امروز تولدته

تولدت مبارک نـــــویـــــد

خیلی گفتنی ها تو این تبریکه

خیلی ناگفته ها که با یه بغض همیش تو گلو خفه شده

و از تمام رنج این مدت

از تمام شادیهای از دست رفته

تمام خاطراتی که لحظه به لحظه تو ذهنم تداعی میشه

و با تک تک شون یه لبخند عاشقانه و پر از حسرت میزنم

و با تلخیهاش......

از تمام اینها با تو میگه

امروز تو تنها نیستی

امروز تو دیگه مثل من تنها نیستی

امروز خوشحالم

مدتهاست که خوشحالم که تو هم داری لذت یک عشق رو تجربه میکنی

اما...

اما نوید هیچ لذتی قشنگتر از اشک و انتظار یه دوست برای یه دوست نیست

و من لحظه به لحظه این رنج شیرین رو با بند بند وجودم لمس میکنم

این شیریتنی رو با هر نفس سر میکشم

و میذارم به عمق هستیم نفوذ کنم

نویدم هیچکدوم ما تصورشم نمی کردیم آبان امسال اینقدر بی هم باشیم.....

و من فکر نمی کنم روز تولدت اینقدر تو از من دور شده باشی

اما من اومدم از اینجا

در کنار یه امام غریب

غریبانه واسه خودم تولدتو جشن بگیرم

و برات بهترین آرزوها و دعاها رو بکنم

و این زیبایی تولدت توئه

اینکه اینجا با امامم جشن گرفتیم

چون باید از اینجا و با هم جشن می گرفتیم

نـــــویـــــد

همین و بهترین:

تولدت پاییزی ت مبارک

منو اون سوی جشن دل نذاری

.................................................

از طرف زیبا

+ تاریخ یکشنبه سی ام آبان ۱۳۸۹ ساعت 11 PM نویسنده زیبا |

درود

یه چیز جالب

امروزم تولد علیــــــــــــرضاست!

البته من که اینو خیلی وقته میدونم. چون همزمان با باز کردن وبلاگ پوریا وقتی دیدم یکی اون بالای لینکا هست به اسم «پسر متولد نوامبر» زود رفتم ببینم چه خبره آخه من خودم دختر متولد نوامبرم. کلا از 9 آبان به اینور دیگه همه ی ابانیها نوامبری میشن

خب وب علیــرضا رو چون باهاش ارتباطی نداشتم فط گه گاه میرفتم می خوندم. هه، یادش بخیر یه زمانی عاشق یکی از دخترای کلاسشون شده بود عااالمی داشتاااا الانم البته با یکی از همونا ... بله دیگه بطور رسمی دیمب دامب دارامب

اما سر یه قضیه ای من و پوریا این بشرو حلال نمیکنیم خب همه میدونن که این دو تا هم دانشکده این دیگه، بعد علیرضا پارسال پیارسال تو یه پست موقع رفتن از کلاس به سمت مسابقه فوتبال از قول استادشون نوشته بود: « آبروی رشت مون رو حفظ کنید »!!! هیچی دیگه من تا همین یه ماه پیش گیر داده بودم به پوریا که تو یا تو رشت زندگی می کنی یا اونجا تحصیل میکنی. اونم هی میگفت بابا تو چرا این ذهنیتت پاک نمیشه؟!! هرچی میشه دوباره برمیگردی سر رشت؟! منم نمی خواستم جریانو بگم تا اینکه بالاخره گفتم و مکشوف به عمل آمد که علیرضا خان سوادشون نم برداشته رشته رو تایپ کردن رشت !

بچه ها نمدیونم چرا هرچی سعی میکنم گریه نکنم نمیشه................................................................ الان که یاد خاطراتمون افتادم......................... نمیدونم چرا امشب خیلی حالم بده خیلی ................ دلم شور میزنه بدجوریم شور میزنه یه حال خیلی بدی دارم که همه ش ............................................................................ همه ش فکر میکنم پوریا اینجاست...................... حس میکنم همین جا تو نته و داره همه چیزو میخونه.........................................

من اگه بخوام به ازای هر جمله یه ربع هق هق کنم...................................................... اگه بخوام به ازای هر جمله م یه ربع ... فکر نکنم این پست به تولد سال بعد علیرضا هم برسه............

الهی الهی ..... طفلی علیرضا  ببین امشب حال اونو... ببین اون امشب چه حالی داره که هرسال این موقع پوریا میرفت و مفصل تولدشو بهش تبریک می گفت..... ای خدااااا.............................................. تو رو جون هر کی که دوست داری زود پوریا رو به ما برگردون دیگه ...................................................................................................................................

چه حال خرابی د ارم امشب من....... بیچاره علیرضا تو پست تولدشم شانس نیاورده و من امشب اینجوری شدم ........... از غروب دارم خیابونا رو متر میکنم و تو دلم هرچی که از دهنم درمیاد نثار پوریا میکنم تا اون باشه دیگه اینقدر بی معرفتی نکنه... خیلی نامردی بود ... روز تولدمون تموم شد و نیومد.... حال کسیو داشتم که رفته سر قرار و طرفش نیومده و تازه تو بی خبری نیومده و نگرانشم کرده . که نگرانه ولی بیشتر عصبانیه که این رسمش نبود رفیق ................................................... باشه پوریا باشه منم خدایی دارم .......................................................

یه روز برمیگردی التماسمو میکنی که از دلم دربیاری ولی من عمرا ببخشمت ببین کی گفتم .....................................

(اونایی که دیشب این پست رو خوندن میدونن که حالم مساعد نبود ادامه شو گذاشتم واسه بعد. الان اومدم ادامه بدم)

خب درسته که گفتم علیــرضا تو این پست تولدش هم شانس نیاورده ولی هرچی فکر می کنم می بینم این پسر از بدو تولد آمما خوش شانس بوده هاااا ! خب آخه ببینید چه شانسی آورده تو دقایق آخر آبانی شده!  خیلی ها هستن که بیچاره همه ش چند ساعت بعد از علیــرضا به دنیا اومدن ولی از بدشانسی افتادن تو آذر

خب پس جا داره همین جا اعلام کنم :

تولدت مبارک آقای شانس

تولدت مبارک اگرچه میدونم که تو این چند روز چی کشیدی و واقعا بدترین و تلخترین لحظات رو داری تجربه می کنی و از همه بدتر اینکه شدی مشمول این قسمت از کتاب مورد علاقه ی من : «پدر، عشق و پسر» اونجایی که سید مهدی شجاعی در وصف حال حضرت عباس میگه :

خیلی سخته که خودت از زیر بار یه غم شونه هات خم شده باشه و در عین حال ستون و تکیه گاه رنج و  غصه ی دیگران هم باشی

خیلی سخته میدونم چون خودم سالهاست تو این شرایطم. امیدوارم دعای همه برای بهبود پوریا زودتر مستجاب بشه


 آقا شرمنده خدا وکیلی این پوریا حواس برام نذاشته هم کادوی تولد پست اون و مریم و هم کادوی تولد علیرضا رو نذاشتم

کادوی تولد 29 آبانیها

هدیه ی تولد علیرضا

+ تاریخ یکشنبه سی ام آبان ۱۳۸۹ ساعت 9 AM نویسنده زیبا |

درود شقـايقـــم

خوبي دوست داشتني؟

اينم پست تولدت :

ساده و بي ريا

با همه ي آرزوهايي كه ديشب تلفني گفتم

امروز اومدم براي گفتن‌

تولدت مبارك

انگار هرچي به كسي نزديكتري نوشتن ازش سخت تر ميشه


اين پست صبح زود يه بار اشتباهي حذف شده بود و دوباره گذاشته شد!

 http://www.googlepc.ir/tavallod.swf

+ تاریخ شنبه بیست و نهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 5 PM نویسنده زیبا |

درود

امروز تولد چند تا همزاد خیلی دوست داشتنیه که بخاطر دل اونا و همینطور بخاطر دل دوستای نازنینم که این چند روزه حسابی دق شون دادم و دیشب دیگه واقعا ازم میخواستن دست از این آپهای غمگین بردارم و مثل قبل تولد بگیرم می خوام سعی کنم یه پست تولد بازی نسبتا بهتری رو بذارم میدونم که پوریا هم وقتی انشالله به زودی برگرده از این پست بیشتر خوشش میاد. اما تولدای امروز که همگی ۲۹ آبانی هستند

اول از همه میرم سراغ وبلاگیا و تو اونا سراغ قدیمی ترینشون :

پــــــــــوریــــا 

تولدت مبارک

پـــوریـا :  هه ! خنده داره! چی بگم؟! معرفی پوریا در واقع معرفی خود منه!!  خب همه چیش مثل خودمه آخه! فقط من از اون خانومترم  بذارید لینک بدم به پست بیوگرافیش خودتون مقدمات معرفی رو بخونید : http://gonahasli.blogfa.com/cat-1.aspx

یه جایی تو بیوگرافیش نوشته وبلاگ قبلیش یکی از پرطرفدارترین وبلاگای بلاگفا بوده ولی بی انصافیه اگه باه این مسله اشاره نکنم که پارسال همین وبلاگ فعلی پوریا هم روزی راحت صد تا کامنت داشت!  من انقده حسرت میخوردم ... مونده بودم این پسر مهره ی مار داره که اینقدر پرطرفداره؟!!  چند ماه پشت سر هم وبلاگ برتر نایت اسکین شناخته شد اون موقع ها داشتن کامنت از پوریا واقعا افتخار بزرگی بود خیلی وبش معروف بود خیلی... بعد از اسفند بخاطر فشار درسا دیگه نیومد  همه مون شوکه شدیم ولی خب دیگه رفته بود... واسه عید اومد یه پست گذاشت و دوباره رفت تااااااااا خرداد! خیلی بد بود هیچ خبری ازش نداشتم  تا اینکه بلاخره خرداد برگشت و یه پست واسه قهرمانی پرسپولیس گذاشت و دوباره بخاطر امتحانا رفت تا تیر! بازم یه ماه نبود تا سیزده مرداد (روز تولد داداشم البته این اومدن و پست گذاشتنش هیچ ربطی به تولد داداشم نداشت و اصلا نمیدونست که تولد داداشمه من الان اینو همینجوری گفتم که این ۲۹ آبانی یه یادی هم از داداشم و کارایی که تو این روز می کرد و خاطراتی که واسه م میساخت کرده باشم ) خلاصه پوریا برگشت و ما از بی خبری دراومدیم. پوریا برگشت با یه داستان سریالی جالب و واقعی از یکی از دوستاش  خیلی خوب پیش می رفت تا اینکه یه اتفاق بد.....  پوریا بعد از اون دیگه....  بگذریم دلم میخواست الان پوریا بود تا بهش بگم که دلم میخواسنت اینجا تو پست تولد امسالت دعا کنم سال پیش روت خیلی بهتر از امسالت باشه. میدونم که امسال به اندازه ی تمام عمرت سختی کشیدی و پیر شدی اما همونطورکه همیشه گفتم این اتفاقات تلخ داره تو رو توی کوره ی مشکلات و رنج ها می پزه و در آخر یه مرد تمام عیار شاید مردترین مرد دنیا با کوهی از افتخار و سربلندی بیرون بیای. دلم میخواست اینا رو بهش بگم اما... الان اینجا نیست تا بخونه...................................................... باشه فقی نمیکنه پوریا هر چی می خواستم بگم نگه میدارم تا وقتیکه به هوش بیای و صحیح وسالم برگردی. همیشه ورد کلامت این بود که : توکلت به خدا باشه. به خدا توکل کن.

الانم من واسه سلامتی و برگشتنت فقط توکلم به خداست

خب همزاد بعدی:

مریــــــــــــــــم 

با یه دنیا شرمندگی:

تولدت مبارک عزیزم

چرا شرمنده ی مریمم؟ چون همونقدر که پوریا تو این مدت منو غصه داد منم مریمو دق دادم  طفلی مریم. یه وقتی با هم آشنا شدیم که اوج شلوغی اینجا بود و من خیلی کم بهش سر میزدم یعنی از روز اول مهر که تولد آبان دخت بود.

بعدم اینکه بعد کلی اومد و گفت که آبانیه! منم خیلی تعجب کردم که چرا زودتر نگفته؟! بعد گفتم خب حالا تاریخ تولدتو بگو تا لینکت کنم اینم هی اومد و گفت : ۲۹ آبان!!!!

منم که فکر میکردم انگار تو این دنیای مجازی فقط دو تا ۲۹ آبانی وجود داره اونم  من و پوریائیم کلی اذیتش کردم و هی رفتم و اومدم و گفتم راستشو بگو! ژاخه فکر میکردم سرکارم گذاشته یا بچه ها چیزی بهش رسوندن اما بعد دیدم نه مثل اینکه جدی جدی همزاده!!!   اما چه فایده؟ گفتم بهش نگم و روز تولدمون سورپرایزش کنم، گفتم از روز تولدش بهش نزدیکتر شم و صمیمی شم که میفهمه جریان چی بوده ... که اونم امسال اینجوری شد  طفلی مریم... کار به جایی رسیده و اینقدر بهش سرنزدم که واسه م نوشته بود "منو یادته؟!!" نمیدونست که من دلم برای نزدیک شدن بهش پر میزنه  

حالا میگم که مریم جون دعا کن میدونم که توئم بخاطر اینکه یکی از عزیزانت واسش اتفاق بدی تو این روزا افتاده زیاد روز تولدت حالت خوش نیست ولی باور کن این اولین ۲۹ آبانیه که من اوضاعم اینجوریه . دعا کن پوریا زود خوب شه منم میشم یه زیبایی که حتی فکرشم نتونی بکنی  

چی میتونم بگم جز اینکه : آنکه می گفت به یک گل نشود فصل بهار/ چه خبر داشت که همچو تو گلی می روید؟  تولدت مبارک

امرزو همینطور تولد یکی از اعضای خونواده م محیا ست که امسال پیش دانشگاهیه و سخت مشغول خوندنن د کنار اون دو تا همزاد دیگه م برای موفقیت محیا هم دعا کنید  

تولد مریم حیدرزاده هم امروزه و جالبه که من و اون علاوه بر این یه وجه اشتراک دیگه هم در مورد تولدمون داریم اونم اینه که جفتمون تو بیمارستان شهدای تجریش به دنیا اومدیم!


از اینکه این دو سه روزه حسابی با پستام ناراحتتون کردم عذر می خوام باور کنید تمام تلاشمو کردم که زیاد پستام غمبار نشه ولی .... با اینحال اونها حتی یک هزارم غم من موقع تایپشون رو در خود نداشتند. بازم دعا برای پوریا فراوموش نشه

این دوستای نازم با پستاشون من رو شرمنده کردن :

خاطره ها (ترانه) ، من نه منم (ریحانه) ، هنر باران (مریم) ، دختر تنهای باران (شیوا) ، بی همتا (بی تا) ، آبان (آبانه)،به همین تنهایی (مریم)، تراوشات یه ذهن پرورش یافته (محمد رضا داداشی)، من تو باران (ماه آب ها) ،تولدی دیگر (نوید و مهسا) ( که تو این آخری همه ی دوستای نت سنگ تموم گذاشتن )

 

+ تاریخ شنبه بیست و نهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 8 AM نویسنده زیبا |

 پــوریـای عزیزم تولدت مبارک

امشب شب تولدته شب تولدمون و من نمیدونم تو الان چی میفهمی از این شب؟ این بزرگترین دردمه که تو چطور؟؟....... چطور؟ کی فکرشو میکر شب تولدمون اینطوری همه چیز نقش بر آب بشه پوریااااااااااا.............. پوریا من دردمو به کی بگم که جز خودت کسی نمیفهمه................. پوریا یعنی تو واقعا فردا رو هم درک نخواهی کرد؟ یعنی الان، امشب و فردا اصلا متوجه هیچ چیز و اینکه تولدته نخواهی شد؟!!! الان کجایی پوریا؟ الان چی داری می بینی؟... پس چی شد برنامه های فردامون؟ چی شد اونهمه ذوق و شوقت؟ تو که از من جلوتر بودی تو که خیلی جلوترو می دیدی؟............ چی شد قول 29 آبانیت؟.............. حالا ببین: این حالِ منِ بی توست:

......................................................................................................................................

......

...........................................................................................................................................

...........................................................................................................................................

..........................................................................................................................................

................................

آیا  کسی هست که اجابت کند درمانده ای را که چاره ای جز دعا ندارد؟

أمّن یُّجیبُ المضطرّ إذا دَعا؟

و مشکلش را بگشاید؟

و یَکشِفُ السّوء؟

............................................................................................................................................

............................................................................................................................................

............................................................................................................................................

.....................

 

چقدر اشک بریزم چقدر گریه کنم تا تو برگردی پیشم؟ اینقدر این فاجعه برام غیر قابل باوره که گاهی فکر می کنم نکنه داری اذیتم میکنی...بعد میگم نه تو اینقدر بی رحم نیستی ........................ پوریا ببین این زیباته که ازت می خواد و التماس میکنه........ التماس میکنه که به جای اون هدیه ی واقعی که می خواستی بهش بدی فقط چشماتو باز کنی.... فقط از اغماء بیا بیرون........................... همین همزاد من همین ............ یادته گفتم یه همزاد دیگه هم پیدا کردم؟ تعجب کردی گفتی کیه؟ گفتم یه دختره به اسم مریم؟ ..... پوریا از ته دل دعا می کنم زندگی مریم لااقل به سختی زندگی من و تو نبوده باشه ......................

 پـــــــــوریـــــا تولدت مبارک

برقرار باشی و سبز

گل من تازه بمون

 

نفسم پیشکش تو

جای من زنده بمون

 

باغ دل بی تو خزون

موندنی باش مهربون

 

تو که از خود منی

منو از خودت بدون


دوستانی که واسه تون این دعا رو کامنت نکردم ازتون میخوام به نیت بهبود پوریا و برگشتنش پیش ما این دعا رو بخونید به عنوان یه هدیه از شما به من و پوریا و بهترین هدیه:

«یا مَن اسمُهُ دواء و ذکرُه شِفاء یا مَن یَجعلُ الشِّفاءَ فی ما یَشاءُ مِنَ الاشیاءِ صل علی محمد و آل محمد واجعل شِفائه مِن هذَا الدّاءِ فی اسمِکَ یا الله یا الله یا الله یا الله یا الله یا الله یا الله یا الله یا الله یا الله یا رَبّ یا رَبّ یا رَبّ یا رَبّ یا رَبّ یا رَبّ یا رَبّ یا رَبّ یا رَبّ یا رَبّ یا اَرحَمَ الرّاحمین یا اَرحَمَ الرّاحمین یا اَرحَمَ الرّاحمین یا اَرحَمَ الرّاحمین یا اَرحَمَ الرّاحمین یا اَرحَمَ الرّاحمین یا اَرحَمَ الرّاحمین یا اَرحَمَ الرّاحمین یا اَرحَمَ الرّاحمین یا اَرحَمَ الرّاحمین»

پ.ن: نیمه شب دیشب با علیرضا دوست پوریا یه پست تولد تو وبش گذاشتیم و یه تولد غیابی براش گرفتیم

+ تاریخ جمعه بیست و هشتم آبان ۱۳۸۹ ساعت 9 PM نویسنده زیبا
درود

نمی دونم چرا این پست خورده به نحسی! این سومین باره که دارم تایپش میکنم. الان که یه بار زدمبعد اشتباهی به جای مشاهده وبلاگ رو راهنم کلیک کردم کلا پرید!

یه بارم دیشب تایپ کردم پرید. جریان دیشب این بود که شب خسته اومدم خونه فقط نشستم به جواب دادن خصوصی ها ولی وسط نوشتن هی از خودمو در حال افتادن از سمت چپ صندلی جمع میکردم چون یهو خوابم می برد! ولی باید تا ساعت دوازده بیذدار می موندم چون این تولد برام خیلی مهمه و حتما می خواستم بلافاصله بعد از ساعت دوازده شب که وارد بیستمین روز آبان میشیم شروع بع تایپ پست تبریکش کنم. بعد از ساعت دوازده نشستم و نوشتم یادمه خیلی هم نوشته بودم اما ....

دیدم سردمه و دارم میلرزم پاشدم دیدم زیر میز کامپیوترم افتادم رو زمین. گیج و منگ دکمه ی سه راهیو زدم و رفتم رو تخت پتو رو پیچیدم به خودم.

امروز صبح که پاشدم سعی کردم یادم بیاد دیشب چی شده . فهمیدم من موقع تایپ خوابم برده و این بار دیگه از سمت چپ صندلی افتادم رو زمین و خوابم برده! تا نزدیکای صبح که به خاطر سرما از خواب پریدم و رفتم سرجام خوابیدم و .... کسی هم خونه نبود تا به داد من بدبخت نقش بر زمین برسه!!

الان مجددا از سایت دانشگاه در خدمتتونم! اومدم بگم :

شیـــــــــــــوا جونــــــــــــــــم

تولد هوار هوار تا مبارک

خداییش این تولد هر کی نرقصه خره !

کلا بزن برقص و دامبول دیمبول میریم تا تهش

حالااااا آقایون دس خانوما رقص

حالا برعکس

اهنگ مجلسم دامبول دیمبول رفتیم خز بازار فقط برقصیم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

چه باحالن این شکلکااا

دفعه اوله می استفدامشون

 

شیــوا :

نام اصلی : شی.ا !

ملقب به شیول

بی نهایت خانومه . اینو همین اول بگم که از همه مهمتر بود. خیلی خیلی خانومه. به از ترانه نباشه  آره دیگه یه تیگه ماهه این بچه. گُله ، نازه  و گوله ی نمک (برای اثباتش فقط برید همین پست تولدش تو وبلاگش میبینید که چقدر نازه و گوله ی نمک  )

اینم مثل آبان بِچه اصفِهونِست ! از اون بِچه باحالا که یچم خسیس نیست  حالا ایشالله خدا توفیق بدخه یه روز دسته جمعی چتر شیم اصفهان این بچه های اصفهان ثابت کنن که چقدر یه عمر بهشون تهمت الکی زده شده!

آهاان بذارید از معرفی و اومدنش تو اینجا بگم که خیلی پرسر و صدا بود!  نوید هنوز خودش عضو کلوب نشده اومده همون روز اول ورودش داد و بیداد و تهدید به کشت کشتار که چرا شیــوا  رو لینک نکردی!!  منم گفتم بابا ننه ت خوب دد ت خوب من شیــوا نمی شناسم خب شلوغ نکن آروم حرفتو بزن ببینم شیــوا  کیه؟ خلاصه اینجوری شد که شیــوا  هم اومد و شد جزء آبانیا که نه... گل سر سبد آبان دخت ها   آخی ی ی ی یادش بخیر اون موقعاا نوید یه شیــوا  میگفت ده تا شیــوا  از بغلش درمیومد. بعدش با هم یه وبلاگ زدن به اسم بادبادک بار که لینکشو من هنوزم دلم نیومده حذف کنم با اینکگه خودشون اون وبلاگو حذف کردن  تو اون وبلاگ همه ش جشن تولد بود نوید و شیــوا  تولد دوستاشونو اونجا میگرفتن و از حق نگذریم نوید معرفتو در حق همه ی ما و همه ی دوستای خودش و بخصوص تو اون وبلاگ در حق دوستای شیــوا تموم کرده بود  یادش بخیر چقدر با ترانه دوتایی پامیشدیم می رفتیم اونجا تولد کلی میزدیم و می رقصیدم.... اما خب دیگه تشخیص بچه ها این بود که اون وبلاگه در حال حاضر کاربردی نداره و منم به رضایت اونا خوشم  فقط همین که هر دوتاشونو در کنارم داشنته باشم کافیه. هم نوید و هم آبجی شیــوا شو که آبجی آبجی جون نوید از دهنش نمی افتاد  

خب چی بگم؟ شیــوا  امسال کنکور داشت منم مدام تابستون امسال کارم روحیه دادن بهش بود   اینقدر بهش روحیه دادم اینقدر بهش روحیه دادم تا اینکه آخر سر قبول شد الانم از اول مهر دانشجو تشریف دارن  (شیوا نمیدونه که جفتمون ترم یکی هستیم  و ترم یکی بودن زیادم بد نیست )

خب فقط تونستم خیلی مختصر و خلاصه از دوستیمون بگم واسه اینکه می خوام واسه تولد اصلی و پذیرایی مفصل دعوتتون کنم برید وبلاگ خودش  بازم فقط می تونم بگم :

شیــوا ی عزیزم

تولدت خیلی خیلی مبارک

ایشالله همیشه در کنار خونواده ت و تو هرجای دنیا که باشی

شاد و خوش و سلامت و موفق باشی

دوست دارم هزار تا

 اینم از یه هدیــــــــــــــــــه ناقابل ولی به قولت خودت باحال

+ تاریخ شنبه بیست و دوم آبان ۱۳۸۹ ساعت 12 PM نویسنده زیبا |

درود

امروز تولد یکی از قدیمی ترین دوستان منه :

پــــایـیــــز زاد 

میدونم که الان بعضیاتون میگید زیبا این اسمای ناشناخته و مجهولو از کجا میاره که تازه واسشون تولد هم میگیره! اما  پــــایـیــــز زاد  هم مثل ماه آب ها خیلی کم میاد ولی دیدید که ماه آب ها بعد از تولدش چقدر فعال شد حالا امیدوارم در مورد پــــایـیــــز زاد  هم همینطور بشه و این دوست گلم بیشتر از قبل سربزنه. البته به نظر من نمیشه از همه انتظار داشت که تند تند بیان نت چون بالاخره دو نفر آدم عاقل هم که تو این دنیای مجازی پیدا شدن و مثل بچه ی آدم چسبیدن به زندگی واقعیشونو و مثل ما نیومدن تو این دنیای اوهام تنهاییشونو به دست فراموشی بسپارن و یه جورایی دربند این اعتیاد خانمان سوز ما به نت نیستند  حالا این چار تا آدم سالم رو هم ما میخوایم از راه به در کنیم!

خدا رو خوش نمیاد!

اما پــــایـیــــز زاد عزیز من هربار که اومده نت بهم سرزده و دوستای خوبی هستیم با هم. الان که معرفیش کردم خودتون می فهمید :

پــــایـیــــز زاد : اسم واقعیش شراره ست  شراره ی عزیزم همشهریمه یعنی یه آبان دخت تهرونیه. ولی اگه از اونجایی که اون زندگی میکنه تا اونجایی که من زندگی میکنم رو نقشه ی تهران یه خط بکشیم ، یه قطر تهران رسم میشه!

متولد ۲۱ آبانه و به دلیل تعصب فراگیر و اپیدمی آبانیها رو فصل و ماه و روز تولدشون نه تنها اسم وبلاگشو گذاشته پــــایـیــــز زاد بلکه آدرس وبلاگش هم اینه : http://21aban.blogfa.com/ !

تو وبلاگش از دست نوشته های خودش که شعرهای سپید هستند میذاره. مضمونای خاص شامل تنهایی و گلایه و گه گاه علاقه و توجه به یه سوژه ی خاص رو داره که خیلی خیلی خوندنی هستند.

من از اسم وبلاگش هم خوشم میاد چون من خودم هم همنطور که میدونید از کلمه ی آبانزاد برای پسرهای متولد ماه آبان استفاده میکنم اما  پــــایـیــــز زاد هم خیلی واژه ی قشنگیه

شراره ی نازنینم تولدت از طرف زیبات مبارک. خیلی بهت نزدیکم اما ... اما اینجاست که شاعر می فرماید : بین ما فاصله ای نیست اما باز اینم زیاده

پس در نهایت شرمندگی کاری از دستم برنمیاد جز اینکه همینطوری بلاگی بهت بگم:

تولدت مبارک خانومی

هدیــــــه تولـــدت رو ببین


پ.ن : بچه ها من شرمنده ی همه تونم. این پی نوشت رو بعد از گلایه ی مریـــــم دوست صمیمی عزیزم درمورد اینکه چرا مدتهاست که واسش کامنت نمیذارم دارم اضافه میکنم. آره همه تون حق دارید. شرمنده همه تون بخصوص  به ترتیب : ریحانه، ماه آب ها ، بداندیش ، سمانه ، آبان ، م. ح. م. د ، محمد رضا (که عکس مسابقه رو انداختم ولی هنوز فرصت نکردم واسش بفرستمو مهلتشم دیروز تموم شد!)، صنم ، بی تا، هدی جوووون، مهدی مهرگان، صادق، اوووووووووووووه... کلی هنوز اسم مونده ولی بذارید لپ کلام رو بگم : من دو روزه حالم خوش نیست و دیشب به اوجش رسید طوریکه نصفه شب داشتم میمردم و نمیتونستم حداقل بابا یا مامانو بیدار کنم و اینقدر به خودم پیچیدم تا تقریبا از حال رفتم کار و درس و... هم به شدت داره بهم فشار میاره طوریکه هم تو دانشگاه و هم سرکار سرم پیش اساتید و روسا پایینه. همه ی اینها هم از کمبود وقت و بیماری هم ناشی از خستگی زیاد و خواب کم و یه سری مشکلات دیگه ست. اینه که میدونم چقدر ازم ناراحتیدو صداتون درنمیاد ببینم می تونم این یکی دو روزه از خجالتتون در بیام یا نه. اگه البته حالم یاری کنه.

+ تاریخ شنبه بیست و دوم آبان ۱۳۸۹ ساعت 12 PM نویسنده زیبا |

درود

امروز یه روز خاص تو تاریخ سیاسی این مملکت بعد از وقوع انقلاب اسلامیه

خب البته تو دوران آشوب بعد از هیچ انقلاب یا کودتایی نمیشه انتظار رفتارهای دیپلماتیک رو داشت چون فضا و جو جامعه جو بی قانونی و آشوبه

اگه می خواید در مورد این گروگانگیری بیشتر بدونید ایــــنجـــا رو ببینید.

 

اما خب چه احساسی بهتون دست میده اگه بدونید تو این روز شیر تو شیر و منحوس سیزدهم آبان هم کسی یهو  "زارت" تصمیم بگیره به دنیا بیاد؟!!!

و اصلا چه کسی می تونه مرتکب یه همچین بلاهتی بشه جز :

 صــــــادق

اینقدر مشتاقم برای صحبت کردن از حاج  صــادق خوب و گلم که بلافاصله میرم سراغ این بخش

صــادق رو شقایق بهم معرفی کرد و گفت که آبانیه. و این آشنایی یکی از بهترین دوستیهای وبلاگی منو رقم زد  خیلی خوشحالم از اینکه صــادق رو توی دوستام دارم. فکر میکنم نیازی به تعریف از خوبیهاش نباشه چون همه ی شما تو این ۱۳ روز معرفتشو دیدید. صــادق بدون استثناء هر روز اومد اینجا به آبانیهایی که تولدشون بود دونه دونه تبریک گفت و حتی به وبلاگای خود این بچه ها هم رفت و کامنت تبریک گذاشت  اینقدر منتظر رسیدن روز تولد خودش بودم که دلم میخواست درست تو اولین ثانیه ی بعد از نیمه شب چهارشنبه و اولین لحظه ی ورود به روز پنجشنبه این پست رو بذارم ولی متاسفانه دیشب اصلا خونه نبودم و از صبح زود هم کلاس پشت کلاس تا الان  اما حالا با کلی تاخیر و شرمندگی ولی با صدای بلند داد میزدم:

تولدت مبارک صــادق 

با بهترین آرزوهایی که یه دوست میتونه برای دوستش بخواد

روز اول که صــادق اومد وبلاگم تو کف پروفایل پربار من موند و هنوزم تو کفه  البته میخواستم به افتخار صادق اون "زیبا" رو هم بردارم که هنوز قسمت نشده  اینو هم بگم که صــادق و وحید وبلاگشون دو نفره ست.

چند وقت بعد از دوستیمون صــادق یه خبر خیلی خوب داد حدس بزنید یه نفر به عنوان هدیه چی بهش داده بود؟: سفر حج عمره !

خدا شانس بده والا ! اومد خبر داد زیبا دارم میرم حج ! هیچی ما هی رفتیم و اومدیم و التماس دعا و سوغاتی چی بخر و این حرفاا تقریبا نزدیک سفرش بود که یه شب من یه خوابی دیدم! این تنها خوابی بود که یه ردی از یه دوست وبلاگی توش بود و هست! خواب دیدم منم یهو اسمم دراومده واسه حج ولی اینجوریه که فرداش عازمم! بعد من وسط این دلهره و استرسی که تو خواب داشتم واسه آماده شدن همه ش تو این فکر بودم که هتلهای اونجا اینترنت وایرلس داره من کانکت شم زود به صــادق بگم : دیدی من زودتر قسمتم شد رفتم ؟

بعد صبح پا شدم دیدم همه ش خواب بوده ! دلم گرفت.

بعدا ماجرا رو برای صــادق تعریف کردم ولی خوابم تعبیر نشد و صــادق زودتر رفت. خب ولی این خیلی اتفاق خاصی بود برام که یکی از دوستامو به صورت مجازی راهی کنم بره حج و بعدم مجازی بریم استقبالشو و بعد اون حتی یه سوغاتی مجازی هم واسه مون نیاره  البته من که میدونم همه ش تقصیر این وحید بود! همه ی ما شاهد بودیم که روز برگشتن صــادق چطور چمدونشو رو هوا از دستش قاپید و بعد از اون دیگه هرگز اون چمدون دیده نشد  وحید نگو بگو بیخودی الملک!

خب عوضش من خسیس نیستم و برای  صــادق یه هدیه تولد دارم:

ایــــــــناهـــاش !

پسرم امیدوارم هرچی عمر میکنی مهم نیست چقدر ولی هرچند سال تمامش توام با ششادی و بهروزی باشه برات

+ تاریخ پنجشنبه بیستم آبان ۱۳۸۹ ساعت 12 PM نویسنده زیبا |

درود

 فقط می خوام یه پست بذارم. این اولین پست ماه آبانه که تولد نیست  خب البته موضوع بازم آبانیه ولی خیلی دوست دارم همه با هم درباره این موضوع بحث کنیم:

غرور آبانی

دلیل این انتخاب اینه که واقعا غرور یه مشخصه خیلی بارز آبانی هاست که تو دختر و پسرشون موج میزنه. حالا از شما که همگی یا آبانی هستید یا با آبانیها سر و کار داشتید میخوام که در مورد این غرور آبانی صحبت کنید. خوبی یا بدی هاش. اگه مثلا تجربه یا خاطره ی خاصی دارید بگید و اینکه به نظرتون کلا این غرور خوبه یا بد؟

راستش تو همین وبلاگ اگه یادتون باشه تو یه پست چند تا پسر اومدن پشت سر هم به دخترای آبان به خاطرغرورشون فحش دادند منم حذف نکردم نظراتشونو تا همه بخونن. خودم هم به این غرور اذعان دارم. تو پسراش هم دست کمی از دختراش نداره.

من کلا معتقدم که غرور تو جامعه فعلی ما و در عصر حاضر برای دخترها از نون شب هم واجب تره. یعنی اگر یه دختر نداشت هم باید بهش آموزش داده بشه آموزشی که بره تو خونش و با رگ و پیش آمیخته بشه. اما خب من که خودم از دست این غرور آبانی خیلی وقتا کلافه میشم و دلم میخواد دورش بزنم اما....

 

پ.ن۱ : ایــــــن پست حسن کچل رو حتما بخونید. باحاله.

پ.ن۲ : محمد رضا (پسر آبان) یه بازی حالب طراحی کرده. از کساییکه دوست دارند - بخصوص خاطره بازها - دعوت می کنم انجامش بدن چون هم بازیه هم مسایقه. لوگوی این بازی رو هم گذاشتم میتونید از رو اسمش که لینکه به وبلاگش یا از رو لوگو برید بازی رو ببینید.

پ.ن۳ : با توجه به آنچه که در کامنتها رخ داده به نظر میرسه اسم این پست رو باید میذاشتم "غرور و تعصب"! . میدونید که یکی از معروفترین رمانهای جهانه اگه نخوندیدیش حتما بخونید.


الهی تن پوش زیبای غرور برازنده ی وجود جذاب من است

و گوهر ذاتم وقتی به معجون دخت بودن در هم آمیخته می گردد

مگر می شود جز پریان حیا بر گرد آن طواف کنند؟

الهی حصار حصار غرور در نُه صف بر گرادگرد قریه دل و اندیشه وجودم قرار ده

تا در برابر هجمه های گرگان درنده مقاومت کنم.

 

+ تاریخ پنجشنبه بیستم آبان ۱۳۸۹ ساعت 12 PM نویسنده زیبا |

تمام سالهای راهنمایی و دبیرستان و پیش دانشگاهی یه گروه دوستی چهار نفره بودیم:من و دخترخاله م(لیلا)و الهام و نسرین.چون خونه هامون تو سه تا کوچه روبروی هم بودیم نه فقط تو مدرسه که بعد از اونم با هم بودیم و تا شب خونه یکیمون چتر میشدیم! بخاطر همین اسممونو گذاشته بودن : دالتونا (چون 4 نفر بودیم!) یه چیز جالب همکلاسی شدن همیشگی و اتفاقی من و الهام از اول راهنمایی تا سوم دبیرستان بود! طوریکه اول هر سال تا در کلاسو باز می کردیم می دیدیم یکیمون قبلا سر کلاس نشسته یادمه سال اول و دوم دبیرستان به مسخره تا همو میدیدیم قیافه مونو این شکلی می کردیم:.
ترتیب شر بودنمونم اینطوری بود: 1-الهام 2-الهام 3- الهام 4- من و لیلا و نسرین! بعنی این دختر بمب انرژی و مسخره بازی و شرارت بود این دوستی ادامه داش تا بعد از کنکور!

بعد از کنکور گروه ما به دلایل زیر از هم پاشید:
- من دانشگاه قبول شدم و دیگه نرسیدم تو جمعشون باشم
- نسرین از اون کوچه اسباب کشی کرد
- الهام مرد

.

.

.

.

.


امروز

یعنی ۱۸ آبان

سالگرد درگذشت خیلی خیلی بد و مصیبت بار این دوست شفیق و صمیمی منه.

چی شد که الهام مرد؟:
هیچی خیلی مسخره. سرما خورد بعد یه مدت پهلوهاش درد گرفت بردیمش دکتر گفت احتمالا کلیه هات عفونت کرد معرفیش کرد بره بیمارستانخانواده احمقش هم برداشتن بردنش بیمارستان امم خمینی که زنده بره توش مرده درمیاد و برای الهام هم همین اتفاق افتاد صحیح و سالم رفت تو و بعد از دو هفته بخاطر عفونت شدید بیمارستانی که آخر هم منشائش پیدا نشد مرد تمام تلخیها و لحظه های کابوس واری که بر ما 4نفر تو اون دوره ی بستری بودن الهام گذشت هیچ وقت یادم نمیره. بخصوص روز آخر و لحظه های آخر:

من و لیلا و مامانش بالای سرش بودیم. مدام خواب (شایدم بیهوش) بود. هروقت میدیدم داره بیدار میشه زود میرفتم به چشمام و صورتم آب میزدم که نفهمه گریه کردم . اماتا چشماشو باز میکرد و منو میدید میپرسید "گریه کردی؟" منم که خدای خنده در این مواقع! از اون : خنده ی من از گریه غم انگیزترست/ کارم از گریه گذشته ست، بدان میخندم

عادتم شده در عشق، وقت گفتگو کردن

خنده بر لب آوردن گریه در گلو کردن

هیچی یه جوری ماستمالیش میکردم ولی تا بیهوش میشد دوباره میدوئیدم دنبال دکترش. خیلی عصبانی بودم. می گفتم آخه چشه این؟ این صحیح و سالم اومد اینجا بخاطر یه سرماخوردگی الان روز به روز داره حال بدتر میشه (البته اینو بگم که من یه زیگما اپسیدوم هم فکر احتمال یک درصدی مرگ الهام هم به ذهنم خطور نمی کردااا نه من بلکه هیچکس. فقط ناراحت بودیم که حالش خوب نیست همین.) دکترشم همه ش میگفت یه منشاء عفونتو بدنش هست که احتمالا نزدیک کلیه شه امروز عصر یه سی تی اسکن داره که تو اون مشخص میشه.

وقتی برگشتم تو اتاق الهام بیدار بود. خندیدم و گفتم زود خوب شو بیا بیرون دیگه چند روز دیگه تولدمه همه ش یه پام شده یونی یه پام بیمارستانبه هیچ کارش نرسیدم.خیلی جدی و عمیق - که از الهام شوخ طبع و شیطون تا حالا ندیده بودم!- گفت: امسال من نیستم تولد میگیری؟

من گفتم چرانیستی؟ هستی حتما هستی بابا دو روز دیگه برمیگردیس خونه. تاره خرمالوهای حیاطتونم رسیده من روم نمیشه به مامانت بگم بهم بده تو باید بیای بدی بهمون دوباره.

گفت: نه من برنمی گردم برید بچینید بخورید

تقزیبا اومدن که آماده ش کنن ببرن واسه سی تی اسکن. من و لیلا خداحافظی کریدم و برگشتیم. اولا رفتیم خونه ی لیلا. یکی از عاشقام یه سی دی سلکت کرده بود اسمشو گذاشته بود : آلبوم جیرجیرک قشنگ منداده بود به لیلا که بده به من. اتفاقی یکی از ترکاشو گذاشتم این آهنگ مرجان بود: خونه خالی خونه غمیگن خونه سوت و کوره بی تو/ رنگ خوشبختی عزیزم دیگه از من دوره بی تو/ مه گرفته کوچه ها رو اما سایه ی تو پیداست/ می شنوم صدای شب رو میگه اونکه رفته..... اینجاااااااست

لیلا مونده بود واسه چی دارم گریه میکنم. روم نشد بگم یاد الهام افتادم یاد کوچه هایی که الان بدون اون اومدیم یاد خونه شون که باز از جلوش رد شدیم الهام باهامون نبود و ما زنگشونو نزدیم یاد......... گفتم یاد"....." افتادم. این" ....."یه عزیزیه که من وقتی ۱۵-۱۴ سالم بودبه تلخی  از دست دادمش. بعد هم برگشتم خونه و مستقیم رفتم حموم تا یه دل سیر زیر دوش گریه کنم. ولی هنوز چند دقیقه نگذشته بود که زنگ درو زدند. مامانم باز کرد گفت لیلاست! خیل یتعجب کردم. من تازه ۵ دقیقه بود از پیشش اومده بودم خونه. لیلا اومد پشت در گفت کی میای بیرون؟ گفتم الان میام. رفت. داشتم لباس می پوشیدم دوباره مامانم اومد گفت: نمیای؟!! گفتم خب میام دیگه اومدم. رفتم تو پذیرایی دیدم مامانو لیلا روبروی هم نشستن.لیلا سرشو انداخته بود پایین و صورتشو دیده نمیشداما دیدم صورت مامانم خیس اشکه...................

***

نسرین درست بعد از رفتن ما رسیده بوده بیمارستان. با الهام سلام علیک میکنه ولی زود میبرنش واسه سی تی اسکن.نسرین می مونه تا بیاد. مامان الهام باهاش میره. تو آسانسوربه مامانش میگه : مامان من مردم طلاهامو بفروش واسه م نماز و روزه بخر اینن حرف از الهام همه ش تو گوشم زنگ میخوره و هی تجزیه تحلیلش میکنم. از الهام توی دوستام بی دین و ایمون تر نبود. دو تا دوست پسر همزمان داشن و کلی رو هم اسگول خودش کرده بود. خیلی کارار رو میکرد که نمی تونم بگم ولی فقط من میدونستم تو دوستاش. حالا همه ش میگم آخه چرا؟ چه چیزی باعث این استحاله تو الهام شده بود؟ اونکه هیچیو قبول نداشت! اینهمه تغییر تو بیست روز؟!!!

خلاصه میبرنش تو اتاق سی تی اسکن. قبل از اینکه کار یبکنن الهام بالا میاره و میمیره.

امروز بود. ۱۸ آبان.

***

مامانم پا شده بود عصبانی میگفت یه بار دیگه بخندی میزنم تو گوشت حواست بیاد سر جاش! اما نه اون زد نه حواس من اومد سرجاش. همه چیزو یه شوخی یه بازی میدیدم. باورم نمیشد. خبر مرگ الهامو باورم نمیشد. اینکه نسرین از بیمارستان زنگ زده باشه به لیلا و لیلا اومده باشه که به من خبر مرگ الهامو بده. همه ش میگفتم مگه میشه؟ الهام؟ الهام؟ و می خندیدم. تا صبح فرداش که واسه تشییع جنازه رفتیم جلوی در خونه شون و پلاکاردای تسلیت همکارای داداشش رو دیدم و تا دیدم که مهدی - داداشش- با دیدن من یهو زانوهاش سست شد و افتاد رو زمین و همه جمع شدن دورش تا اون موقع که لباس سیاهو تنشون دیدم باورم نمیشد.

تو مرده شور خونه وقتی میشستنش جلوتراز همه چسبیده بودم به شیشه. تمام بدنش از زخم بستر کبود و زخمی بود. انگار همه جاش شلاق خورده باشه. مرده شوره که بی تابی منو دیدیه لحظه دست کشید اومد جلو گفت کیته؟ گفتم دوستم. گفت تصادف کرده که اینجوری شده؟ گفتم نه.. مریض بود.....

.........................................................................................................................................من دیگه نمی تونم... امروز تولد اقبال لاهوریه الان نمیتونم....شب ولی میام راجع بهش می نویسم


آهنگ وبلاگو یه بار سوم راهنمایی که بودیم شنیدم گفتم اینو رو کاغذ بنویسم ببرم تقدیم کنم به الهام!! نمیدونم چرا! دفعه اولی بود که می خواستم از این لوس بازیا تو روابط دوستانه به خرج بدم! فرداش تو مدرسه بهش دادم خیلی خوشش اومد. بعد از اون دیگه نشنیدمش تا چند روز پیش که خیلی اتفاقی کدشو تو یه سایت دیدم و دوباره گوش کردم و دیدم عجب! چه عین این آهنگه شد سرنوشت دوستی من و الهام!

+ تاریخ پنجشنبه بیستم آبان ۱۳۸۹ ساعت 12 PM نویسنده زیبا |

آخ آخ آخ

امروز تولد مریـــــمه

مریـــــمی ی ی ی ی ی

بمیرم واسه اون دلت

ببین امروز چه حالی داری

نمیدونم چی بگم  کاش اینجوری نمیشد تا تولد امسالت واسه ت اینقدر تلخ بشه ( اون اسمایل قلب شکسته کجاست؟ چرا نداره؟!)

همش تقصیر اونه  یادته پارسال چه خوش بودیم تولدت؟ یادته فقط من تو دوستای وبلاگیت تبریک گفتم؟ ببین چه گندی خورد به تولد امسالتاااا خب لااقل میذاشتی بعد از امروز که حالمون گرفته نباشه اینقد.

اما ولش کن مریـــــمی دنیا ارزششو نداره مگه تو کلا چقد زنده هستی ؟نهایتا چند روز دیگه؟  بابا زیباتو بچسب، منو دریاب، ولت میکنم میرم سراغ یکی دیگه میشینی غصه میخوریاااااحالا از من گفتن پس فردا که به دلیل دپرشنت هوو آوردم سرت میفهمی

مریـــــم  اصلا دوست ندارم معرفیت کنم چون ناموسمی خوشم نمیاد اسمت بیفته سر زبونااا همه میدونن که تو صمیمی ترین دوستمی. قدیمی ترین دوست دختر وبلاگیم! حتی خونواده مم با اینکه نمیدونن من وبلاگ دارم - یه نفر دیگه تو خانواده ی ما وبلاگ داره همه همه ش میرن وبلاگشو میخونن و نظر میدن و کلی قربون صدقه ش میرن تازه وبلاگش پاک سوت و کوره! - ولی میدونن که من یه دوست دختر شیرازی دارم به اسم مریـــــم  ایــــــــــنـــــه! گفتم گفته باشم چند وقت دیگه با خانواده و گل و شیرینی در خونه تون ظاهر شدیم تعجب نکنی یه مانع سر راهم بود که اونم الحمدالله سه طلاقه ش کردی

راستی صبح یه پیامک سه صفحه ای تبریک واسه ت فرستادم هی تا الان منتظر موندم و متعجب که چرا جواب ندادی الان نگاه کردم دیدم فرستادم به اون سیم کارت معدوم بدبخت! باید کلا پاک کنم اون شماره تو. حالا الان دوباره می فرستم به اون یکی گفتم بگم که اگه اون سیم دست یکی دیگه ست بری بخونی

مریـــــمی گور پدر درک بابا! اتفاقا همونطور که گفتم بهتر که الان تمومید نه دیرتر. خودمون دو تا رو عشق است. اردیبهشتو بگو!  

حالا ایـــــــن هدیه ی مجازیه تولدته

یه کادوی واقعی هم برات دارم که به طریقی دیگر به دستت خواهد رسید


دوستانی که قبل از تکمیل پست نظر گذاشته بودند بخاطر تاییدی بودن نظرات تو اون موقع شرمنده. چون وسط نوشتن پست یهو کلاسم شروع شد و مجبور شدم برم فقط زود ثبت مطلبو زدم و رفتم نظرا رو حالت تاییدی مونده بوده

+ تاریخ چهارشنبه دوازدهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 12 PM نویسنده زیبا |

درود امیـــــــــــــر

امیــر تولدت مبارک

رفیق قدیمی تولدت مبارک  

به اندازه ی این هفتصد هشتصد روزی که با هم دوستیم

تولدت مبارک

نه .... به اندازه ی بینهایت روزهایی که از دوستیمون مونده

تولدت مبارک

امیــر : از اولین دوستای وبلاگیم. تقریبا همزمان با مریم با امیــر دوست شدم. اگرچه شاید محتوای وبلاگامون به هم ربطی نداشته باشه. اون یه طرفدار سرسخت محیط زیست و طبیعت که یه NGO براي حفظ محيط زيست شهر و استانشون : كرمانشاه ، رو اداره ميكنه و من با اينكه به شدت با اهدافش همسويي دارم و حامي طبيعتم ولي تا حالا يادم نمياد تو هيچ كدوم از وبلاگام پستي در مورد طبيعت گذاشته باشم !

فكر كنم تو دوستاي وبلاگيش من از همه پرت ترم تو اين امور ولي خب پستاي  امیــر حتي براي كسانيكه زياد تو باغ محيط زيست نباشند هم جالبه  بايد بريد تو فضاي  امیــر و دوستاش تا بفهميد چه عالمي دارند اينا با طبيعت  خيلي خاصند خيلي.. يه چند تا آباني ديگه هم تو اين فضا هستند و از دوستان  امیــر هستند مثل ژالــــه و  نيـــكابان . البته من تا حدودي شرمنده ي اين دو تا آباني هستم چون با اينكه چند باراومدن و رفتن و من هم يكي دو بار بهشون سر زدم ولي نشد كه لينكشون كنم و دوستيمونو ادامه بدم دليلشم اين بود كه سرم خيلي شلوغه فعلا يه مدته كه آبانياي قديمي رو كه هنوز لينك نشده بودند دارم لينك مي كنم ولي اميدوارم سال بعد جشن تولد ژالــــه و  نيـــكابان رو هم اينجا برگزار كنيم.

اما بريم سراغ خود  امیــر. تقريبا هيچي ازش نميدونم   دليلشم اينه كه وبلاگش تخصصيه منم كه اهل پرسيدن نيستم اينه كه بعد اينهمه وقت هيچي از هم نميدونيم  ولي خيلي خوبه همينش قشنگه كه با اين وجود مدام به هم سر مي زنيم و اگه من بي معرفتي كنم بازم امیــر هست و حتي اينقدر از هم درك داريم كه وقتي يه خورده ناراحتم از رو همين پستهام ميفهمه و نگرانيشو بيان ميكنه  ولي اينو بگم كه  امیــر هم تو خونواده ش دو تا آباني ديگه هم داره كه يكيش خواهرشه كه به شدت به لحاظ ماجراجويي و سوابق مصدوميت هاي متعدد شبيه منه!  البته من كه ماجراهام متاسفانه همچنان ادامه داره ولي اميدوارم واسه خواهر امیــر ديگه تموم شده باش انشالله

خب حالا مي خوام واسه  امیــر يه اعترافي بكنم   امیــر يادته يه بار يه كامنت با زبون كردي واسه ت گذاشته بودم؟  - تو همون پست تيرماهت بود كه عكس دسته جمعيتونو گذاشته بودي بعد روشنك و بقيه هي گير داده بودند كه تو خودت كدومي؟ منم اومدم شاكي دعواشون كردم كه يعني چي؟ چه گيري داديد كه حالا خودش كدومه؟  بعد از كلي دعوا مرافه آخر كامنتم نوشته بودم: حالا تو كدومي؟  - آره تو هيمن پست يه كامنت يه خطي ديگه هم گذاشته بودم به زبون كردي يادته؟ خب  اون يكي از كامنتاي خودت به سيــــاوش بود كه من از وب اون كپي كردم اومدم واسه تو گذاشتم بعد يكي از كامنتاي كردي سيــــاوش رو هم از وب تو برداشتم بردم واسه خودش كپي كردم  سيــــاوش كلي كپ كرده بود ميگفت تو كردي از كجا ياد گرفتي؟  بعد كه جريانو بهش گفتم پرسيدم حالا ترجمه ش كن ببينم چي واسه تون فرستادم فحش نباشه يه وقت !  سيــــاوش ترجمه كرد ولي شاكي بود كه واسه اون فقط يه سلام احوالپرسي بوده واسه تو يه آرزوي موفقيت هم تهش داشته!  راستي از سيــــاوش چه خبر؟ اين چه دانشگاهيه كه سايت نداره اين نميتونه بياد تو نت؟!  خب من كه اعترافمو كردم سبك شدم  

امسال واسه ت جشن گرفتم ولي پارسال به خاطر اون آنفولانزاي خوكي شرمنده ت شدم و كلا دو هفته نبودم و بعد از تولدت اومدم تو نت و فقط تونستم يه كامنت تبريك بذارم. ولي تو اون پست تولد آخراي آبان به تو و مامان بزرگ و خواهرت تبريك گفتم يادته؟  بازم تولدت مبارك  امیــر . به قول خودت :

هميشه سبز باشي

با بهترين آرزوها

اینم یه هدیه ناقابل

+ تاریخ سه شنبه یازدهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 12 PM نویسنده زیبا
اوه اوه الان داره یه اتفاق خیلی بد میفته  سه دو یک :

تلپ

.

.

.

یه نفر افتاد تو این دنیا !

معرفی:

اون یه نفر رو دارم واسه اولین بار تو این پست نقاب از چهره ش برمیدارم. البته خودش اجازه ی این کارو داده. اسمش محمد رضا ست. خیلی از شما می شناسیدش. دوستتونه. ولی با اسم مستعار می شناسیدش. با اسم مستعار پسر آبان

بله پسر آبان  یا محمد رضا امروز  ۱۸ ساله میشه  چون خیلی از بچه ها بعد از حذف وبلاگاش نگرانش بودن و دنبالش میگشتن و خیلیا میومدن از من میپرسیدن که کجاست حالا میخوام یه سورپرایز براتون داشته باشم:

 

وبلاگ جدید محمد رضا

:

تراوشات یه ذهن پرورش یافته

 

خب دیگه این بچه م هم پشت لبش سبز شد و دیگه رفت تو ۱۸+ ها!

محمد رضا دیگه تا میتونی برو فیلم نگاه کن !

تازه فروش سیگار هم  بهت قانونیه!

بدو برو شناسنامه تم عکس دار کن که می خوایم واسه ت آستین بالا بزنیم

اما اونایی که مخواستن بدونن چرا محمد رضا وبلاگای قبلیشو حذف کرد؟

خب اولیشو من مقصر نبودم ولی واسه دومیش من خودمو مقصر میدونم  البته خودش اصرار داره که نه. ولی خب وقتی از دست تو شاکیه و یهو میره وسط دعوا وبشو حذف میکنه این یعنی اینکه تو مقصر نیستی؟

البته دعوا از همون دو به هم زنیهای همیشگیم بود که تو پست قبلی گفتم  ولی خب محمد رضا یهو خیلی آتیشی شد و زود ....

اما من خودمم با بازگشت مجددش به وبلاگ بعد از اون خداحافظی قبلیش بخاطر کنکور مخالف بودم طوریکه خودشم میدونه و نیازی به گفتنش تو اینجا نیست. بنابراین با این حذف دوباره ش مخالف نمی بودم و استقبال هم میکردم ولی اگه حذف وبلاگش بخاطر اون قضیه نبود که گفتم نبود، بهتر بود.

حالا مثلا داره واسه کنکور می خونه هااا  از مدرسه که برمیگرده تو نته یا با موبایل یا کامپ  خلاصه خدا خودش آخر و عاقبت ما رو با این بچه های کنکوری به خیر کنه که هر سال با یکیشون ماجرا داریم  سال بعدم از الان میدونم کیا قراره پیر منو دربیارن

حالا شما دعا کنید این محمد رضای ما امسالو به خوبی درس بخونه و همون رشته-دانشگاه مورد علاقه ش قبول شه و دعا کنید بفهمه که اگرم نشد چیزیو از دست نداده و همه چیز به همون خوبی قبله و حتی زندگی خیلی قشنگتره. امیدوارم یه روز همه به این برسن که مدرک تحصیلی واقعا یه ابزاره نه هدف. اینو من دارم میگم نه یه ... . وقتی خود منم میگم به مدرک بیشتر از اون چیزی که می ارزه - که نمی ارزه حتی به یه اخم آدمی - بها ندید دیگه شما خودتون تا تهش بخونید

از خاطراتم با محمد رضا شروع آشنایی رو که تو پست قبلی گفتم اما بذارید اولین خاطره مو باهاش بگم. (البته این مسئله مربوط به چندین ماه بعد از آشناییمون میشه ولی خب تا قبل از اونو خاطره ی مهمی تو ذهنم نیست).

یادتونه تو ی اواخر تیر بود یا اوایل مرداد که بلاگفا سرورش قطع شد و یه هفته اسگول بودیم؟  خب دقیقا همون ثانیه ای که سرور قطع شد من دکمه ی ثبت یه نظر بلند بالا و مفصلو تو وب محمد رضا زدم و دیدم نرفت! هی دیدم داره ارور میده! دیگه قاتی کرده بودم. همزمان وبلاگ آبان هم باز بود رفتم تو کامنت یکی از پستاش دیدم نمیشه ارور میده اینم!  رفتم تو میزکار وبلاگ خودم، دیدم اونم همینطوره در حالیکه هیچ مشکلی از سیستم و شبکه من نبود!!  هیچی دیگه مصیبت قطع یک هفته ای بلاگفا از اون موقع شروع شد!

(دیشب بعد از نوشتن قسمت بالایی چون خیلی خسته بودم سیستمو خاموش کردم و رفتم که بخوابم. ولی اگه فکر می کنید خوابیدم زهی خیال باطل! چون تا دراز کشیدم دیدم به چه صدای شرشر بارونی میاد  دویدم بیرون) ادامه:

میدونید اگه آغاز روز تولد یه آبانی همراه باشه با بارش باران یعنی چی؟  یعنی خدا داره براش هدیه ی تولد میفرسته و این نوید یه سال خیلی قشنگ و پر از امید رو میده  (راستی از نوید و امید چه خبر؟!)

خب یادمه اون اولا دومین کامنتی که واسه  محمد رضا گذاشتم کلی راههای قشنگ و کاربردی واسه ترک اعتیادش به اینترنت گفته بودم  بی لایقت هیچکدومو به کار نبست حالا وضعش شده این... روز به روز داره عملش شدیدتر میشه

خب دیگه من خاطره ازش زیاد دارم اونم همینطور من اولینها رو گفتم اون اگه خواست بیاد اونیکه به نظرش بهترین بوده رو بگه. ولی مهم اینه که هنوز تو این پست یه چیز خیلی مهمی رو نگفتم  :

تولدت مبارک محمد رضا

تولدت مبارک پسر آبانی

امیدوارم امسال در کنار ما بهترین سال زندگیتو تجربه کنی

با کلی اتفاقات خوب و قشنگ

 

 هدیه تولدت

(کوفتت بشه چون فقط تو میدونی که این هدیه تولدا چند چوب واسه من آب خورده )


پ.ن برای اطلاع عموم: جا داره همین جا فاجعه و مصیبت عظمای تولد محمد رضا رو به جمیع وبلاگ نویسان محترم تسلیت عرض کنم! همچنین فرد مذکور به طور کلی  اولین پسریه که درباره ش پستی تو این آبان دخت گذاشته میشه! - پست توطئه یه پست گروهی بود واسه مهدی نبود صرفا- بذارید اینم تو دلم نمونه و بگم که پسرای آبانی هیکلشون اصلا با احساساتشون همخونی نداره! یعنی همه استخون بندیا درشت ولی عوضش قلبشون مثل گونجیشک نازک و حساسه. خلاصه برعکس آبان دختها به شدت احساساتی هستند. نمونه ش محمد رضا و نوید 

+ تاریخ دوشنبه دهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 12 AM نویسنده زیبا |

وااای خدایا باورم نمیشه هرچی واسه تولدای امروز نوشته بودم تو اخرین لحظه  دوبار دکمه بک اسپس رو زدم برگشت تو صفحه ی میز کارم! بدون اینکه سیو کرده باشم... چیکار کنم؟ یه ساعته دارم می نویسم

خب واسه بار دوم (هیچی هم یادم نیست چه جوری نوشته بودم قبلیو):

درود

اول:

مثل اینکه دیگه داریم کم کم میرسیم به تولد بچه های فعال آبان دخت. بگیرید اولیشو که اومد :

آبــــــــــــــــــــــــــــــــــــان

 آبان: خب البته این اسم وبلاگشه اسم نویسنده رو خودش گذاشته "آبانه" ولی تو خونه همین  آبان صداش میکنیم  خب از کجا شروع کنم؟ آهان : یه روز من ناگهان متوجه شدم دست تو بازار زیاد شده! یعنی این و پسر آبان اومده بودن دو تایی یه دکه زده بودن که کاسبی ما رو تخته کنن. بدون مجوز پاتوق آبانی زده بودن غافل از اینکه زیبا مثل شیر از راه میرسه و کاسه کوزه شونو جمع میکنه  بله.... جا داره من همین جا از همین تریبون استفاده کرده و اعلام رسمی نمایم که آبان دخت شعبه ی دیگری ندارد!

خب عارضم خدمتتون که من همانطور که گفتم روز اول با عصبانیت و داد و بیداد رفتم سراغ این دوتا. اول هم یادم نیست رفتم سراغ کدومشون. چه مهم؟ در هر حال این مسئله چیزی از عمق فاجعه و نحوست اون روز که باعث شد این دوستی ما تا الان همچنان ادامه پیداکنه و روز به روزم گسترده تر و عمیق تر بشه کم نمیکنه  اصلا کار به جایی کشیده که هر کی ما سه تا رو با هم میبینه میگه شما سه تا دوقلوئید؟

خب البته بذارید اینو بگم چون خود  آبان نمیدونه! من تا حالا بارها دوستی  آبان و پسر آبان رو تا مرز نابودی و اضمحلال کامل پیش بردم و برگردوندم  یعنی هی میرم یه کرمی به پسر آبان میریزم که فکر کنه آبان در حقش نامردی کرده و منم مثلا دستم باهاش تو یه کاسه ست  بعد که حسابی شاکی میشه و پا میشه که بیاد اول اونو بعد منو بشوره بذاره کنار تازه اصل قضیه رو بهش میگم  خیـــــــــــــلـــــــی ی ی ی حــــــــــــــــــااااال میده خیـــــــــــــلـــــــی ی ی ی آی شاکی میشه این پسر آبان  

الان که بچه م  آبان مررسه ست. وقتی برگشت اینو میخونه. راستی برگشتی اونارم ببین همونا رو  البته با  دیگه. خب چه جوری میشد دیگه آخه؟ .

ای بابا کلی خاطره داشتم از  آبان از همون روز اول آشنایی و جریان عوض کردن قالبم تا باقلوای ماه رمضون و هدیه ی تولد این بچه آبان دخت که قراره یا با پست پیشتاز سریعتر بفرسته یا خودم با مامور بیام جلو درخونه شون

ولی الان که میخوام بنویسم میبینم هیچکدوم از این خاطره ها رو یادم نیست  ولی فقط یه چیزی رو خوب یادمه اونم  اینکه آبان به شدت دوست داره غیر اصفهانیا با لهجه اصفهانی باهاش حرف بزنن و براش کامنت بذارن. شمائم اگه خواستید بهش تبریک بگید حتما با لهجه اصفهانی بنویسید مثل من:

آ تولدید موبارک دادا

آخی عاشق این اصفهانی حرف زدن منه

پ. ن واسه پسر آبان : آخ آخ من اصلا حواسم نبود که تو اون وبلاگو واسه پست امروزت می خوای  عیبی نداره برو بزن عصبانی نمیشم فقط تا آخر آباناااا بعدش جمع کن بشین پای درس و مشخت

 

دوم:

به به امروز تولد یه آبانی دیگه هم هست:

گودزیـــــــــــــــــلا

گودزیـلا:

نام علمی : گودی !

 آخرین بازمانده از نسل گودزیلاهای آبانی!

 گاهی به دلیل انسداد ذهنی در معرض خطر انقراض می گیرد. آخرین بار این نمونه ی نادر در حوالی تبریز مشاهده گردیده است.این  جانور قادر است خود را با شرایط سخت وفق داده و در هر گونه شرایط بحرانی ادامه ی حیات دهد. از این رو متاهل است و همچنان هست!  بر اساس آخرین مطالعات گودیشناسان این گونه ی عجیب الخلقه دارای نیشی گزنده و سمی هولناک است که از آن در مواقع خطر استفاده می کند. آثار این نیش گزنده و مهلک در آثار ی که تا کنون از وی برجا مانده هویداست!  برخی دانشمندان این آثار را در حوزه ی طنز مکتوب شناسایی کرده اند . 

اما این جانور همزیستانی دارد بسی باحال!  که همزیستی مسالمت آمیزی با آنها دارد و آنها نیز نیششان کمتر از بنده و ایشان باز نیست.

همیشه مطالعات مفصلی بر رو ی کامنتهای باحال این همزیستان که بر پستهای بسیار جالب انگیز ناک ، بامحتوا گونه و فرو فکر درو رونده! ی گودزیـلا عارض میشود را نمونه برداری کرده و مورد مطالعه ی میکروسکوپی قرار میدهیم  

این جانور ساعتی پیش درحوالی این منطقه ی آبان دختی مشاهده گردید که خوشبختانه با مجاهدت و یاری سربازان گمنام آقا خطر این حمله با کمترین خسارت که باقی ماندن یک کامنت از وی به عوان رد پا در پست قبلی بود، دفع گردید.

و من الله توفیق!

تولد تولد تولدش مبارکه

شیلنگ بیاره شمعاشو خاموش کنه

که ۲۰۰۰۰سال دیگه هم نسلش منقرض نشه

 

کادوی تولد جفتتون اینجاست


 پ.ن اختصاصی: دیروز تولد مامان پیمان بود. نشد پست اختصاصی واسه این آباندخت نمونه بذارم . نمونه میگم چون برام یه الگوئه. مامان پیمان باعث شد که من به مسئله ای فکر کنم که تا حالا نکرده بودم : تربیت فرزند. آرزومه که اگه یه روز دختردار شدم مثل خودم بارش بیارم و اگه پسردار مثل  پیمان . البته میدونم که تو تربیت  پیمان نقش پدرش هم کم نبوده چون بیشتر تحت تاثیر پدرشه ولی مطمئنم برای یه همچین پسری که من هنوز تا حالا نمونه شو در این حد کمال نه اینجا که تو دنیای واقعی هم ندیدم مادرش خیلی خیلی نقش مهمی داشته و کاش بدونم چطور.

تولد مامان  پیمان رو به خودش و پسرش تبریک میگم و می خوام به عنوان هدیه تولدش آرزویی برای این مادر بکنم که از همه تون میخوام شما هم هر کدوم برای تحققش دعا کنید:

امیدوارم خیلی زود خیلی زود حاجت روا بشی و غم رنجهای این یکی دو ماه اخیر نه این ده سال اخیرت تبدیل به یه شادی بزرگ بشه. شادی ای برای تمام خانواده و همسر و بچه هات.

برای  پیمان هم آرزو میکنم به جز این حاجت خونوادگی به اون آرزوی شخصی خودشم خیلی خیلی زود برسه. اگه صلاحش در اونه که من فکر میکنم هست. تا دیگه از اون آهنگا نذاره اگرچه خیلی آهنگ قشنگیه  ولی ...

پ.ن عمومی: امروز چه خبره باز مامور ریختن تو خیابوناااا؟ !

بعدا اضافید: بابا اینقدر به پسر آبان تبریک نگید. نگه دارید واسه پست تولد خودش. این پست تولد آبان و گودزیلاست !

+ تاریخ شنبه هشتم آبان ۱۳۸۹ ساعت 1 PM نویسنده زیبا |

درود

اتفاقای خاص همیشه میفته. دیشب من اولین باران آبان رو تجربه کردم. اونم وقتیکه ساعت ۸ شب تازه از کارم زدم بیرون و تو فکر کلی از تمرینا و کارای دانشگامو نمیدونم با اینهمه درس تلنبار شده کی میخوام بخوابم که صبح واسه کلاس ساعت هشت بیدار شم؟!

اما وسط این فکرا و پریشونیا یهو یه رعد و برق تو آسمون مقابلت ظاهر میشه و بعد بارون........... لطیف پر از طراوت پر از عطر پاییز.....

شیشه رو کشیدم پایین شاید رگبار بخوره تو صورتم ولی جهت باد مخالف بود و دریغ از یه قطره....

خب شما به جای من بودید چیکار میکردید؟ همچنان با سرعت میرفتید سمت خونه یا .....؟ بله دیگه پیاده شدم و تا آخر بارون و یه ساعت بعد از تموم شدن بارون قدم زدم بو کشیدم و هر چی تونستم هوای نم زده ی آبان رو کشیدم تو وجودم.....

.

.

ساعت نه صبح داشتم با عجله از در دانشگاه میرفتم تو که دیدم پلاکاردای تیره زدن ! خب خبر بدی بود درگذشت یکی از استادای بدن و بیان.... با عجله رفتم تو یکی از پسرا رو نیمکت روبروم نشسته بود. پرسیدم کلاس نشانه ها نرفتی؟ گفت : تشکیل نشد!!! پرسیدم چرا؟ گفت اساتید رفتن تشییع جنازه!!!

چقدر زندگی شیرینه و گاه مرگ یه آدم چه اتفاق خاصی میشه. ممنونم از بارون دیشب و ممنونم از خودم به خاطر انتخابم. ممنونم از خدا که استاد مرد و من از گوش دادن به حرف دلم پشیمون نشدم!

.

.

.

امروز بازم تولد دو تا آبانیه

 

بهاره

 باران

پنجم آبان زاد روزتون فرخنده

تولدتون مبارک

خب بریم سراغ معرفی:

بهاره : اولین بار از طریق ویلاگ پوریا فهمیدم که بهاره هم آبانیه یه وجه تشابه دیگه: شاعر هم هست  بعد من یه مدت طولانی بهش سر نزدم چون اصلا لینکش نکرده بودم و گمش کرده بودم و راستش اونم از قرار زیاد نبوده تو نت. اما چند وقت پیش دوباره ارتباطمون شروع شد و خوشبختانه هنوز هم ادامه داره. شعرهای قشنگی میگه و تو پستاش میذاره که توصیه میکنم حتما بخونید. سبکش شعر آزاده یا  سپید. یه چیزی همیشه برام سوال بوده اونم هیدر وبلاگشه. اسم وبلاگ شعر معروف سهرابه «تا شقایق هست زندگی باید کرد» اما نمیدونم چرا تو هیدر نوشته شده اونم با خط نستعلیق : «شب»!  یه نکته ی دیگه هم تو هیدر هست: عکس چند تا  پسر با يه دختر - كه احتمال داره خود بهاره باشه- با تيپ كوهند ولي سوال اينه كه بهاره چرا اين عكسو اينهمه وقت - بيشتر از يكسال حداقل از اون وقتي كه من ديدم- گذاشته اون بالا؟!

خب در هر حال دختر خيلي خيلي خوبيه كه يه آبان دخت به تمام معناست. تولدشو بازم بهش تبريك ميگم

باران : اين همين امروز جايگزين ريحانه شد!!!  يعني امروز اومد خودشو معرفي كرد به مقر و تسليم شد بنابراين سمت ريحانه كه آخرين آبان دخت پيوسته به كلوب بود ازش گرفته شد و داده شد به باران. متاسفم ريحانه جون ولي خب بالاخره اتفاقي بود كه همه مون ميدونستيم دير يا زود ميفته!  امروز خودشو معرفي كرد همين امروز هم لينك شد البته من يه خورده بايد بررسي كنم تا اجازه بدم كه تو وبلاگش لينك شم آخه يه خورده لينكاش خطريه احتمال ورود افراد آشنا از دنياي واقعي وجود داره يه بار يه نفر ديگه كه لينكاش خيلي خطري تر از اينو اختصاصي تر بودن بي اجازه منو لينك كرده بود رفتم دعواش كردم اونم طفلي برداشت و ديگه هم برنگشت اينجا

خب اولين ورود باران آباني مصادف شد با اين پست من : باران آبان. اين حسن تصادف رو به فال نيك مي گيرم و اين پست رو تقديم ميكنم به باران خانوم تازه وارد  تو تنها كسي هستي كه روز تولدت به ما پيوستي هم تولدت مبارك هم عضويتت

+ تاریخ چهارشنبه پنجم آبان ۱۳۸۹ ساعت 10 AM نویسنده زیبا
درود

اول : ممنون از همه ی دوستایی که اومدن و اولین روز آبان رو که مصادف بود با تولد دوتا از بچه ها با ما جشن گرفتند. خیلی خوشحالمون کردید. بازم از این کارا بکنید!

امروز چهارم آبان هم تولد دو تا دوست دیگمه:

 دکتر سمپاتیک (حسام)  

من نه منم (ریحانه)

بچه ها تولدتون خیلی خیلی مبارک

خب معرفی شون کنم؟

 دکتر سمپاتیک (حسام)  : از همون اول بهش گفتم اسمش حالمو بد میکنه! ولی در عوض خودش محشره. یه روز تو ماه اسفند یا بهمن اومده بود تو یکی از پستای آبانم کامنت گذاشته بود و گفته بود که منم متولد ۴ آبانم! منم دو سه ماه بعد کامنتشو دیدم! و رفتم کلی شاکی شدم ازش که دکتر جون آخه عقلم خوب چیزیه میری تو پستهای منقرض شده کامنت میذاری که من تازه الان دریابمت؟! ولی خب به محض اینکه دیدم دامپزشکه سریع لینکش کردم چون تو این کلوب آبانیها واقعا حضور یه دامپزشک از نون شبم واجب تره

خیلی دیر به دیر میاد. یعنی دیر به دیر فقط صبحونه شه  ولی خب واسه پستهای دو سال یکبارش واقعا زحمت میکشه  در مورد شخصیتشم اینو بگم که تا اونجایی که من تحقیق کردم از برو بچ دانشکده شون، یه جور سادیسم نسبت به حیوانات داره و حیوون آزاری تو خونه شه!  دیگه به جز این و قتل چندصد حیوان زبون بسته تا الان که در خدمتتون هست مورد دیگه ای تو پرونده ش ثبت نشده گویا! خب بسه دیگه خودشم در مورد خودش اینقدر اطلاعات نداشت که من گفتم. دیگه زیادیش میکنه

 

من نه منم (ریحانه): آخرین عضو کلوبمون تا اینجاست. یعنی آخرین آبانی اضافه شده. همینطور که ملاحظه می فرمایید آبان دخت تشریف دارند  و تو این مدت کم حضورش تونسته خیلی تو فضای وبلاگ پررنگ ظاهر بشه و به نظر من خیلی موفق بوده و داره همینطور تخته گاز میره. یه سندرم " زندگی پريشيِ بی هدف بینی" در این راه پرسرعتش گاهی مثل ترمز ای بی اس  عمل میکنه!  که اون هم اینطور که بوش میاد تحت درمان قرار گرفته و داره روند بهبودی رو طی میکنه انشاءالله  از ایناست که بدتر از من یه صفحه کامنت میذاره هااا ! تازه از یه وبلاگ که خوشش میاد میره همه ی پستاشو میخونه و زیر و روی صاب وبلاگو درمیاره و رو میکنه. من خیلی از این اخلاقاش خوشم میاد که پیگیره و واقعا وقتشو تو نت مثل من به بیهودگی نمیگذرونه  حضورشو تو این فضا خیلی هدفمند میبینم و به همین خاطر رااااااااااااضیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم ازش  آبا ندخت عزیزم ممنونم که به جمع ما پیوستی و اجازه دادی تا ما هم از ریحانه ی زیبای آبان لذت ببریم. تولدت هزاران بار فرخنده و امیدوارم همونطور که گفتم تو روز تولدت از ته دل شاد باشی و شادی کنی و خدا رو بستایی که در خلقت تو نعمت رو برات تموم کرده

هدیه تونم  اینجا ببینید

لینکدونی هم تو پست قبلیه.

 راستی همین ریحانه منو به یه بازی دعوت کرده که الان دارم مینویسمش. تموم شد همینجا میذارم بخونیدش. 

+ تاریخ سه شنبه چهارم آبان ۱۳۸۹ ساعت 10 AM نویسنده زیبا

درود

طلوع اولين صبح آبان فرخنده

اول از همه تا دير نشده همين جا تولد دو تا اول آباني رو تبريك بگم تا بعد سر فرصت بيام و اين پست رو تكميل كنم :

ماه آب ها

و

دخترك آباني

همين و بهترين :

تولدتون مبارك

اما نميخوام تولدشون فقط در حد آوردن اسمشون باشه. بذاريد همه رو با اين دو تا دوست گلم آشنا كنم:

ماه آب ها : خب يكي از آبان دخت هاي تك و نمونه كه مثل همه ي آبانيها عاشق بارون و قدم زدن و خيس شدن زير بارونه. يه خاصيت ممتاز و وي‍ژه هم داره : استاد ادامه مطلبهاي رمز دار! يعني تو اين یه قلم اينقدر اصرار داره كه هميشه كفريم ميكنه  خودتون بريد وبلاگشو ببينيد بفهميد من از دست اين موجود چي مي كشم! اما ماه آب ها يه چند تا خصيصه ي ديگه هم داره: اول اینکه تنها كسي از شماست كه هر دوتا وبلاگمو لينك كرده اونم همون اول! اونطور كه خودش گفته از اون يكي وبلاگم بيشتر خوشش اومده. بنابراين از بين دوستان اينجا تنها كسي كه تو اون وبلاگ منم لينكه همين ماه آب هاست.يه ويژگي ديگه شم اينه كه مثل من ظاهر و باطنش باهم نميخونه يعني با اينكه تيپش تقريبا شبيه تيپ خودمه ولي روحياتش ..... در هر حال دير به دير مياد ولي هميشه به ياد هم بوده و هستيم و اميدوارم اين دوستي سالهاي بعد هم ادامه داشته باشه.

دخترك آباني : ميدونم عزيزم كه شايد اگه بياي و اين پست رو بخوني تعجب مي كني! اينكه من هنوزم به يادتم. ولي يادت باشه من و تو رو يه وجه اشتراك خيلي خاص به جز هم ماه بودنمون به هم پيوند داده و من هر وقت به اون مسئله فكر ميكنم طبيعيه كه به ياد تو هم باشم. اينه كه خواستم بگم دوستت دارم و به يادتم و دلم ميخواد بازم بقيه ي روزها و شبهامون مثل اون شب باشه.

اما هديه ي تولد  :

هديه تون رو اینجا  ببينيد.

+ تاریخ شنبه یکم آبان ۱۳۸۹ ساعت 12 PM نویسنده زیبا |