|
امروز تولدته
تولدت مبارک نـــــویـــــد خیلی گفتنی ها تو این تبریکه خیلی ناگفته ها که با یه بغض همیش تو گلو خفه شده و از تمام رنج این مدت از تمام شادیهای از دست رفته تمام خاطراتی که لحظه به لحظه تو ذهنم تداعی میشه و با تک تک شون یه لبخند عاشقانه و پر از حسرت میزنم و با تلخیهاش...... از تمام اینها با تو میگه امروز تو تنها نیستی امروز تو دیگه مثل من تنها نیستی امروز خوشحالم مدتهاست که خوشحالم که تو هم داری لذت یک عشق رو تجربه میکنی اما... اما نوید هیچ لذتی قشنگتر از اشک و انتظار یه دوست برای یه دوست نیست و من لحظه به لحظه این رنج شیرین رو با بند بند وجودم لمس میکنم این شیریتنی رو با هر نفس سر میکشم و میذارم به عمق هستیم نفوذ کنم نویدم هیچکدوم ما تصورشم نمی کردیم آبان امسال اینقدر بی هم باشیم..... و من فکر نمی کنم روز تولدت اینقدر تو از من دور شده باشی اما من اومدم از اینجا در کنار یه امام غریب غریبانه واسه خودم تولدتو جشن بگیرم و برات بهترین آرزوها و دعاها رو بکنم و این زیبایی تولدت توئه اینکه اینجا با امامم جشن گرفتیم چون باید از اینجا و با هم جشن می گرفتیم همین و بهترین: تولدت پاییزی ت مبارک منو اون سوی جشن دل نذاری ................................................. از طرف زیبا
درود یه چیز جالب امروزم تولد علیــــــــــــرضاست! البته من که اینو خیلی وقته میدونم. چون همزمان با باز کردن وبلاگ پوریا وقتی دیدم یکی اون بالای لینکا هست به اسم «پسر متولد نوامبر» زود رفتم ببینم چه خبره آخه من خودم دختر متولد نوامبرم. کلا از 9 آبان به اینور دیگه همه ی ابانیها نوامبری میشن خب وب علیــرضا رو چون باهاش ارتباطی نداشتم فط گه گاه میرفتم می خوندم. هه، یادش بخیر یه زمانی عاشق یکی از دخترای کلاسشون شده بود عااالمی داشتاااا الانم البته با یکی از همونا ... بله دیگه بطور رسمی دیمب دامب دارامب اما سر یه قضیه ای من و پوریا این بشرو حلال نمیکنیم خب همه میدونن که این دو تا هم دانشکده این دیگه، بعد علیرضا پارسال پیارسال تو یه پست موقع رفتن از کلاس به سمت مسابقه فوتبال از قول استادشون نوشته بود: « آبروی رشت مون رو حفظ کنید »!!! هیچی دیگه من تا همین یه ماه پیش گیر داده بودم به پوریا که تو یا تو رشت زندگی می کنی یا اونجا تحصیل میکنی. اونم هی میگفت بابا تو چرا این ذهنیتت پاک نمیشه؟!! هرچی میشه دوباره برمیگردی سر رشت؟! منم نمی خواستم جریانو بگم تا اینکه بالاخره گفتم و مکشوف به عمل آمد که علیرضا خان سوادشون نم برداشته رشته رو تایپ کردن رشت ! بچه ها نمدیونم چرا هرچی سعی میکنم گریه نکنم نمیشه................................................................ الان که یاد خاطراتمون افتادم......................... نمیدونم چرا امشب خیلی حالم بده خیلی ................ دلم شور میزنه بدجوریم شور میزنه یه حال خیلی بدی دارم که همه ش ............................................................................ همه ش فکر میکنم پوریا اینجاست...................... حس میکنم همین جا تو نته و داره همه چیزو میخونه......................................... من اگه بخوام به ازای هر جمله یه ربع هق هق کنم...................................................... اگه بخوام به ازای هر جمله م یه ربع ... فکر نکنم این پست به تولد سال بعد علیرضا هم برسه............ الهی الهی ..... طفلی علیرضا ببین امشب حال اونو... ببین اون امشب چه حالی داره که هرسال این موقع پوریا میرفت و مفصل تولدشو بهش تبریک می گفت..... ای خدااااا.............................................. تو رو جون هر کی که دوست داری زود پوریا رو به ما برگردون دیگه ................................................................................................................................... چه حال خرابی د ارم امشب من....... بیچاره علیرضا تو پست تولدشم شانس نیاورده و من امشب اینجوری شدم ........... از غروب دارم خیابونا رو متر میکنم و تو دلم هرچی که از دهنم درمیاد نثار پوریا میکنم تا اون باشه دیگه اینقدر بی معرفتی نکنه... خیلی نامردی بود ... روز تولدمون تموم شد و نیومد.... حال کسیو داشتم که رفته سر قرار و طرفش نیومده و تازه تو بی خبری نیومده و نگرانشم کرده . که نگرانه ولی بیشتر عصبانیه که این رسمش نبود رفیق ................................................... باشه پوریا باشه منم خدایی دارم ....................................................... یه روز برمیگردی التماسمو میکنی که از دلم دربیاری ولی من عمرا ببخشمت ببین کی گفتم ..................................... (اونایی که دیشب این پست رو خوندن میدونن که حالم مساعد نبود ادامه شو گذاشتم واسه بعد. الان اومدم ادامه بدم) خب درسته که گفتم علیــرضا تو این پست تولدش هم شانس نیاورده ولی هرچی فکر می کنم می بینم این پسر از بدو تولد آمما خوش شانس بوده هاااا ! خب آخه ببینید چه شانسی آورده تو دقایق آخر آبانی شده! خب پس جا داره همین جا اعلام کنم : تولدت مبارک آقای شانس
تولدت مبارک اگرچه میدونم که تو این چند روز چی کشیدی و واقعا بدترین و تلخترین لحظات رو داری تجربه می کنی و از همه بدتر اینکه شدی مشمول این قسمت از کتاب مورد علاقه ی من : «پدر، عشق و پسر» اونجایی که سید مهدی شجاعی در وصف حال حضرت عباس میگه : خیلی سخته که خودت از زیر بار یه غم شونه هات خم شده باشه و در عین حال ستون و تکیه گاه رنج و غصه ی دیگران هم باشی خیلی سخته میدونم چون خودم سالهاست تو این شرایطم. امیدوارم دعای همه برای بهبود پوریا زودتر مستجاب بشه
آقا شرمنده خدا وکیلی این پوریا حواس برام نذاشته هم کادوی تولد پست اون و مریم و هم کادوی تولد علیرضا رو نذاشتم
درود شقـايقـــم
خوبي دوست داشتني؟ اينم پست تولدت : ساده و بي ريا با همه ي آرزوهايي كه ديشب تلفني گفتم امروز اومدم براي گفتن تولدت مبارك
انگار هرچي به كسي نزديكتري نوشتن ازش سخت تر ميشه
اين پست صبح زود يه بار اشتباهي حذف شده بود و دوباره گذاشته شد! http://www.googlepc.ir/tavallod.swf
درود
امروز تولد چند تا همزاد خیلی دوست داشتنیه که بخاطر دل اونا و همینطور بخاطر دل دوستای نازنینم که این چند روزه حسابی دق شون دادم و دیشب دیگه واقعا ازم میخواستن دست از این آپهای غمگین بردارم و مثل قبل تولد بگیرم می خوام سعی کنم یه پست تولد بازی نسبتا بهتری رو بذارم میدونم که پوریا هم وقتی انشالله به زودی برگرده از این پست بیشتر خوشش میاد. اما تولدای امروز که همگی ۲۹ آبانی هستند اول از همه میرم سراغ وبلاگیا و تو اونا سراغ قدیمی ترینشون : تولدت مبارک پـــوریـا : هه ! خنده داره! چی بگم؟! معرفی پوریا در واقع معرفی خود منه!! یه جایی تو بیوگرافیش نوشته وبلاگ قبلیش یکی از پرطرفدارترین وبلاگای بلاگفا بوده ولی بی انصافیه اگه باه این مسله اشاره نکنم که پارسال همین وبلاگ فعلی پوریا هم روزی راحت صد تا کامنت داشت! الانم من واسه سلامتی و برگشتنت فقط توکلم به خداست خب همزاد بعدی: با یه دنیا شرمندگی: تولدت مبارک عزیزم
چرا شرمنده ی مریمم؟ چون همونقدر که پوریا تو این مدت منو غصه داد منم مریمو دق دادم بعدم اینکه بعد کلی اومد و گفت که آبانیه! منم خیلی تعجب کردم که چرا زودتر نگفته؟! بعد گفتم خب حالا تاریخ تولدتو بگو تا لینکت کنم اینم هی اومد و گفت : ۲۹ آبان!!!! منم که فکر میکردم انگار تو این دنیای مجازی فقط دو تا ۲۹ آبانی وجود داره اونم من و پوریائیم کلی اذیتش کردم و هی رفتم و اومدم و گفتم راستشو بگو! ژاخه فکر میکردم سرکارم گذاشته یا بچه ها چیزی بهش رسوندن اما بعد دیدم نه مثل اینکه جدی جدی همزاده!!! حالا میگم که مریم جون دعا کن میدونم که توئم بخاطر اینکه یکی از عزیزانت واسش اتفاق بدی تو این روزا افتاده زیاد روز تولدت حالت خوش نیست ولی باور کن این اولین ۲۹ آبانیه که من اوضاعم اینجوریه . دعا کن پوریا زود خوب شه منم میشم یه زیبایی که حتی فکرشم نتونی بکنی چی میتونم بگم جز اینکه : آنکه می گفت به یک گل نشود فصل بهار/ چه خبر داشت که همچو تو گلی می روید؟ امرزو همینطور تولد یکی از اعضای خونواده م محیا ست که امسال پیش دانشگاهیه و سخت مشغول خوندنن د کنار اون دو تا همزاد دیگه م برای موفقیت محیا هم دعا کنید تولد مریم حیدرزاده هم امروزه و جالبه که من و اون علاوه بر این یه وجه اشتراک دیگه هم در مورد تولدمون داریم اونم اینه که جفتمون تو بیمارستان شهدای تجریش به دنیا اومدیم!
از اینکه این دو سه روزه حسابی با پستام ناراحتتون کردم عذر می خوام باور کنید تمام تلاشمو کردم که زیاد پستام غمبار نشه ولی .... با اینحال اونها حتی یک هزارم غم من موقع تایپشون رو در خود نداشتند. بازم دعا برای پوریا فراوموش نشه این دوستای نازم با پستاشون من رو شرمنده کردن خاطره ها (ترانه) ، من نه منم (ریحانه) ، هنر باران (مریم) ، دختر تنهای باران (شیوا) ، بی همتا (بی تا) ، آبان (آبانه)،به همین تنهایی (مریم)، تراوشات یه ذهن پرورش یافته (محمد رضا داداشی)، من تو باران (ماه آب ها) ،تولدی دیگر (نوید و مهسا) ( که تو این آخری همه ی دوستای نت سنگ تموم گذاشتن
پــوریـای عزیزم تولدت مبارک امشب شب تولدته شب تولدمون و من نمیدونم تو الان چی میفهمی از این شب؟ این بزرگترین دردمه که تو چطور؟؟....... چطور؟ کی فکرشو میکر شب تولدمون اینطوری همه چیز نقش بر آب بشه پوریااااااااااا.............. پوریا من دردمو به کی بگم که جز خودت کسی نمیفهمه................. پوریا یعنی تو واقعا فردا رو هم درک نخواهی کرد؟ یعنی الان، امشب و فردا اصلا متوجه هیچ چیز و اینکه تولدته نخواهی شد؟!!! الان کجایی پوریا؟ الان چی داری می بینی؟... پس چی شد برنامه های فردامون؟ چی شد اونهمه ذوق و شوقت؟ تو که از من جلوتر بودی تو که خیلی جلوترو می دیدی؟............ چی شد قول 29 آبانیت؟.............. حالا ببین: این حالِ منِ بی توست: ...................................................................................................................................... ...... ........................................................................................................................................... ........................................................................................................................................... .......................................................................................................................................... ................................ آیا کسی هست که اجابت کند درمانده ای را که چاره ای جز دعا ندارد؟ أمّن یُّجیبُ المضطرّ إذا دَعا؟ و مشکلش را بگشاید؟ و یَکشِفُ السّوء؟ ............................................................................................................................................ ............................................................................................................................................ ............................................................................................................................................ .....................
چقدر اشک بریزم چقدر گریه کنم تا تو برگردی پیشم؟ اینقدر این فاجعه برام غیر قابل باوره که گاهی فکر می کنم نکنه داری اذیتم میکنی...بعد میگم نه تو اینقدر بی رحم نیستی ........................ پوریا ببین این زیباته که ازت می خواد و التماس میکنه........ التماس میکنه که به جای اون هدیه ی واقعی که می خواستی بهش بدی فقط چشماتو باز کنی.... فقط از اغماء بیا بیرون........................... همین همزاد من همین ............ یادته گفتم یه همزاد دیگه هم پیدا کردم؟ تعجب کردی گفتی کیه؟ گفتم یه دختره به اسم مریم؟ ..... پوریا از ته دل دعا می کنم زندگی مریم لااقل به سختی زندگی من و تو نبوده باشه ......................
برقرار باشی و سبز گل من تازه بمون
نفسم پیشکش تو جای من زنده بمون
باغ دل بی تو خزون موندنی باش مهربون
تو که از خود منی منو از خودت بدون
دوستانی که واسه تون این دعا رو کامنت نکردم ازتون میخوام به نیت بهبود پوریا و برگشتنش پیش ما این دعا رو بخونید به عنوان یه هدیه از شما به من و پوریا و بهترین هدیه: «یا مَن اسمُهُ دواء و ذکرُه شِفاء یا مَن یَجعلُ الشِّفاءَ فی ما یَشاءُ مِنَ الاشیاءِ صل علی محمد و آل محمد واجعل شِفائه مِن هذَا الدّاءِ فی اسمِکَ یا الله یا الله یا الله یا الله یا الله یا الله یا الله یا الله یا الله یا الله یا رَبّ یا رَبّ یا رَبّ یا رَبّ یا رَبّ یا رَبّ یا رَبّ یا رَبّ یا رَبّ یا رَبّ یا اَرحَمَ الرّاحمین یا اَرحَمَ الرّاحمین یا اَرحَمَ الرّاحمین یا اَرحَمَ الرّاحمین یا اَرحَمَ الرّاحمین یا اَرحَمَ الرّاحمین یا اَرحَمَ الرّاحمین یا اَرحَمَ الرّاحمین یا اَرحَمَ الرّاحمین یا اَرحَمَ الرّاحمین» پ.ن: نیمه شب دیشب با علیرضا دوست پوریا یه پست تولد تو وبش گذاشتیم و یه تولد غیابی براش گرفتیم
درود
نمی دونم چرا این پست خورده به نحسی! این سومین باره که دارم تایپش میکنم. الان که یه بار زدمبعد اشتباهی به جای مشاهده وبلاگ رو راهنم کلیک کردم کلا پرید! یه بارم دیشب تایپ کردم پرید. جریان دیشب این بود که شب خسته اومدم خونه فقط نشستم به جواب دادن خصوصی ها ولی وسط نوشتن هی از خودمو در حال افتادن از سمت چپ صندلی جمع میکردم چون یهو خوابم می برد! ولی باید تا ساعت دوازده بیذدار می موندم چون این تولد برام خیلی مهمه و حتما می خواستم بلافاصله بعد از ساعت دوازده شب که وارد بیستمین روز آبان میشیم شروع بع تایپ پست تبریکش کنم. بعد از ساعت دوازده نشستم و نوشتم یادمه خیلی هم نوشته بودم اما .... دیدم سردمه و دارم میلرزم پاشدم دیدم زیر میز کامپیوترم افتادم رو زمین. گیج و منگ دکمه ی سه راهیو زدم و رفتم رو تخت پتو رو پیچیدم به خودم. امروز صبح که پاشدم سعی کردم یادم بیاد دیشب چی شده . فهمیدم من موقع تایپ خوابم برده و این بار دیگه از سمت چپ صندلی افتادم رو زمین و خوابم برده! تا نزدیکای صبح که به خاطر سرما از خواب پریدم و رفتم سرجام خوابیدم و .... کسی هم خونه نبود تا به داد من بدبخت نقش بر زمین برسه!! الان مجددا از سایت دانشگاه در خدمتتونم! اومدم بگم : شیـــــــــــــوا جونــــــــــــــــم تولد هوار هوار تا مبارک
خداییش این تولد هر کی نرقصه خره ! کلا بزن برقص و دامبول دیمبول میریم تا تهش
حالااااا آقایون دس خانوما رقص حالا برعکس اهنگ مجلسم دامبول دیمبول رفتیم خز بازار فقط برقصیم چه باحالن این شکلکااا دفعه اوله می استفدامشون
شیــوا : نام اصلی : شی.ا ! ملقب به شیول بی نهایت خانومه . اینو همین اول بگم که از همه مهمتر بود. خیلی خیلی خانومه. به از ترانه نباشه اینم مثل آبان بِچه اصفِهونِست ! از اون بِچه باحالا که یچم خسیس نیست آهاان بذارید از معرفی و اومدنش تو اینجا بگم که خیلی پرسر و صدا بود! خب چی بگم؟ شیــوا امسال کنکور داشت منم مدام تابستون امسال کارم روحیه دادن بهش بود خب فقط تونستم خیلی مختصر و خلاصه از دوستیمون بگم واسه اینکه می خوام واسه تولد اصلی و پذیرایی مفصل دعوتتون کنم برید وبلاگ خودش شیــوا ی عزیزم تولدت خیلی خیلی مبارک ایشالله همیشه در کنار خونواده ت و تو هرجای دنیا که باشی شاد و خوش و سلامت و موفق باشی دوست دارم هزار تا اینم از یه هدیــــــــــــــــــه ناقابل ولی به قولت خودت باحال درود امروز تولد یکی از قدیمی ترین دوستان منه : میدونم که الان بعضیاتون میگید زیبا این اسمای ناشناخته و مجهولو از کجا میاره که تازه واسشون تولد هم میگیره! اما پــــایـیــــز زاد هم مثل ماه آب ها خیلی کم میاد ولی دیدید که ماه آب ها بعد از تولدش چقدر فعال شد حالا امیدوارم در مورد پــــایـیــــز زاد هم همینطور بشه و این دوست گلم بیشتر از قبل سربزنه. البته به نظر من نمیشه از همه انتظار داشت که تند تند بیان نت چون بالاخره دو نفر آدم عاقل هم که تو این دنیای مجازی پیدا شدن و مثل بچه ی آدم چسبیدن به زندگی واقعیشونو و مثل ما نیومدن تو این دنیای اوهام تنهاییشونو به دست فراموشی بسپارن و یه جورایی دربند این اعتیاد خانمان سوز ما به نت نیستند خدا رو خوش نمیاد! اما پــــایـیــــز زاد عزیز من هربار که اومده نت بهم سرزده و دوستای خوبی هستیم با هم. الان که معرفیش کردم خودتون می فهمید : پــــایـیــــز زاد : اسم واقعیش شراره ست متولد ۲۱ آبانه و به دلیل تعصب فراگیر و اپیدمی آبانیها رو فصل و ماه و روز تولدشون نه تنها اسم وبلاگشو گذاشته پــــایـیــــز زاد بلکه آدرس وبلاگش هم اینه : http://21aban.blogfa.com/ ! تو وبلاگش از دست نوشته های خودش که شعرهای سپید هستند میذاره. مضمونای خاص شامل تنهایی و گلایه و گه گاه علاقه و توجه به یه سوژه ی خاص رو داره که خیلی خیلی خوندنی هستند. من از اسم وبلاگش هم خوشم میاد چون من خودم هم همنطور که میدونید از کلمه ی آبانزاد برای پسرهای متولد ماه آبان استفاده میکنم اما پــــایـیــــز زاد هم خیلی واژه ی قشنگیه شراره ی نازنینم تولدت از طرف زیبات مبارک. خیلی بهت نزدیکم اما ... اما اینجاست که شاعر می فرماید : بین ما فاصله ای نیست اما باز اینم زیاده پس در نهایت شرمندگی کاری از دستم برنمیاد جز اینکه همینطوری بلاگی بهت بگم: تولدت مبارک خانومی هدیــــــه تولـــدت رو ببین
پ.ن : بچه ها من شرمنده ی همه تونم. این پی نوشت رو بعد از گلایه ی مریـــــم دوست صمیمی عزیزم درمورد اینکه چرا مدتهاست که واسش کامنت نمیذارم دارم اضافه میکنم. آره همه تون حق دارید. شرمنده همه تون بخصوص به ترتیب : ریحانه، ماه آب ها ، بداندیش ، سمانه ، آبان ، م. ح. م. د ، محمد رضا (که عکس مسابقه رو انداختم ولی هنوز فرصت نکردم واسش بفرستمو مهلتشم دیروز تموم شد!)، صنم ، بی تا، هدی جوووون، مهدی مهرگان، صادق، اوووووووووووووه... کلی هنوز اسم مونده ولی بذارید لپ کلام رو بگم : من دو روزه حالم خوش نیست و دیشب به اوجش رسید طوریکه نصفه شب داشتم میمردم و نمیتونستم حداقل بابا یا مامانو بیدار کنم و اینقدر به خودم پیچیدم تا تقریبا از حال رفتم کار و درس و... هم به شدت داره بهم فشار میاره طوریکه هم تو دانشگاه و هم سرکار سرم پیش اساتید و روسا پایینه. همه ی اینها هم از کمبود وقت و بیماری هم ناشی از خستگی زیاد و خواب کم و یه سری مشکلات دیگه ست. اینه که میدونم چقدر ازم ناراحتیدو صداتون درنمیاد ببینم می تونم این یکی دو روزه از خجالتتون در بیام یا نه. اگه البته حالم یاری کنه.
امروز یه روز خاص تو تاریخ سیاسی این مملکت بعد از وقوع انقلاب اسلامیه
خب البته تو دوران آشوب بعد از هیچ انقلاب یا کودتایی نمیشه انتظار رفتارهای دیپلماتیک رو داشت چون فضا و جو جامعه جو بی قانونی و آشوبه
اگه می خواید در مورد این گروگانگیری بیشتر بدونید ایــــنجـــا رو ببینید.
اما خب چه احساسی بهتون دست میده اگه بدونید تو این روز شیر تو شیر و منحوس سیزدهم آبان هم کسی یهو "زارت" تصمیم بگیره به دنیا بیاد؟!!! و اصلا چه کسی می تونه مرتکب یه همچین بلاهتی بشه جز :
اینقدر مشتاقم برای صحبت کردن از حاج صــادق خوب و گلم که بلافاصله میرم سراغ این بخش صــادق رو شقایق بهم معرفی کرد و گفت که آبانیه. و این آشنایی یکی از بهترین دوستیهای وبلاگی منو رقم زد
با بهترین آرزوهایی که یه دوست میتونه برای دوستش بخواد روز اول که صــادق اومد وبلاگم تو کف پروفایل پربار من موند و هنوزم تو کفه چند وقت بعد از دوستیمون صــادق یه خبر خیلی خوب داد خدا شانس بده والا ! اومد خبر داد زیبا دارم میرم حج ! هیچی ما هی رفتیم و اومدیم و التماس دعا و سوغاتی چی بخر و این حرفاا تقریبا نزدیک سفرش بود که یه شب من یه خوابی دیدم! این تنها خوابی بود که یه ردی از یه دوست وبلاگی توش بود و هست! خواب دیدم منم یهو اسمم دراومده واسه حج ولی اینجوریه که فرداش عازمم! بعد من وسط این دلهره و استرسی که تو خواب داشتم واسه آماده شدن همه ش تو این فکر بودم که هتلهای اونجا اینترنت وایرلس داره من کانکت شم زود به صــادق بگم : دیدی من زودتر قسمتم شد رفتم ؟ بعد صبح پا شدم دیدم همه ش خواب بوده ! دلم گرفت. بعدا ماجرا رو برای صــادق تعریف کردم ولی خوابم تعبیر نشد و صــادق زودتر رفت. خب ولی این خیلی اتفاق خاصی بود برام که یکی از دوستامو به صورت مجازی راهی کنم بره حج و بعدم مجازی بریم استقبالشو و بعد اون حتی یه سوغاتی مجازی هم واسه مون نیاره خب عوضش من خسیس نیستم و برای صــادق یه هدیه تولد دارم: پسرم امیدوارم هرچی عمر میکنی مهم نیست چقدر ولی هرچند سال تمامش توام با ششادی و بهروزی باشه برات
درود
فقط می خوام یه پست بذارم. این اولین پست ماه آبانه که تولد نیست غرور آبانی دلیل این انتخاب اینه که واقعا غرور یه مشخصه خیلی بارز آبانی هاست که تو دختر و پسرشون موج میزنه. حالا از شما که همگی یا آبانی هستید یا با آبانیها سر و کار داشتید میخوام که در مورد این غرور آبانی صحبت کنید. خوبی یا بدی هاش. اگه مثلا تجربه یا خاطره ی خاصی دارید بگید و اینکه به نظرتون کلا این غرور خوبه یا بد؟ راستش تو همین وبلاگ اگه یادتون باشه تو یه پست چند تا پسر اومدن پشت سر هم به دخترای آبان به خاطرغرورشون فحش دادند منم حذف نکردم نظراتشونو تا همه بخونن. خودم هم به این غرور اذعان دارم. تو پسراش هم دست کمی از دختراش نداره. من کلا معتقدم که غرور تو جامعه فعلی ما و در عصر حاضر برای دخترها از نون شب هم واجب تره. یعنی اگر یه دختر نداشت هم باید بهش آموزش داده بشه آموزشی که بره تو خونش و با رگ و پیش آمیخته بشه. اما خب من که خودم از دست این غرور آبانی خیلی وقتا کلافه میشم و دلم میخواد دورش بزنم اما....
پ.ن۱ : ایــــــن پست حسن کچل رو حتما بخونید. باحاله. پ.ن۲ : محمد رضا (پسر آبان) یه بازی حالب طراحی کرده. از کساییکه دوست دارند - بخصوص خاطره بازها - دعوت می کنم انجامش بدن چون هم بازیه هم مسایقه. لوگوی این بازی رو هم گذاشتم میتونید از رو اسمش که لینکه به وبلاگش یا از رو لوگو برید بازی رو ببینید. پ.ن۳ : با توجه به آنچه که در کامنتها رخ داده به نظر میرسه اسم این پست رو باید میذاشتم "غرور و تعصب"! . میدونید که یکی از معروفترین رمانهای جهانه اگه نخوندیدیش حتما بخونید.
الهی تن پوش زیبای غرور برازنده ی وجود جذاب من است و گوهر ذاتم وقتی به معجون دخت بودن در هم آمیخته می گردد مگر می شود جز پریان حیا بر گرد آن طواف کنند؟ الهی حصار حصار غرور در نُه صف بر گرادگرد قریه دل و اندیشه وجودم قرار ده تا در برابر هجمه های گرگان درنده مقاومت کنم.
تمام سالهای راهنمایی و دبیرستان و پیش دانشگاهی یه گروه دوستی چهار نفره بودیم:من و دخترخاله م(لیلا)و الهام و نسرین.چون خونه هامون تو سه تا کوچه روبروی هم بودیم نه فقط تو مدرسه که بعد از اونم با هم بودیم و تا شب خونه یکیمون چتر میشدیم! بخاطر همین اسممونو گذاشته بودن : دالتونا (چون 4 نفر بودیم!) یه چیز جالب همکلاسی شدن همیشگی و اتفاقی من و الهام از اول راهنمایی تا سوم دبیرستان بود! بعد از کنکور گروه ما به دلایل زیر از هم پاشید: . . . . .
یعنی ۱۸ آبان سالگرد درگذشت خیلی خیلی بد و مصیبت بار این دوست شفیق و صمیمی منه. چی شد که الهام مرد؟: من و لیلا و مامانش بالای سرش بودیم. مدام خواب (شایدم بیهوش) بود. هروقت میدیدم داره بیدار میشه زود میرفتم به چشمام و صورتم آب میزدم که نفهمه گریه کردم . اماتا چشماشو باز میکرد و منو میدید میپرسید "گریه کردی؟" منم که خدای خنده در این مواقع! از اون : خنده ی من از گریه غم انگیزترست/ کارم از گریه گذشته ست، بدان میخندم عادتم شده در عشق، وقت گفتگو کردن خنده بر لب آوردن گریه در گلو کردن هیچی یه جوری ماستمالیش میکردم ولی تا بیهوش میشد دوباره میدوئیدم دنبال دکترش. خیلی عصبانی بودم. می گفتم آخه چشه این؟ این صحیح و سالم اومد اینجا بخاطر یه سرماخوردگی الان روز به روز داره حال بدتر میشه (البته اینو بگم که من یه زیگما اپسیدوم هم فکر احتمال یک درصدی مرگ الهام هم به ذهنم خطور نمی کردااا نه من بلکه هیچکس. فقط ناراحت بودیم که حالش خوب نیست همین.) دکترشم همه ش میگفت یه منشاء عفونتو بدنش هست که احتمالا نزدیک کلیه شه امروز عصر یه سی تی اسکن داره که تو اون مشخص میشه. وقتی برگشتم تو اتاق الهام بیدار بود. خندیدم و گفتم زود خوب شو بیا بیرون دیگه چند روز دیگه تولدمه همه ش یه پام شده یونی یه پام بیمارستانبه هیچ کارش نرسیدم.خیلی جدی و عمیق - که از الهام شوخ طبع و شیطون تا حالا ندیده بودم!- گفت: امسال من نیستم تولد میگیری؟
گفت: نه من برنمی گردم برید بچینید بخورید
تقزیبا اومدن که آماده ش کنن ببرن واسه سی تی اسکن. من و لیلا خداحافظی کریدم و برگشتیم. اولا رفتیم خونه ی لیلا. یکی از عاشقام یه سی دی سلکت کرده بود اسمشو گذاشته بود : آلبوم جیرجیرک قشنگ من
*** نسرین درست بعد از رفتن ما رسیده بوده بیمارستان. با الهام سلام علیک میکنه ولی زود میبرنش واسه سی تی اسکن.نسرین می مونه تا بیاد. مامان الهام باهاش میره. تو آسانسوربه مامانش میگه : مامان من مردم طلاهامو بفروش واسه م نماز و روزه بخر خلاصه میبرنش تو اتاق سی تی اسکن. قبل از اینکه کار یبکنن الهام بالا میاره و میمیره. امروز بود. ۱۸ آبان. *** مامانم پا شده بود عصبانی میگفت یه بار دیگه بخندی میزنم تو گوشت حواست بیاد سر جاش! اما نه اون زد نه حواس من اومد سرجاش. همه چیزو یه شوخی یه بازی میدیدم. باورم نمیشد. خبر مرگ الهامو باورم نمیشد. اینکه نسرین از بیمارستان زنگ زده باشه به لیلا و لیلا اومده باشه که به من خبر مرگ الهامو بده. همه ش میگفتم مگه میشه؟ الهام؟ الهام؟ و می خندیدم. تا صبح فرداش که واسه تشییع جنازه رفتیم جلوی در خونه شون و پلاکاردای تسلیت همکارای داداشش رو دیدم و تا دیدم که مهدی - داداشش- با دیدن من یهو زانوهاش سست شد و افتاد رو زمین و همه جمع شدن دورش تا اون موقع که لباس سیاهو تنشون دیدم باورم نمیشد. تو مرده شور خونه وقتی میشستنش جلوتراز همه چسبیده بودم به شیشه. تمام بدنش از زخم بستر کبود و زخمی بود. انگار همه جاش شلاق خورده باشه. مرده شوره که بی تابی منو دیدیه لحظه دست کشید اومد جلو گفت کیته؟ گفتم دوستم. گفت تصادف کرده که اینجوری شده؟ گفتم نه.. مریض بود..... .........................................................................................................................................من دیگه نمی تونم... امروز تولد اقبال لاهوریه الان نمیتونم....شب ولی میام راجع بهش می نویسم
آهنگ وبلاگو یه بار سوم راهنمایی که بودیم شنیدم گفتم اینو رو کاغذ بنویسم ببرم تقدیم کنم به الهام!! نمیدونم چرا! دفعه اولی بود که می خواستم از این لوس بازیا تو روابط دوستانه به خرج بدم! فرداش تو مدرسه بهش دادم خیلی خوشش اومد. بعد از اون دیگه نشنیدمش تا چند روز پیش که خیلی اتفاقی کدشو تو یه سایت دیدم و دوباره گوش کردم و دیدم عجب! چه عین این آهنگه شد سرنوشت دوستی من و الهام! آخ آخ آخ امروز تولد مریـــــمه مریـــــمی ی ی ی ی ی بمیرم واسه اون دلت ببین امروز چه حالی داری نمیدونم چی بگم همش تقصیر اونه اما ولش کن مریـــــمی دنیا ارزششو نداره مگه تو کلا چقد زنده هستی ؟نهایتا چند روز دیگه؟ مریـــــم اصلا دوست ندارم معرفیت کنم چون ناموسمی خوشم نمیاد اسمت بیفته سر زبونااا راستی صبح یه پیامک سه صفحه ای تبریک واسه ت فرستادم هی تا الان منتظر موندم و متعجب که چرا جواب ندادی الان نگاه کردم دیدم فرستادم به اون سیم کارت معدوم بدبخت! مریـــــمی گور پدر درک بابا! اتفاقا همونطور که گفتم بهتر که الان تمومید نه دیرتر. خودمون دو تا رو عشق است. اردیبهشتو بگو! حالا ایـــــــن هدیه ی مجازیه تولدته یه کادوی واقعی هم برات دارم که به طریقی دیگر به دستت خواهد رسید
دوستانی که قبل از تکمیل پست نظر گذاشته بودند بخاطر تاییدی بودن نظرات تو اون موقع شرمنده. چون وسط نوشتن پست یهو کلاسم شروع شد و مجبور شدم برم فقط زود ثبت مطلبو زدم و رفتم نظرا رو حالت تاییدی مونده بوده درود امیـــــــــــــر امیــر تولدت مبارک رفیق قدیمی تولدت مبارک به اندازه ی این هفتصد هشتصد روزی که با هم دوستیم تولدت مبارک نه .... به اندازه ی بینهایت روزهایی که از دوستیمون مونده تولدت مبارک امیــر : از اولین دوستای وبلاگیم. تقریبا همزمان با مریم با امیــر دوست شدم. اگرچه شاید محتوای وبلاگامون به هم ربطی نداشته باشه. اون یه طرفدار سرسخت محیط زیست و طبیعت که یه NGO براي حفظ محيط زيست شهر و استانشون : كرمانشاه ، رو اداره ميكنه و من با اينكه به شدت با اهدافش همسويي دارم و حامي طبيعتم ولي تا حالا يادم نمياد تو هيچ كدوم از وبلاگام پستي در مورد طبيعت گذاشته باشم ! فكر كنم تو دوستاي وبلاگيش من از همه پرت ترم تو اين امور ولي خب پستاي امیــر حتي براي كسانيكه زياد تو باغ محيط زيست نباشند هم جالبه اما بريم سراغ خود امیــر. تقريبا هيچي ازش نميدونم خب حالا مي خوام واسه امیــر يه اعترافي بكنم امسال واسه ت جشن گرفتم ولي پارسال به خاطر اون آنفولانزاي خوكي شرمنده ت شدم و كلا دو هفته نبودم و بعد از تولدت اومدم تو نت و فقط تونستم يه كامنت تبريك بذارم. ولي تو اون پست تولد آخراي آبان به تو و مامان بزرگ و خواهرت تبريك گفتم يادته؟ هميشه سبز باشي با بهترين آرزوها
اینم یه هدیه ناقابل
اوه اوه الان داره یه اتفاق خیلی بد میفته
تلپ . . . یه نفر افتاد تو این دنیا ! معرفی: اون یه نفر رو دارم واسه اولین بار تو این پست نقاب از چهره ش برمیدارم. البته خودش اجازه ی این کارو داده. اسمش محمد رضا ست. خیلی از شما می شناسیدش. دوستتونه. ولی با اسم مستعار می شناسیدش. با اسم مستعار پسر آبان بله پسر آبان یا محمد رضا امروز ۱۸ ساله میشه
وبلاگ جدید محمد رضا :
خب دیگه این بچه م هم پشت لبش سبز شد و دیگه رفت تو ۱۸+ ها! محمد رضا دیگه تا میتونی برو فیلم نگاه کن ! تازه فروش سیگار هم بهت قانونیه! بدو برو شناسنامه تم عکس دار کن که می خوایم واسه ت آستین بالا بزنیم اما اونایی که مخواستن بدونن چرا محمد رضا وبلاگای قبلیشو حذف کرد؟ خب اولیشو من مقصر نبودم ولی واسه دومیش من خودمو مقصر میدونم البته دعوا از همون دو به هم زنیهای همیشگیم بود که تو پست قبلی گفتم اما من خودمم با بازگشت مجددش به وبلاگ بعد از اون خداحافظی قبلیش بخاطر کنکور مخالف بودم طوریکه خودشم میدونه و نیازی به گفتنش تو اینجا نیست. بنابراین با این حذف دوباره ش مخالف نمی بودم و استقبال هم میکردم ولی اگه حذف وبلاگش بخاطر اون قضیه نبود که گفتم نبود، بهتر بود. حالا مثلا داره واسه کنکور می خونه هااا حالا شما دعا کنید این محمد رضای ما امسالو به خوبی درس بخونه و همون رشته-دانشگاه مورد علاقه ش قبول شه و دعا کنید بفهمه که اگرم نشد چیزیو از دست نداده و همه چیز به همون خوبی قبله و حتی زندگی خیلی قشنگتره. امیدوارم یه روز همه به این برسن که مدرک تحصیلی واقعا یه ابزاره نه هدف. اینو من دارم میگم نه یه ... . وقتی خود منم میگم به مدرک بیشتر از اون چیزی که می ارزه - که نمی ارزه حتی به یه اخم آدمی - بها ندید دیگه شما خودتون تا تهش بخونید از خاطراتم با محمد رضا شروع آشنایی رو که تو پست قبلی گفتم اما بذارید اولین خاطره مو باهاش بگم. (البته این مسئله مربوط به چندین ماه بعد از آشناییمون میشه ولی خب تا قبل از اونو خاطره ی مهمی تو ذهنم نیست). یادتونه تو ی اواخر تیر بود یا اوایل مرداد که بلاگفا سرورش قطع شد و یه هفته اسگول بودیم؟ (دیشب بعد از نوشتن قسمت بالایی چون خیلی خسته بودم سیستمو خاموش کردم و رفتم که بخوابم. ولی اگه فکر می کنید خوابیدم زهی خیال باطل! چون تا دراز کشیدم دیدم به چه صدای شرشر بارونی میاد میدونید اگه آغاز روز تولد یه آبانی همراه باشه با بارش باران یعنی چی؟ خب یادمه اون اولا دومین کامنتی که واسه محمد رضا گذاشتم کلی راههای قشنگ و کاربردی واسه ترک اعتیادش به اینترنت گفته بودم خب دیگه من خاطره ازش زیاد دارم اونم همینطور من اولینها رو گفتم اون اگه خواست بیاد اونیکه به نظرش بهترین بوده رو بگه. ولی مهم اینه که هنوز تو این پست یه چیز خیلی مهمی رو نگفتم تولدت مبارک محمد رضا تولدت مبارک پسر آبانی امیدوارم امسال در کنار ما بهترین سال زندگیتو تجربه کنی با کلی اتفاقات خوب و قشنگ
(کوفتت بشه چون فقط تو میدونی که این هدیه تولدا چند چوب واسه من آب خورده
پ.ن برای اطلاع عموم: جا داره همین جا فاجعه و مصیبت عظمای تولد محمد رضا رو به جمیع وبلاگ نویسان محترم تسلیت عرض کنم! همچنین فرد مذکور به طور کلی اولین پسریه که درباره ش پستی تو این آبان دخت گذاشته میشه! - پست توطئه یه پست گروهی بود واسه مهدی نبود صرفا- بذارید اینم تو دلم نمونه و بگم که پسرای آبانی هیکلشون اصلا با احساساتشون همخونی نداره! یعنی همه استخون بندیا درشت ولی عوضش قلبشون مثل گونجیشک نازک و حساسه. خلاصه برعکس آبان دختها به شدت احساساتی هستند. نمونه ش محمد رضا و نوید
وااای خدایا باورم نمیشه هرچی واسه تولدای امروز نوشته بودم تو اخرین لحظه دوبار دکمه بک اسپس رو زدم برگشت تو صفحه ی میز کارم! بدون اینکه سیو کرده باشم... چیکار کنم؟ یه ساعته دارم می نویسم
خب واسه بار دوم (هیچی هم یادم نیست چه جوری نوشته بودم قبلیو درود اول: مثل اینکه دیگه داریم کم کم میرسیم به تولد بچه های فعال آبان دخت. بگیرید اولیشو که اومد آبــــــــــــــــــــــــــــــــــــان آبان: خب البته این اسم وبلاگشه اسم نویسنده رو خودش گذاشته "آبانه" ولی تو خونه همین آبان صداش میکنیم خب عارضم خدمتتون که من همانطور که گفتم روز اول با عصبانیت و داد و بیداد رفتم سراغ این دوتا. اول هم یادم نیست رفتم سراغ کدومشون. چه مهم؟ در هر حال این مسئله چیزی از عمق فاجعه و نحوست اون روز که باعث شد این دوستی ما تا الان همچنان ادامه پیداکنه و روز به روزم گسترده تر و عمیق تر بشه کم نمیکنه خب البته بذارید اینو بگم چون خود آبان نمیدونه! من تا حالا بارها دوستی آبان و پسر آبان رو تا مرز نابودی و اضمحلال کامل پیش بردم و برگردوندم الان که بچه م آبان مررسه ست. وقتی برگشت اینو میخونه. راستی برگشتی اونارم ببین ای بابا کلی خاطره داشتم از آبان از همون روز اول آشنایی و جریان عوض کردن قالبم تا باقلوای ماه رمضون و هدیه ی تولد این بچه آبان دخت که قراره یا با پست پیشتاز سریعتر بفرسته یا خودم با مامور بیام جلو درخونه شون ولی الان که میخوام بنویسم میبینم هیچکدوم از این خاطره ها رو یادم نیست آ تولدید موبارک دادا
آخی عاشق این اصفهانی حرف زدن منه پ. ن واسه پسر آبان : آخ آخ من اصلا حواسم نبود که تو اون وبلاگو واسه پست امروزت می خوای
دوم: به به امروز تولد یه آبانی دیگه هم هست: نام علمی : گودی ! آخرین بازمانده از نسل گودزیلاهای آبانی! گاهی به دلیل انسداد ذهنی در معرض خطر انقراض می گیرد. آخرین بار این نمونه ی نادر در حوالی تبریز مشاهده گردیده است.این جانور قادر است خود را با شرایط سخت وفق داده و در هر گونه شرایط بحرانی ادامه ی حیات دهد. از این رو متاهل است و همچنان هست! اما این جانور همزیستانی دارد بسی باحال! همیشه مطالعات مفصلی بر رو ی کامنتهای باحال این همزیستان که بر پستهای بسیار جالب انگیز ناک ، بامحتوا گونه و فرو فکر درو رونده! ی گودزیـلا عارض میشود را نمونه برداری کرده و مورد مطالعه ی میکروسکوپی قرار میدهیم این جانور ساعتی پیش درحوالی این منطقه ی آبان دختی مشاهده گردید که خوشبختانه با مجاهدت و یاری سربازان گمنام آقا خطر این حمله با کمترین خسارت که باقی ماندن یک کامنت از وی به عوان رد پا در پست قبلی بود، دفع گردید. و من الله توفیق! تولد تولد تولدش مبارکه شیلنگ بیاره شمعاشو خاموش کنه که ۲۰۰۰۰سال دیگه هم نسلش منقرض نشه
کادوی تولد جفتتون اینجاست پ.ن اختصاصی: دیروز تولد مامان پیمان بود. نشد پست اختصاصی واسه این آباندخت نمونه بذارم . نمونه میگم چون برام یه الگوئه. مامان پیمان باعث شد که من به مسئله ای فکر کنم که تا حالا نکرده بودم : تربیت فرزند. آرزومه که اگه یه روز دختردار شدم مثل خودم بارش بیارم و اگه پسردار مثل پیمان . البته میدونم که تو تربیت پیمان نقش پدرش هم کم نبوده چون بیشتر تحت تاثیر پدرشه ولی مطمئنم برای یه همچین پسری که من هنوز تا حالا نمونه شو در این حد کمال نه اینجا که تو دنیای واقعی هم ندیدم مادرش خیلی خیلی نقش مهمی داشته و کاش بدونم چطور. تولد مامان پیمان رو به خودش و پسرش تبریک میگم و می خوام به عنوان هدیه تولدش آرزویی برای این مادر بکنم که از همه تون میخوام شما هم هر کدوم برای تحققش دعا کنید: امیدوارم خیلی زود خیلی زود حاجت روا بشی و غم رنجهای این یکی دو ماه اخیر نه این ده سال اخیرت تبدیل به یه شادی بزرگ بشه. شادی ای برای تمام خانواده و همسر و بچه هات. برای پیمان هم آرزو میکنم به جز این حاجت خونوادگی به اون آرزوی شخصی خودشم خیلی خیلی زود برسه. اگه صلاحش در اونه که من فکر میکنم هست. پ.ن عمومی: امروز چه خبره باز مامور ریختن تو خیابوناااا؟ ! بعدا اضافید: بابا اینقدر به پسر آبان تبریک نگید. نگه دارید واسه پست تولد خودش. این پست تولد آبان و گودزیلاست ! درود اتفاقای خاص همیشه میفته. دیشب من اولین باران آبان رو تجربه کردم. اونم وقتیکه ساعت ۸ شب تازه از کارم زدم بیرون و تو فکر کلی از تمرینا و کارای دانشگامو نمیدونم با اینهمه درس تلنبار شده کی میخوام بخوابم که صبح واسه کلاس ساعت هشت بیدار شم؟! اما وسط این فکرا و پریشونیا یهو یه رعد و برق تو آسمون مقابلت ظاهر میشه و بعد بارون........... لطیف پر از طراوت پر از عطر پاییز..... شیشه رو کشیدم پایین شاید رگبار بخوره تو صورتم ولی جهت باد مخالف بود و دریغ از یه قطره.... خب شما به جای من بودید چیکار میکردید؟ همچنان با سرعت میرفتید سمت خونه یا .....؟ بله دیگه پیاده شدم و تا آخر بارون و یه ساعت بعد از تموم شدن بارون قدم زدم بو کشیدم و هر چی تونستم هوای نم زده ی آبان رو کشیدم تو وجودم..... . . ساعت نه صبح داشتم با عجله از در دانشگاه میرفتم تو که دیدم پلاکاردای تیره زدن ! خب خبر بدی بود درگذشت یکی از استادای بدن و بیان.... با عجله رفتم تو یکی از پسرا رو نیمکت روبروم نشسته بود. پرسیدم کلاس نشانه ها نرفتی؟ گفت : تشکیل نشد!!! پرسیدم چرا؟ گفت اساتید رفتن تشییع جنازه!!! چقدر زندگی شیرینه و گاه مرگ یه آدم چه اتفاق خاصی میشه. ممنونم از بارون دیشب و ممنونم از خودم به خاطر انتخابم. ممنونم از خدا که استاد مرد و من از گوش دادن به حرف دلم پشیمون نشدم! . . . امروز بازم تولد دو تا آبانیه
پنجم آبان زاد روزتون فرخنده تولدتون مبارک
خب بریم سراغ معرفی: بهاره : اولین بار از طریق ویلاگ پوریا فهمیدم که بهاره هم آبانیه یه وجه تشابه دیگه: شاعر هم هست خب در هر حال دختر خيلي خيلي خوبيه كه يه آبان دخت به تمام معناست. تولدشو بازم بهش تبريك ميگم باران : اين همين امروز جايگزين ريحانه شد!!! خب اولين ورود باران آباني مصادف شد با اين پست من : باران آبان. اين حسن تصادف رو به فال نيك مي گيرم و اين پست رو تقديم ميكنم به باران خانوم تازه وارد
درود
اول : ممنون از همه ی دوستایی که اومدن و اولین روز آبان رو که مصادف بود با تولد دوتا از بچه ها با ما جشن گرفتند. خیلی خوشحالمون کردید. بازم از این کارا بکنید! امروز چهارم آبان هم تولد دو تا دوست دیگمه: بچه ها تولدتون خیلی خیلی مبارک خب معرفی شون کنم؟ دکتر سمپاتیک (حسام) : از همون اول بهش گفتم اسمش حالمو بد میکنه! ولی در عوض خودش محشره. یه روز تو ماه اسفند یا بهمن اومده بود تو یکی از پستای آبانم کامنت گذاشته بود و گفته بود که منم متولد ۴ آبانم! منم دو سه ماه بعد کامنتشو دیدم! و رفتم کلی شاکی شدم ازش که دکتر جون آخه عقلم خوب چیزیه میری تو پستهای منقرض شده کامنت میذاری که من تازه الان دریابمت؟! خیلی دیر به دیر میاد. یعنی دیر به دیر فقط صبحونه شه
من نه منم (ریحانه): آخرین عضو کلوبمون تا اینجاست. یعنی آخرین آبانی اضافه شده. همینطور که ملاحظه می فرمایید آبان دخت تشریف دارند هدیه تونم اینجا ببینید لینکدونی هم تو پست قبلیه. راستی همین ریحانه منو به یه بازی دعوت کرده که الان دارم مینویسمش. تموم شد همینجا میذارم بخونیدش. درود طلوع اولين صبح آبان فرخنده اول از همه تا دير نشده همين جا تولد دو تا اول آباني رو تبريك بگم تا بعد سر فرصت بيام و اين پست رو تكميل كنم : و همين و بهترين :
اما نميخوام تولدشون فقط در حد آوردن اسمشون باشه. بذاريد همه رو با اين دو تا دوست گلم آشنا كنم: ماه آب ها : خب يكي از آبان دخت هاي تك و نمونه كه مثل همه ي آبانيها عاشق بارون و قدم زدن و خيس شدن زير بارونه. يه خاصيت ممتاز و ويژه هم داره : استاد ادامه مطلبهاي رمز دار! دخترك آباني : ميدونم عزيزم كه شايد اگه بياي و اين پست رو بخوني تعجب مي كني! اينكه من هنوزم به يادتم. ولي يادت باشه من و تو رو يه وجه اشتراك خيلي خاص به جز هم ماه بودنمون به هم پيوند داده و من هر وقت به اون مسئله فكر ميكنم طبيعيه كه به ياد تو هم باشم. اينه كه خواستم بگم دوستت دارم و به يادتم و دلم ميخواد بازم بقيه ي روزها و شبهامون مثل اون شب باشه. اما هديه ي تولد هديه تون رو اینجا ببينيد. |