دیروز ساعت ۱۰/۱۱:
در کلاس نشسته ام. بی توجه به درس. به این فکر میکنم که چه خوب ست همیشه همه انسانها در زمان معاصر زندگی می کنند. نه در گذشته و نه در آینده بلکه همگی در حال. همه میدانسته و می دانند که در حال حاضر کسانی وجود ندارند که در چندین سال بعد یا قبل از آنها مشغول زندگی باشند. بنابراین هرچه می دانند و هر اتفاقی که می افتد همگی آخرین هاست!
دیروز ساعت ۵۵/۱۴:
در منوی رستوران ها دنبال چیزی میگردم که میلم ببرد. منوی چند رستوران را دیدم و سفارش نداده بیرون آمدم. به رنج فکر میکنم به زندگی. و به اینکه چرا همه انسانها خود را بدتر از آنی که هستند می پندارند!
دیروز ساعت ۴۵/۱۸:
در میدان انقلاب به همراه همکلاسیم رسیده ایم به سر کارگر شمالی.می داند که سرگیجه دارم. با صدای بلند فکر می کنم: در سال ۱۸۸۹ نیچه همینطور وسط خیابان سرش گیج رفت و بیهوش افتاد روی آسفالت. سپس یازده سال بعدی زندگیش را در جنون سپری کرد تا در ۱۹۰۰ مرد!
همین که حرفم تمام می شود پسر جوان دیوانه ای عربده کشان از کنارمان رد می شود.