کوهنوردی [چشمک]هیچ کدوم از کامنتها رو ندیدم [زبان]

اما فرمایشات شما زیبا خانم گلم اجرا شد فقط یه خورده دیرتر قربونت برم[نیشخند]

[بوسه][بوسه][بوسه][بوسه][بوسه]"

پيمان:

"سلام

 

هنوز نقشه برقراره دیگه؟؟؟؟؟/

 

ببخشید یه مقدار من دیر نظرشو پاک کردم  زودتر نتونستم بیام..."

 

به خاطر اين اشتباه به پيمان گفتم تاييدي كنه .

پيمان:

"خیله خوب تائیدیش کردم....[چشمک]"

رهاترين:

"سلام زیبای عزیز...خوبی گلم؟

میگم  با این کارتون که این آقا مهدی بنده خدا  خیلی ناراحت میشه؟دیدی افسرده شد یه دفعه جوون مردم کار داد دست خودش...! [نیشخند]

کامنتش هم حذف کردم ولی اگه برگرده ببینه کامنتش نیست فکر کنم کلی بهش بربخوره...دیگه مسئولیتش با خودتون...[چشمک]

راستی وبلاگ زیبایی هم داری...لینکت کردم...خوشحال میشم که منو هم لینک کنی...[لبخند][گل]"

خوب من جواب رهاترين رو هم دادم !

روز شنبه من تا ظهر خوابيدم چون شبش تا صبح داشتم كشيك مي دادم كسي گاف نده! اما ظهر با اين كامنت ياسي مواجه شدم:

"زیبا جون مهدی پست جدید زده و انگاری خیلی دلش گرفته از اینکه کامنت نذاشتیمش براش...برای این پست هم نذاریم.آخه پس کی؟در ضمن اونی که براش خصوصی گذاشته بخدا به جون پسرم من نبودمها.نمی دونم راجع به کی حرف زده تو

وقتش به من هم بگو[لبخند]"

من با تعجب رفتم و ديدم مثل اينكه دير رسيدم چون مهدي كلا وبلاگو برداشته بود و جاش همون عكسيو گذاشته بود كه اول گفتم. من از خصوصي اي كه ياسي گفت چيزي سردرنياوردم واسه اين فكر كردم مهدي يه كامنتي از طرف من به ياسي داده!:

"سلام یاسی جون
قضیه خصوصی چیه؟ منم واست کامنتی نذاشتم که توش راجع به کسی حرف زده باشم احتمالا کامنتو خود مهدی گذاشته چون انگار یه چیزایی بو برده
یه سر برو وبلاگش اول که بری ممکنه فکر کنی ولاگو حذف کرده ولی اگه دقت کنی از کیفیت عکسی که رو صفحه گذاشته می فهمی که عکسه و وبلاگ به قوت خویش باقیست یه دلیل دیگه هم اینکه کل عکس لینکه به صفحه ایجاد و ثبت وبلاگ ! ببین چون عکسو بریده و گذاشته رو یه تم سفید و عکسو کلا لینک کرده بنابراین نمی تونسته فقط یه قسمتایی از عکس رو لینک کنه مثلا قسمت صفحه اصلی بره تو صفحه اصلی و قسمت ثبت این وبلاگ بره تو ثبت وبلاگ! حتی نوشته های بالا هم لینکن یعنی میشه روشون کلیک کرد!!! اینو گفتم که بدونی نه اون کامنتی که میگمو من دادم نه این عکسی که رو وبلاگش گذاشته واقعیه من آخرین کامنت خصوصی که بهت دادم همون بود که آخرش نوشته بودم واسه ابولفضلت اسفند دود کن"

بنابراين يه كامنت اطلاع رساني واسه همه فرستادم:

" سلام بی تا جون

 اول اینکه من واست کامنتی نذاشتم که توش راجع به کسی حرف زده باشم اگه یه همچین کامنتی داشتی احتمالا کامنتو خود مهدی گذاشته چون انگار یه چیزایی بو برده و تو وبلاگ بچه ها از طرف من داره خصوصی میذاره!

یه سر برو وبلاگش اول که بری ممکنه فکر کنی وبلاگو حذف کرده ولی اگه دقت کنی از کیفیت عکسی که رو صفحه گذاشته می فهمی که عکسه و وبلاگ به قوت خویش باقیست یه دلیل دیگه هم اینکه کل عکس لینکه به صفحه ایجاد و ثبت وبلاگ ![خنده] ببین چون عکسو بریده و گذاشته رو یه تم سفید و عکسو کلا لینک کرده بنابراین نمی تونسته فقط یه قسمتایی از عکس رو لینک کنه مثلا قسمت صفحه اصلی بره تو صفحه اصلی و قسمت ثبت این وبلاگ بره تو ثبت وبلاگ! حتی نوشته های بالا هم لینکن یعنی میشه روشون کلیک کرد!!![تعجب] اینو گفتم که بدونی نه اون کامنتی که میگمو من دادم نه این عکسی که رو وبلاگش گذاشته واقعیه من آخرین کامنت خصوصی که بهت دادم همون بود که در مورد مسافرتت نوشته بودم[رضایت]"

فكرشو بكنيد به تك تك بچه ها گفتم آخرين كامنتي كه واسشون نوشته بودم چي بوده! اون چيزي رو اشاره ميكردم تو كامنت قبلي كه به جز من و اون آدم كسي جريانشو ندونه!

 

بي تا:

" وااااااااااااااا[تعجب] چرا وبشو این شکلی کرده[تعجب] اخه هدفش از این کار چیه؟[تعجب] این قده دلم میخواد برم کلی لیچار بارش کنم [خجالت] اخه اومده واسم نظر گذاشته یه چیزایی نوشته [عصبانی]

نکنه یکی از بچه ها لو داده[شیطونک]"

من:

"[خنده]

خوب معلومه گلم که چرا اینکارو کرده : فکر کرده دور از جونت ما اوشگولیم همینقدرم نمی فهمیم[خنده][خنده][خنده][زبان]

حالا چه کامنتی گذاشته بود؟ از طرف خودش یا از طرف من یا با اسم "یه نفر"؟[چشمک]

خیلی جالب شده قضیه[نیشخند] زود بیا بگو چی گفته بود"

بي تا:

"نه دیروز که اومده به اسم خودش نظر داده

چیز به خصوصی نیس فقط راجع به پستم نوشته[خنده] صبح قبل از اینکه وبشو تعطیل کنه رفتی؟بنده خدا خیلی ناراحت بود[خنده]"

من:

" نه نرفتم یاسی بهم گفت یه چیزایی گذاشته بوده چی نوشته بود؟ دقیق بیا همه شو بگو بهم[شیطونک]"

بي تا:

" امروز اول اپ کرد گفته بود واسه خودم متاسفم و یه همچین چیزایی جمله هاش دقیق خاطرم نیس ولی شاکی بود یه 2 بیتی هم گذاشته بود بعد عوضش کرد شعره رو برداشت یه چیرایی دیگه نوشت و جواب کسی که واسش نظر خصوصی داده بود گذاشت دو باره چن دقیقه بعدش تعطیل شد[خنده]"

بعداز ظهر شنبه مهدي دوباره قاتي كرد و اينبار اون صفحه لاگين بلاگفا رو لود كرد رو وبش!

مجددا كامنت همگاني من!:

" سلام رها جون
انگار یه نفوذی تو بچه ها هست! شده ستون پنجم دشمن
ولی خلاصه اومدم بگم 2باره صفحه رو عوض کرده حواست باشه تو این صفحه جدید که تو وبشه یه وقت یوزر نیم پسورد وبتو وارد نکنی چون مستقیم میفته دست اونو و وبت هک میشه! دلایل:
1- اگه تو صفحه اصلی خود بلاگفا باشی تقریبا هر ثانیه لیست وبلاگای به روز شده رفرش میشه ولی این سایت مهدی رو اگه ده بارم ببندی و باز کنی به هیچ وجه رفرش نمیشه
2- اصلا تو خود هشدارهای امنیتی بلاگفا - که تو میز کار وبلاگته اگه خونده باشیش- میگه قبل از وارد کردن یوزر نیم و پسورد وبلاگتون مطمئن باشی که آدرس بالای صفحه بلاگفا دات کام باشه نه وب دیگه ای
نمیدونم والا با این کارای مهدی من از صبح کارم شده اینکه بیام تو وبلاگ شماها هشدار بدم یعنی چی آخه؟ "

بي تا:

" امان از دست این مهندس [خنده] ولی خودمونیم بازیه باحالی شده هاااااااااااا[خنده]مگه نگفت دیگه کمتر میام نت [تعجب] بیشتر شده که[خنده]"

من:

"[خنده]

حسابی قاتی کرده[خنده]

ولی من اگه پست صبحشو می خوندم بلافاصله تحریمو برمیداشتم چون ما می خواستیم اشکش که دراومد سورپرایزش کنیم ولی واقعا فکر نمیکردم اینقدر زود اشکش دربیاد کوووووووووووووووچوووووووووووووووووووووولووووووووووووو[ناخوش]"

بي تا:

"[خنده][خنده][خنده]

از مهدی عکس العملی غیر از این بعید بود [خنده] مطمئن بودم بیکار نمیشینه و یه کاری میکنه ولی فکرش نمیکردم بخواد این جوری کنه[خنده]خیلی با حال شده[خنده][خنده] این بازی رو ما شروع کردیم ولی اون تموم میکنه[خنده]"

از هر فرصتي بايد براي مسخره كردن مهدي استفاده كرد پس، من:

" "ولی اون تموم میکنه"

!!

یعنی میمیره؟!![خنده][خنده][خنده]"

 

كمتر از دو ساعت بعد يه كامنت عجيب داشتم از بي تا:

"یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!![تعجب] چیکار کردی؟ ایدی منم میشناسه"

من:

"چي مي گي من كاري نكردم . قضيه چيه؟"

بي تا:

"حدس زدم کار خودش باشه[خنده]ببین واسم چی نوشته:

( ببین لو رفتم! [خجالت]

برو وبلاگش این کاری که میگن رو انجام بده .

وارد وبش شو . لاگین کن بعد من یه کامنت اشتباهی به نام یکی دیگه گذاشتم . اونو حذفش کن.من نمیتونم چون آیدیم رو میشناسه. زودباش زودباش .[نیشخند])"

من:

" [خنده] وااااااااااااااااااااااااااای[خنده] جدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/[خنده] ببینم این ما رو چی فرض کرده؟[خنده]"

بي تا:

"بچم خل شده[خنده]

حالا چرا اسم تو رو اورده ؟ ببینم نکنه دستتون تو یه کاسه اس[شیطونک]"

من:

"حالا جدی با اسم و لینک من داده بود؟![خنده]

می خواد بیاد وبلاگ ما رو هک کنه که چی بشه آخه؟[ناخوش]"

بي تا:

"اره با اسم تو بود

اگه نقشه اولی بود دیگه چیکار میکرد؟

ای دی مو بهت بدم؟ادم می کنی؟اخه راحت تر از نظره"

من:

"[خنده]راست میگیا اگه نقشه اولو اجرا میکردیم چه بلایی سر خودش می آورد؟[ناخوش]

حالا دارم قضیه رو به همه اطلاع میدم می ترسم این نظرو واسه همه کپی کرده باشه[تعجب][عصبانی]

بی تا جون ویندوزمو تازه عوض کردم مسنجر ندارم چون فلش ندارم از داخل ایمیلمم نمی تونم چت کنم[ناراحت]

ولی آی دی تو قبلا بهم دادی[بوسه][گل]"

خوب وسط اين كامنتا با بي تا من به همه خبر دادم:

" سلام
ببین اگه کسی با اسم من واست کامنت گذاشت و ازت خواست کاری بکنی اول با خودم چک کن بعد اون کارو بکن چون این بچه م مهدی میره تو وب بچه ها از طرف من کامنت میذاره متن داخل گیومه کامنتیه که با اسم من واسه بی تا گذاشته:
" ببین لو رفتم!
برو وبلاگش این کاری که میگن رو انجام بده .
وارد وبش شو . لاگین کن بعد من یه کامنت اشتباهی به نام یکی دیگه گذاشتم . اونو حذفش کن.من نمیتونم چون آیدیم رو میشناسه. زودباش زودباش . "!

میدونی اگه کسی حرفشو گوش کنه و تو اون وبی که مثلا صفحه بلاگفائه و گذاشته تو وبش لاگین کنه و بره تو، پسورد وبلاگش می افته دست مهدی و هکش می کنه!!! "

حدسم درست بود و مهدي با اسم من واسه همه اين كامنتو گذاشته بود!!!

پيمان اين كامنتو اول در جواب اون كامنت قلابي اي كه مهدي به اسم من داده بود برام گذاشت!:

" سلام

زیبا من تازه پیاماتو دیدم نمیدونم بحثت چیه کاری باید بکنم؟

 

البته وب مهدی رو هم دیدم که چه جوری تکانیک داره بکار میبنده..."

من براش توضيح دادم كه اون از طرف من نيست و معلوم نيست از كجا فهميده كل اين نقشه زير سر من بوده كه داره با اسم من كامنت ميذاره!

پيمان:

" سلام

 

[خنده][خنده] اره اینو بره منم گذاشته ولی بره ورود به میزکار میهن بلاگ 3 تا رمز نیازه..حالا البته من به این فک کرده بودم ولی بهر روی کار داره جدی میشه...

 

البته فهمیدن اینکه کار کار تو خیلی هم سخ نیستااااااا[زبان][خنده]"

و دوباره پيمان:

" اگه ما فقط به پیامایه اون بی اعتنایی میکردیم فک کنم کافی بود چون در این صورت اون دیگه دس به این کار نمیزد و کار بزرگتر نمیشد ولی داره جالب میشه[زبان][زبان]"

اين وسط مامان بازياي ياسي:

" خدا بگم چیکارت کنه زیبا

انگاری از دستمون عصبانی و دلخور شده.به من گفته چرا کامنتهاشو حذف کردم.گفته وبلاگشو عوض کرده و برای خداحافظی اومده...حالا چیکار کنم؟؟؟[ناراحت]آدرس جدید هم نداده[تشویش]

اون نظر رو هم گه گفتی از طرف تو برام گذاشته...اما من اصلا دلم نمیخواست از دستمون اینطوری دلخور بشه.این چه سوراپرایز کردنیه آخه؟[ناراحت]"

ياسي بلافاصله بعد از خوندن كامنت مسخره خداحافظي مهدي اومده بود و از لحن نظرش معلوم بود كاملا مضطرب و احساسي شده. تو اين شرايط فقط لازم بود آرامش خودشو دوباره پيدا كنه. ساعت 2:36 نصف شب بود و من مي دونستم كه الان بايد جوابشو ندم تا بره بخوابه. در اون حالت بهترين چيز براش اين بود كه بخوابه نه اينكه با يه جواب از طرف من موضوع تو اون حال واسش كش پيدا كنه.

فرداش مهدي يه لينك دانلود عكس هم به اون وب جعليش اضافه كرد. من لاگين شدم تو وبش با يوزر"كور خوندي" و پسورد "[زبان]" تا بخونه و بفهمه با يه عده ببو سرو كار نداره! در مورد عكس هم باز به بچه ها هشدار دادم:

" سلام بی تاجون

چه خبر؟کامنت جدید نذاشته واسه تون اغفالتون کنه؟[نیشخند]

یه وقت رو عکس کلیک نکردی که؟"

بي تا:

" نه امروز خبری نبود[لبخند]

عکس چی بلاگفا؟نه میخواستم بزنم ولی گفتم از این هیچی بعید نیس[نیشخند] واسه همین بیخیال شدم[چشمک]

شما چه خبر؟!

بیا یه وب بسازیم بدیم حک کنه بچه اغده ای نشه[نیشخند] اگه بلد بودم حکش میکردم روش کم شه ولی حیف[خونسرد] "

من:

" واااای بی تا حدسم درست بود عین اون کامنتو واسه همه گذاشته[تعجب] خنگول واسه اونایی که تو بلاگفا نبودنم کپی کرده[خنده]

میگن اونایی که فکر میکنن خیلی زرنگن همیشه بزرگترین سوتیا رو میدناااااا[شیطونک]

این فکر وبلاگ جلو دستش گذاشتن که هک کنه فکر خیی خوبیه هااااا[رضایت]

منو میدونه که هیچ وقت اون تولاگین نمیشم. وگرنه یه وبلاگ با آدرس شبیه به واسه خودم می ذاشتم. آدرس وبلاگ توام شبیه ش خیلی سخته وگرنه همین قالب و پستای آخرتو میذاشتیم توش تا هک کنه[خنده]"

بقيه بچه ها هم به هشدار عكس العمل نشون دادن:

نيروانا:

"سلام زیبا جون خودم [بوسه][بوسه][بوسه][بوسه][بوسه]

چشم فرمانده عملیات [زبان]اطاعت [نیشخند]

اما عجب آدمیه این آقا مهدی گل [چشمک]"

 

اما ياسي! ساعت 15:10 دوشنبه 15 تير دوباره ري لود شد! مامان بازيشو ميگم. كامنت گذاشت:

"چرا از مهدی خبری نیست؟اصلا دلم نمیخواست اینطور بشه.حداقل تو باهاش یه ارتباطی بگیر.ببین کجاست آخه؟بهم خبرشو بده"

من در نهايت آرامش و البته منطق! :

" یاسی جون باور کن من بر خلاف بقیه بچه ها که میگن تازه بازی جالب شده! اگه پست اونروز صبحشو میدیدم آتش بس اعلام میکردم
خوب البته انتظار نداشتم که به این زودی اشکش دربیاد ولی در هر حال ما گفته بودیم هر وقت اشکش دراومد سورپرایزش می کنیم
حالا اینکه چرا بچه م داره اینکارا رو میکنه و ... جای نگرانی نیست ایشالا خدا خودش یه نظری بهش میکنه و خوب میشه ولی من هم مثل شما در حال حاضر کاری از دستم برنمیاد جز اینکه بشینم و برای شفای عاجلش دعا کنم "

تو اين مرحله شبيه همين سوالو احسان و بي تا  هم وداشتند و من شبيه همين جوابو – البته متناسب با شخصيت هر كدومشون – واسشون گذاشتم.

بي تا :

"دعا رو خوب اومدي[خنده]"

تا اينكه دو شنبه شب مهدي همين پستي كه الان رو وبشه گذاشت. و من هم بلافاصله واسه همه كامنت گذاشتم:

اوه...بچه ها در ريد شناسايي شديم [گريه]

.

.

.

[شيطونك]"

و بعد هم اين كامنت خصوصيو گذاشتم:

"پيمان نظر قبلیو تایید کن و آماده سورپرایز هماهنگ و دسته جمعی باش"

پيمان:

" سلام

 

خوبی الان قضیه چیه؟؟؟

همه چی تموم شد؟؟؟؟

مگه قرار نبود اخرش شما نظراتونو تو وبلاگ مهدی بزارید؟؟؟؟؟؟؟؟  خوب البته نقطه ی عطف کار جاییکه شناسایی بشیم دیگه......  من منتظر حرکت بعدیم....[خنده] "

خوندن اون چيزايي كه مهدي تو پستش نوشته بود هم عكس العملايي رو در پي داشت كه منو مجبور كرد مانيفستمو صادر كنم!

نيروانا:

" طفلی خیلی ناراحت شده [ناراحت]اما کی  زیر آب زده [عصبانی]

نمی خوای مجازاتش کنی [شیطونک][شیطونک]"

من:

" چرا عزیزم حالا که فکر میکنم می بینم دفعه بعد نوبت این نفوذی خائن و ستون پنجم دشمنه[شیطونک]
ولی نه شوخی کردم. آخه نیروانا جون کل این قضیه رو من طراحی کردم ولی یادت نره از اول قرار بود یه پروژه شوخی و سورپرایز مهدی باشه که اشکشو دربیاره و شوکه ش کنه و دوباره خوشحالش کنه بنابراین من کسیو مجبور نکردم اگه کسی خواست همراهی کرد و به جمع ما که در واقع جمع دوستداران و دوستای واقعی مهدی بود پیوست وگرنه کسی که با دوستای مهدی نباشه ...! من واقعا تصور نمی کنم اینطور که مهدی میگه باشه چون من از همه تیمم مطمئنمم همه خیلی خوب مو به مو قوانینو رعایت کردن و خیلی همکاری و همراهی کردن همه ثابت کردیم که مهدی واقعا اینقدر برامون مهمه که حاضریم به خاطرش ساعتها وقت برای هماهنگی و فکر بذاریم برای شاد کردنش نقشه بکشیم و حتی ناراحتی و رنج دوری چند روزه ازشو بخاطر خودش تحمل کنیم هیچ کدوم از ما واسه هیچ یک از دوستای وبلاگیمون اینقدر تو این مدت وقت نذاشتیم و آن نبودیم که واسه مهدی بودیم و من دیدم که چطور همه با اشتیاق واسه برگشتنش از سفر لحظه شماری می کردن تا غافلگیرش کنن. درست مثل وقتیکه وارد خونه میشی و از تاریکی و نبودن هیچ کسی نگران و افسرده میشی و بیشتر از اینکه چرا هیچ کس چنین شبی تو رو در یاد نداشته و هیچکی خونه نمونده اما ناگهان برقا روشن میشه فشفشه ها و شمعها دور سرت می چرخه وبادکنکا می ترکه اونوقته که میبینی اون اندوه کوتاه مدت ارزششو داشته که بفهمی چقدر برای آدمای دور و برت مهمی آدمایی که هیچ وقت روز تولدت تو رو یادشون نرفته[لبخند]"

..................................................................................................................

بعد هم با يه كامنت عمومي و خصوصي واسه همه ي اعضاي تيم كارو تموم كردم.

عمومي:

" به محض دریافت این نظر،  انبوه کامنتهای خود را به سمت وبلاگ مهدی سرازیر کنید! هر چی که دلتون می خواد بنویسید فرقی نمی کنه.

می خواید بنویسید:

- مهدی جون دلمون برات تنگ شده بود کجا بودی نبودی؟ما کجا نبودیم تو بودی و....!

می خواید بنویسید:

- برو نی نی ...جمع کن کوچولو... این بچه بازیا چیه نشستی زار میزنی؟!

می خواید بنویسید:

- زیبا ما رو اغفال کرد ما فریب خوردگانی بیش نیستیم بر ما ببخش!

می خواید بنویسید:

- ای بابا ما اگه می دونستیم کامنت واسه تو از نون شب واجبتره و با دو روز بی کامنتی به این حال میفتی هر روز دو سه پرس کامنت مفصل سفارش میدادیم پیتزا موتوری برات بیاره!

.....

فرقی نمی کنه چی می نویسید فقط هجوم ببرید و خاک وبلاگ عقل و جهل را به توبره بکشید و برام بیارید[چشمک]"

خصوصي:

" سلام دوستان مهدی

تشکر و سپاس

همگی خسته نباشید!

با همراهی شما همه چیز خوب پیش رفت و حالا فقط همین چند اقدام آخر برای پایان باشکوه این خاطره ی دوست داشتنی باقی مونده:

1- اونایی که هنوز لطف دارن و نظرخواهی شونو در حالت تایید نگه داشته اند برش گردونن به حالت قبلی[گل]

2- طبق برنامه همه ی نظرات مهدی که تایید نشده بود را تایید کنید[گل]

3- لطفا تمام پیامهایی که از سوی من در این مدت به صورت خصوصی و یا غیر خصوصی درباره این عملیات داشتید در قسمت نظرات پست جدیدی که در وبلاگم در حال ساخت می باشد کپی کنید (ممنون میشم[لبخند])[گل]

 

درود و سپاس مجدد

[بدرود]"


پ.ن ۱ : این پست در راستای اجرای طرح عمومی سازی خصوصی ها و با هدف مبارزه  با اصل ۴۴ قاون اساسی گذاشته شده بنابراین هر نظر خصوصی ای براش بذارید عمومی خواهد شد!

پ.ن ۲ : خیلی دنبال خود آهنگ غزلک گشتم که بذارم رو وبم ولی از اون آلبوم فقط این آهنگ و خورشید خانوم تو نت موجود بود. به بزرگی خودت ببخش دوست خوبم (همه چیو!)

پ.ن ۳: این پست همونقدر که واسه بقیه طولانی و کسل کننده ست بر عکس واسه من..

پ.ن ۴: اعضای تیم عملیات! به دلیل اقدام منفور و منزجر کننده مهدی در گذاشتن کامنتهای جعلی از سوی من در وب شما و خودش  برای دعوت شما به دیدن پست جدیدش ! من بعد از ۲ تا کامنت تکذیبیه که برایتان گذاشتم تا اطلاع ثانوی - که همینجا اعلام خواهم کرد- دیگر در وبلاگ هیچکدامتان همینطور وبلاگ جهل و جهل! کامنتی نخواهم گذاشت. سایر کامنتهایی که از سوی من امده یا خواهد آمد همینطور کامنتی که از سوی من در پست جدیدش گذاشته جعلیست.

 پ.ن ۵: قالب تهی کردیم!!! شرمنده  قبلیه مشکلدار بود. ساز ناکوک می زد. اینم به نظرم دیر لود میشه اینطوره؟ حتما بگید که اگه دیر بالا میاد عذرشو بخوام

البته امروز یه تغییراتی تو این قالب دادم که دیگه فکر کنم باید زودتر بالا بیاد خودم که تست کردم جواب داد شما رو نمی دونمنظر هم که تعطیله ولی همین که وبم بالامیاد یعنی بوی بهبود ز اوضاع بلاگفا می شنوم!

پ.ن۶: پ.ن۲ از اعتبار افتاد! آهنگ جدید از عمق وجودمه :

واسه برگشتنت هر شب درا رو باز میذارم

 

ساعت۱۸:۳۰ روز مهرشید به تاریخ ۳/۵/۸۹ اضافه شد:

پس از چندین روز همین حالا قسمت نطرات بلاگفا به این صورت بکار افتاد که می شود نظر گذاشت ولی انبوهی از نظرات گم و گور شده استمتاسفانه  از ۱۸۸ نظر این پست تنها ۴۰-۵۰ تا نظر بازیابی شده به همین خاطر تو این چند روز از همین وبلاگ یه بک آپ -البته فقط از پست ها- در سایر سایت های وبلاگی درست کردم. ادرساشونو در فرصتی میذارم. واقعا تاسف باره شرایط ما.....

 


ادامه مطلب
+ تاریخ سه شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۸۹ ساعت 10 AM نویسنده زیبا |

 

سلام

هیچی بدتر از این نیست که مجبور شی تو گرمای ۴۲ درجه تهران  از خونه بری بیرون اونم از ساعت ۱۱ صبح تا ۸:۳۰ شب!   بخصوص که بزرگترین عارضه گرمازدگی برات سردرد شدیدی باشه که فقط تابستونا و وقتی خیلی گرمازده میشی سراغت میاد! یعنی وقتی برگشتم خونه تقریبا بیهوش بودمتا رسیدم و یه خورده مایعات بستن تو حلقمو و به هوش اومدم واسه اینکه قرص نخورم رفتم بخوابم تا موقع بازی فینال سردرد نداشته باشم . تا ساعت ده و نیم فقط غلت زدم و بدون اینکه خوب شده باشم پاشدم و درحالیکه از شدت درد به زور چشامو باز نگه داشته بودم نشستم پای تلویزیون  باورم نمی شد فینالی که اینقدر  واسش انتظار کشیدمو مجبور بشم اینطور نگاه کنم از همه بدتر اینکه اعتقاد دارم باید برای تیم محبوبم انرژی مثبت بفرستم   وگرنه نمی بره اما با اون حالم ...
 نیمه دوم از نیمه اولم حالم بدتر بود. دیگه همه جا رو تاریک کرده بودم ولی فایده نداشت و حالت تهوع هم بهش اضافه شده بود  اما با اون حالم سعی کردم هیچی واسه اسپانیای عزیزم  کم نذارم و با هیجان هرچی انرژی مثبت برام مونده بفرستم براشون  

و بالاخره اتفاق افتاد  :

   گـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل  

و بعد هم که مراسم اهدای مدال    و جاااااااااااااااااام  

من:       

 

خوب حالا اینهمه رو تعریف کردم که بگم دیشب با اینکه اصلا از خوشحالی نخوابیدم ولی بخاطر سردرد شدید نتونستم بیام و این آپ رو که به دوستای اسپانیاییم قول داده بودم دیشب بذارم و حتی بیام جواب تیریکاشونو بگم! اما حالا:

قهرمانی اسپانیای عزیز رو به همه تون تبریک میگم

و جام جهانی هم با همه ی خاطرات خوبش تموم شد:

              









+ تاریخ دوشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۸۹ ساعت 1 PM نویسنده زیبا

سلام

بعد از مدتها تاخیر در نوشتن آبان دخت ها با یه دلیل موجه اومدم که چرا مدتی این مثنوی تاخیر شد:

چون می خواستم یه آبانی رو به شما معرفی کنم که این روزها زیاد دربارش صحبت میشه. چون طبق معمول ایرانی های مرده پرست یادشون افتاده که عجب آدم خوب و بزرگ و مهم و فلان و بهمانی بود... یکیش همین خود من !!!  و گذاشتم تا سالگرد وفاتش بشه و این پستو بذارم البته شرمنده به خاطر گرفتاری یه دو سه روز دیرتر از سالگردش گذاشتم .

همه ما ایشون رو به نام "مهستی" میشناسیم.
نام اصلی ایشون خدیجه دده بالا است. این خواننده محبوب ۲۵ آبان سال ۱۳۲۵ متولد شد و در ساعات اولیه (۷:۵۲بامداد) روز دوشنبه ۴ تیر ماه سال ۱۳۸۶ به علت سرطان روده بزرگ در کالیفرنیا درگذشت.

وی از خوانندگان موسیقی پاپ و اصیل ایرانی بود.
مهستی خواهر مرحوم هایده (سکینه دده بالا) یکی از بزرگترین خوانندگان ایرانی بود. او با اینکه کوچکتر از خواهرش بود ولی زودتر به عرصه خوانندگی وارد شد و نام خود را از شاعر ایرانی "مهستی گنجوی" الهام گرفت.

استعداد وی در نوجوانی توسط پرویز یاحقی کشف شد. در ابتدا خانواده وی نسبت به آواز خوانی او اظهار بی میلی می‌کردند چرا که در آن زمان خوانندگی شغل مناسبی برای یک زن به حساب نمی آمد.
اما مهستی توانست چهره‌ای پسندیده و استوار از یک زن خواننده در اذهان مردم ایجاد کند.

مهستی کار خود را در برنامه "گلهای رنگارنگ" با اجرای ترانه "آنکه دلم را برده خدایا" ساخته "بیژن ترقی" آغاز کرد. این ترانه به سبک موسیقی کلاسیک ایرانی بود. امابا توجه به گرایش مردم به موسیقی پاپ به خصوص در دوران پس از انقلاب وی در این سبک نیز به فعالیت پرداخت.

مهستی 

مهستی مانند تعداد زیادی از عقربها دو بار ازدواج کرده است. ولی متاسفانه در مورد ایشان هر دوی ازدواج ها به طلاق منجر شده است. در ابتدا ایشان با آقای خسرو (کورس) ناظمیان ازدواج کرده که صاحب دختری به نام سحر شدند و بعد از آن هم با آقای بهرام سنندجی که  صاحب یک کارخانه کفش بوده ازدواج کردند. البته من شایعاتی در مورد ازدواج اخیر ایشان با یکی از هنرمندان تلویزیونی شنیده ام که به علت عدم اطمینان در این باره، بهتر است مطرح نشود.

این عقرب لایق و خوش صدا پس از چهار سال بیماری درگذشت و پیکرش در گورستانی در لس آنجلس شهر وست ودد در کنار مزار خواهرش هایده و مادرشان به خاک سپرده شد.

در کارنامه هنری خانم مهستی تقریبا ۳۰ آلبوم به چشم میخورد که بیشتر کارهای او از بزرگانی مانند "جهانبخش پازوکی" (حدود ۶۰ ترانه) میباشد. آلبوم آخر او نیز (از خدا خواسته) توسط "شادمهر عقیلی" تنظیم شده و ترانه هایش از خانم "مریم حیدرزاده" بود.

برای مشاهده اسامی آلبومها و عکسهای این عزیز روی ادامه مطلب کلیک کنید.

روحش شاد و یادش گرامی باد.

آهنگ وبلاگ هم ترانه ی زیبای "بیا بنویسیم" با صدای ماندگار اوست


ادامه مطلب
+ تاریخ یکشنبه ششم تیر ۱۳۸۹ ساعت 4 PM نویسنده زیبا |