بعدا اضافه شد:

امروز ۱۰ فروردینه. روز به این قشنگی در حالی رسید که واقعا برام قابل تصور نبود اصلا بتونم بیام نت برای تبریکش. اما به هرسختی بود این چند لحظه رو اومدم تا امروز رو یادآوری کرده و شادباش بگم.

- امروز رو تبریک میگم به خودم و وبلاگ آبان دخت بخاطر اینکه امروز دو تا از بهترین ها به دنیا اومدند:

پیمان عزیز که همه خوب میدونید چقدر دوست خوبیه بخصوص برای من. و امیدوارم همیشه این دوستی با همین کیفیت ادامه پیدا کنه (چون بهتر از این وجود نداره)  

تولدت مبارک پیمی

و دیگری مطهره نازم که فقط خدا میدونه چقدر نامش برازنده شه

خانوم گل پاکم تولدت مبارک

 

بچه ها ببخشيد اگه كم گذاشتم براي تولدتون. خودتونم نميدونيد چقدر برنامه داشتم ولي متاسفانه شرمنده تون شدم و الان هم بايد با عجله برم. فقط يه نكته باقي مي مونه:

امشب شب تولد يه فرشته ديگه هم هست:

مامانم


درود

سال ۱۳۸۹ آخرین نفسهایش را می کشد و حتی فکرش را هم نمی توانید بکنید که چقدر منتظرم این آخرین ساعات هم بگذرد و این سال خفه شود!

سالیکه در اولین روزش که پا را از خانه بیرون گذاشتم تصادف کردم و چهار ماه خانه نشین و عصا به دست بودم. بعد پدرم .. بعد مادرم بعد.... و تا همین الان تفاقات ناخوشایند امسال یکی پس از دیگری می افتند و در دنیای واقعی همه می گویند که این سال ۸۹ آخرین زهرش را هم دارد به تو می ریزد تا تمام شود!

حتی در محیط مجازی هم اتفاقات بد بسیاری برای دوستانم افتاد : در همان ابتدای سال مادر آرزو خیلی ناگهانی متاسفانه به رحمت خدا رفت سپس اتفاقات بدی در زندگی همزادم افتاد بعد از آن پدر نیروانا بدرود حیات گفت و در آخر  ماجرای پوریا و مرگ بسیار غم انگیز راضیه خواهر مجید.

البته تک و توک اتفاقات خوب هم بود مثلا همین ازدواج مجید یا قبولی چند تا از دوستان در دانشگاه (که خب با عرض شرمندگی خودمم یه جورایی جزءشون بودم) و شاید از همه مهمتر آشنایی با دوستان جدید وبلاگی که هرکدام دنیاها شادی برایم به ارمغان آوردند.

 علی رغم اینکه همه حتی خودم هم معتقدم امسال سال خوبی برایم نبود ولی معتقدم زندگی فراز و نشیب بسیار دارد و این تعریف زندگیست چرا که اگر روزهای تلخی و سختی نباشد سیرینی روزهای شاد یا حتی معمولی به کاممان مزه نمی کند. من و خانواده ام سالها بود زندگی بی دردسر یا دست کم کم مشکلی را داشتیم و شاهد این بودیم که دیگران چطور با مشکلات خانوادگی بسیار شدیدی دست و پنجه نرم می کنند. حالا یک سال هم روی دیگر زندگی باز خودش را به ما نشان داد و این چیز بدی نیست همانطور که پدرم مرتب این روزها می گوید چرا  می گویی ما سال خوبی نداشتیم؟ باید خدا را بخاطر همه چیز شاکر بود. خب این هم یک نگاه است اما نگاه من که به همین نتیجه گیری پدرم ختم میشود در نهایت ولی بر مبنای ایدئولوژی خودم است این است که امسال شاید بخاطر تلخیهایی که برای ما داشت یکی از کاربردی ترین سالهای زندگی من برای آینده ام باشد ضمن اینکه نباید فراموش کرد همه چیز می توانست بدتر هم باشد! اما به همین مقدار کفایت شد.

امیدوارم سال آینده سالی باشد که این تلخی را از کامم و این خاطرات را از ذهنم محو کند. فکر می کنم امسال در تغییر چهره من و رفتن به سمت پیری هم نقش فوق العاده موثری را ایفا کرد و از این لحاظ هم در زندگیم تاثیراتش باقی و دائمیست. شبهای سال ۱۳۸۹ ..................... بگذرم اینقدر تلخی این شبها................. که هیچ. حتی نمی شود درباره اش نوشت. هیچکس نبود تا حتی تلفنی حالی از من بپرسد و  با من همصحبت شود. در یک خانه خالی و تاریک آنهم شبهای امتحان آنهم پر از وهم مرگ قریب الوقوع عزیزترین کسانم. اما هر چه بود گذشت و امیدوارانه منتظرم تا سال جدید با بهترین و شادترین رویدادها آغوشش را برایم بگشاید.

هیچ فکر نمیکردم این پست اینطور تلخ شود. میخواستم از دوستان خوبم یاد کنم و تک تک نام ببرم و بگویم که برای هرکدام در هنگام تحویل سال نو چه آرزوهایی خواهم کرد. آرزوهایی مختص هر کدامتان. اما مجالی نیست. فقط بدانید که به یاد تک تک تان هستم همین.

پ.ن۱: دیروز قناریم هم مرد.

پ.ن۲: دوست عزیزم سیاوش تو دو پست قبل همه ما را به دیدن این لینک برای حفاظت از ماهی های قرمز عید- که من همیشه روی اینها خیلی حساسم- دعوت کرده بود. من هم  مجددا از شما دعوت میکنم بروید و ببینید. با افتخار اعلام میکنم خانواده ما هم امسال ماهی قرمز نخرید.

 http://www.maahi.blogsky.com/


اما یک قسمت مهم از این پست باقیست : تبریک به یک دوست :

 روزبه عزیز تولدت مبارک

روز اول فروردین روز زیبای نوروز مصادف با تولد یکی از بهترین دوستان من روزبه است.

همین جا تولدش را تبریک می گویم

"آمدنت بوی شکوفه های بهاری را به شاخساران می بخشد"

+ تاریخ یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 2 PM نویسنده زیبا |

من زندانی نیستم.....من خود زندانم

غریب نیستم......... خود غربتم

داغ نیستم .......... من آتشم

پس فاصله بگیر دور شو که هر که نزدیک آمد.... سوخت

یا بگذر .... از رویم بپر و عبور کن

هر چه هست، از زردی و سرخی، همه از آنِ من و

همه از آنِ تو

تنها از من بگذر و عبور کن

همچون عبور از جوخه های آتشی که اهریمن در آخرین سه شنبه این سال خسوف برایمان فراهم آورده

تنها بگذر

نایست.... مبادا تو را هم بسوزانم.... نا خواسته اما.... خود ساخته

همچو تنهاییم

«دستت ا به دوستت بده، از آتش بگذر. آنها که سوختند همه تنها بودند» (زرتشت)

 

+ تاریخ دوشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 9 PM نویسنده زیبا |

زخمه ۱ : هم برای امروز و فردای وطن و دیارم و هم برای خونابه های این روزهای چشمانم

 

تصویرها در آینه فریاد می کشند:

- ما را ز چارچوب طلایی رها کنید

ما، در جهان خویشتن آزاد بوده ایم.

 

دیوارهای کور کهن ناله می کنند:

-          ما را چرا به خاک اسارت نشانده اید؟

ما خشت ها به خامیِ خود شاد بوده ایم.

 

تک تک ستارگان، همه با چشم های تر

دامان باد را به تضرع گرفته اند

کای باد! ما ز روز ازل این نبوده ایم

ما اشک هایی از پی فریاد بوده ایم.

 

غافل که باد نیز عنان شکیب خویش

دیری ست کز نهیب غم از دست داده است

گوید که ما به گوشِ جهان باد بوده ایم.

 

من باد نیستم

اما همیشه تشنه فریاد بوده ام

دیوار نیستم

اما اسیر پنجه بیداد بوده ام

نقشی درون آینه سرد نیستم

زیرا هر آنچه هستم بی درد نیستم:

 

اینان به ناله، آتش درد نهفته را

خاموش می کنند و فراموش می کنند

اما من آن ستاره دورم که آب ها

خونابه های چشم مرا نوش می کنند.

 

 

 

آری!گلم!!دلم!

حرمت نگه دار!

که این اشک ها خونبهای عمر رفته من است!

سرگذشتِ کسی که هیچ کس نبود،

و همیشه گریه می کرد...

بی مجالِ اندیشه به بغض های خود!

تا کی مرا گریه کند؟

و تا کی...؟

و به کدام مرام بمیرد...

آری!گلم!!دلم!

ورق بزن مرا

و به آفتابِ فردا بیندیش،

که برای تو طلوع می کند!

 

 

زخمه 2: برای شهیدی که این روزها اسمش را زیاد می شنوید و روز بیست و پنجم خونش بر زمین ریخته شد. از بچه های سال سوم کارشناسی رشته ما بود. هم جانش را گرفتند و هم فخرش را ربودند.  برای شهیدی که از ما بود و از ما دزدیدند.

 

اي غرقه به خون پيرهن سبز تن دوست

وي بيرق گلگون برافراختن دوست



چون جامه‌ي پر نور اناالحق زن منصور

اي شاهد بر دار شهادت شدن دوست



گفتيم مگر حرز حفاظش شوي اما

تقدير چنين خواست كه باشي كفن دوست



در لحظه‌ي ديدار تو هم اشكم و هم رشك

زآن بوسه‌ي آخر كه زدي بر دهن دوست



از صافي سبز تو گذر كرد خوشا تو

خوني كه فرو ريخت به خاك وطن دوست



بودي تو و ديدي كه چه سيراب شكفتند

آن چار شقايق به بهار بدن دوست



تقدير تو را نيز رقم با خط خون زد

دستي كه تو را بافت به نام حسن دوست


اي جامه‌ي جان گشته ز افلاك گذشته

اي غرقه به خون پيرهن اي پيرهن دوست

زخمه ۳: دلگیرم. به یاد آرزوهایم سکوتی می کنم بالاتر از فریاد و خاموشم .........................................

................................................................................................................................................................

کاش صد زبان بودی همچو شانه عاشق را

تا تواند از دستت شکوه مو به مو کردن


پ.ن : اگه انتظار همچین پستی رو از من نداشتید یه بارم که شده این درباره وبلاگو بخونید.

+ تاریخ سه شنبه دهم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 3 AM نویسنده زیبا |