|
پیرمرد دست برکمر زد و از روی نیمکت بر خواست آخرین شعاع نارنجی غروب چشمش را آزرد نگاه خیس پیرزن با التماس می خواست که بمانند اما او می دانست انتظار بی فایده است . این بار هم نمی آیند. سعی کرد دل آزرده ی زن را التیام بخشد آرام گفت : هوا سرد شده بریم تو؛ هوا که بهتر شه میان. پیرمرد اما خوب بچه هایش را می شناخت. آنها هیچ فصلی به دیدارشان نخواهند آمد. دستهای لرزانش را بر دسته های صندلی حلقه کرد و با زحمت به راهش انداخت چشمهای مات مادر هنوز به جاده خیره بود و در میان صدای جیر جیر چرخهای صندلی چرخدارش ناله ی آرام پیرمرد در گوش می پیچید که : ِهی.../ زمونه.
پ.نِ مخاطب خاص: دوست عزيزي كه همين الان(ساعت 1:15 بامداد يكشنبه) كامنت خصوصي ات را نوشتي و من خواندم. ميدانيكه متاسفانه نميتوانم جواب كامنتت را كه از دل برخواسته بود در وبلاگ خودت بنويسم به همين دليل اينجا تا آنجا كه بشود مينويسم. اول اينكه در مورد اون موضوع اصلا فكر خودت رو مشغول نكن من توقعي نداشته و ندارم و ناراحت هم اصلا نيستم مطمئن باش دوست خوبم. دوم اينكه مطمئنا به جز من تقريبا تمام اطرافيانت به تو گفتن كه اين مسئله ذهني كه براي خودت ساختي و خودت رو مقصر ميدوني به هيچ وجه صحيح نيست و شايد او اصلا موقعيتي نداشته كه خوشش بياد.. ولي حتي اگر هم احساس تو درست باشه ناراحتي تو درمان اين وضع نيست. بنابراين چاره اي نداري. يا همين وضع را كه تا الان داشته اي ادامه بده و در خودت بلول! يا اينكه يه تغييري در زندگيت بده كه روحيه هر دوئتان تغيير كند و شايد با روحيه و حس بهتر، نگاه و درك بهتري از وضعيت فعلي و جاده پيش روت پيدا كني و بهتر تصميم بگيري. بنابراين قبل از هر اقدامي تغيير روحيه براي تو اولين گامه. ببخش كه جواب به قول خودت درد دل رو، با نصيحت هاي پي در پي دادم كه حالتو بهم بزنه ولي نمي شد تو اين محدوديتي كه دارم چيز ديگه اي بنويسم.اگه دوست داشتي بازم من هميشه اينجا، دم در منتظرت نشستم كه كوله بارتو يه لحظه زمين بذاري و خستگي در كني. در مورد ندادن كامنت هم باز، چه مهم؟! پ.ن (عجيب اما واقعي): امروز ديرم شده بود با آژانس رفتم سر تمرين. تا رسيدم تئاترشهر از دور ديدم كل گروه جلوي در ساختمون وايسادن نرفتن تو! رفتم جلو فهميدم قبض برق 26 تومني رو ندادن برق ساختمون رو قطع كردن!!! حالا چند تا گروه مثل ما تمرين داشتن و علاف شده بودن بماند، اجراهاي بعدازظهر و شبو بگو!!!! حتي يه گروه قبل از ما بناچار با شمع تمرين كرده بودن! اونم تو اون پلاتوهاي تاريك كه ما صبح كه ميريم تو عصر كه ميام بيرون نور چشمامونو ميزنه ديگه چه برسه به بي برقي و گرما و تاريكي! خلاصه تمرين صبح و بعد از ظهر ما كه كنسل شد و بهتر.. ولي اينه ارزش هنر تو اين مملكت. از اينور اينا رفتن قبضو بدن از اونور زود قطع كردن ديگه اينهمه بليتاي امروز كه پيش فروش شده بود و علافي اينهمه آدم پرت! حالا 8 تومن پول آژانس منو كي ميده؟
صبح روز 11 شهريوره.... دخترك ناگهان از خواب ميپرد.. چشم كه باز ميكند اولين صحنه ايكه ميبيند قامت بلند برادر است كه پشت به او مقابل آينه موهايش را شانه ميكند. با پيراهني سفيد و شلواري مشكي.. دختر با لبخند نگاهش ميكند.. مي داند كه دارد ميرود سفر.. اردو.. شمال از جابرميخيزد.. دير بيدار شده.. نه پدر خانه است و نه مادر.. مادر نوبت دكتر داشته .............................................. ديشب ساعت 12 شب تازه مادر يادش افتاده كه غذاي بين راهي اماده نكرده.. مشغول آماده كردن كوكو سيب زميني ميشود. كه سردش هم خوشمزه باشد.. خواهر و برادر تا نيمه هاي شب هر دو مشغول پوست كندن سيب زمينيهاي داغ بوده اند.. اما فرصت را به عشق بازيهاي ناب خواهر برادرانه تبديل ميكنند.. لحظه هايي از اين دست واسه برادر و خواهرهاي پشت سرهم،؛ كه مدام مشغول جنگ و دعوا هستند، خيلي مغتنمه. برادر: سوغاتي چي دوست داري برات بيارم؟ خواهر (كه ميداند برادر18 ساله اش پولي جز پول تو جيبي اش ندارد) : هيچي برادر: نه.. هيچي كه نميشه.. بگو خواهر: يه استكان از آّب دريا.. ميتوني بياري تا اينجا؟ برادر: باشه.. ولي من خودم يه چيز ديگه ميخوام برات بيارم خواهر ( با ذوق و شوق سن14-15 سالگيش):چي؟ چي؟ برادر: يه گردنبند ياقوت قرمز... چشم هاي هر دو برق شوق ميزند برادر: دوست دارم يه گردنبند ياقوت قرمز برات بخرم.. خيلي قشنگه خواهر: باشه.. گرون نيست؟ برادر: ميخرم خواهر (با همان شوق): خب صداي مادر از آشپزخانه مي آيد: تموم نشد اون سيب زمينيا؟! هيچكس نميدانست كه مادر از اين پس هرگز كوكو سيب زميني نخواهد پخت ...................................... .............................................. دختر: داري ميري؟ برادر از آينه چشم برداشته و به سمتش مي چرخد: آره دختر بر مي خيزد و قرآن و كاسه اي آب آماده مي كند. مادر و پدر كه نيستند، خواهر كوچولو تصميم ميگيرد خودش برادر را بدرقه كند.. براي سفري كه قرار بوده بيش از يك هفته نباشد......................................... قدش نمي رسد اما برادر هم قدري خم ميشود تا قرآن در دست خواهر را ببوسد و از زيرش عبور كند..سه بار دخترك احساس مي كند كه هيچوقت برادرش اينقدر زيبا و جذاب نبوده.. اما اين تنها احساسيست كه دارد.. احساس خداحافظي ندارد.. به همين خاطر هم را در آغوش نمي كشند.. دختر كاسه آب را به زمين مي ريزدو برادر بي وداع ميرود.. براي هميشه ................................................................................................................
وقتي حرفي براي گفتن نداري تا آپ كني يهو يه مرور تو آرشيو كامپيوترت كلي خوشحالت ميكنه. متنايي كه واسه برنامه هاي مختلف نوشتي و استثنائا رو سربرگ سازمان نيست!! و تايپ شده ست و تو سيستمته - با اينكه تو سربرگ ننوشتم ولي بچه هاي سازمان زحمتشو كشيدن من نيم ساعت مونده برنامه بره رو آنتن ايميل ميكردم اونام بعدا خودشون ميشستن پياده ميكردن رو سربرگ!- خلاصه امشب ديدمشون و خوندم و گفتم اينا رو فعلا مرتب بذارم تا وقتيكه حرف جديد داشته باشم واسه گفتن. اينم بگم كه درسته كه من پول اين متنا رو گرفتم و واسه پارسال و پيارسال هم هستن ولي همه شون تو همچين شبايي نوشته شده وحرف دله و ويرايش نشده. اولين انتخابم واسه امشب كه بارون شديدي داره مياد و پنجره ها رو باز كردم و بوي بارون پر شده تو اتاق: وقتی شب میشه و آروم میری تا چراغ اتاقو خاموش کنی یه آه بلند می کشی . انگار بار سنگین در روز زندگی کردن رو از دوشت برداشتنو سبک می شی. سبک می شی از سختی آدمهای جورواجور بودن. آدمِ روز بودن. از نقشهای تکراری که از لحظه ی چشم باز کردن مجبور به پذیرفتنشون هستی. نقش شهروندی ، دانشجویی یا کارمندی ، انواع نقشهای خانوادگی و غیره و غیره. بدون اینکه لحظه ای فرصت تنها بودن ، برای خودت بودن و اصلا خودت بودن رو داشته باشی. بدون اینکه فرصتِ بودن و راضی بودن رو داشته باشی. اما حالا تو این وقت شب ، تنها و فارغ از نگاههای جستجوگرِ روز می تونی بشینی و راحت با دلت، تو تنهایی نابت خلوت کنی . می تونی به همه ی اون چیزهایی که از صبح حسرت غوطه ور شدن تو خیالشونو داشتی فکر کنی چون تو این خلوتِ شب خیالتم دیگه راحته. تنهاییِ شبها فرصتیه که بشینی و همونطور که تمام اندوخته ی روزو بایگانی می کنی به آرشیو شبهای قبلت هم سر بزنی و از مرورش سرِ ذوق بیای یا برعکس. بستگی داره که شبای قبل با تنهاییهای ناب و صمیمیت چه کرده باشی. تنهاییهایی که دیرند و دور.......امّا صبور.......................................................
تنهایی برای خیلی ها مثل یه فانوسه که شبها روشنش می کنن ، دست می گیرن و راه می افتن میرن شبگردی . فانوسی که وسط جاده ی عمرشون میذارن و خودشون و سایه شونو چند قدمی ازش دور می کنن تا نور تنهایی همه جا رو با شعاعی به وسعت خودش روشن کنه . خوب حالا هم راهِ اومده پیداست و هم تا آخرین کورسوهای روشنایی فانوس میشه جاده ی پیش رو ، رو دید. دیگه وقت چشم گردوندن و جاده رو دید زدنه . راه پر از چاله چوله های گل آلودِ گناههای سخت و پوچه. خیلی ها لبخندی گوشه ی لبشون می شینه. به آخرِ جاده خیره می شن و فانوس به دست راه می افتن. بعضیا هم دلشوره می گیرن میان که برن اما سنگینی لباسای گِلی پایِ رفتنو گرفته. با هر قدم پارچه ی خیس و کثیف لباسا مثلِ شلّاق خودشو به تنشون می چسبونه. اینا فانوسو بالاتر می گیرن. تنهایی اینبار قراره تو کناره های جاده راهِ رسیدن به آبِ تمیز رودخونه رو نشون بده. آره تنهایی برای خیلی ها مثل یه فانوسه که با اینکه خاموش شدنیه ولی دوست داشتنیه.
مهم نیست لحظه های تنهاییمون طولانیه یا کوتاه. اصلا تنهایی جزء اون معدود چیزاییه که واقعا کیلویی نیست . اگه از تنهاییهامون درست استفاده کنیم یه لحظه هم یه لحظه ست. لحظه ای برای شناختن خودِ خودمون. همین . تنهایی آیینه ایه که آدم بتونه خودشو توش حسابی ورانداز کنه و بهتر این نقشِ غریبِ توی آیینه رو درک کنه . عاشق تنهاییم چون هر فکری هر رویا و تخیّلی که بخوام واسه خودم تصور می کنم. اصلا تنهایی یعنی همین : آرامش ، تفکّر ، رویا
پ.ن : رعد وبرق ميزنه و نورش ميفته رو ديوار روبرو... ومن گفتار سكوتي هستم كه گويا قبل از فرياد لازم است. مبهوت نوشت: بعد از اينكه پستو فرستادم وقتي طبق معمول مشاهده وبلاگو زدم تا بخونم و غلطاي تايپيشو بگيرم، واسه اولين بار نشستم و متنو دقيق از اول تا آخر خوندم كه يهو اين جمله رو ديدم: "تنهاییِ شبها فرصتیه که بشینی و همونطور که تمام اندوخته ی روزو بایگانی می کنی به آرشیو شبهای قبلت هم سر بزنی و از مرورش سرِ ذوق بیای یا برعکس. " !!!!! اين جمله رو يكسال و نيم پيش از نوشتن مقدمه اين پستم نوشتم!!!! خيلي جالبه! پ.ن۲: رفتم وب نويــــد ديدم سالگرد عشقشونه. |