|
امروز 29 آبان رو به اينها تبريك بگيد كه تولدشونه:
و فردا رو به يه رفيق ديگه "من نيز متولد شدم تا در شكوفه نارنج، دست و صورت خود بشويم بر سطح رودخانه بچرخم در نور تازه شان عسل بسازم. من نيز متولد شدم تا برخيزم بر ميز صبحانه، كنار عسل بميرم." شمس لنگرودي سلام الان كه دارم اين متنو مينويسم چنان خسته ام كه شايد ................. ببينيد بچه ها اين چندمين شب متوالي تو اين هفته ست كه ميخوام يه پست بنويسم ولي ازشدت خستگي نميتونم و سيستمو خاموش مي كنم و ميرم حالا باشه بعدا همينم كه تونستم امشب اينا رم بنويسم و تا اينجا پيش بيام كليه فقط تولد شيوا و پاييززاد و نويد و سودي مبارك و از همه مهمتر آبجي كوچيكم بي تا رو هم عيدغدير شوهرش داديم رفت! تبريك به همه شون پ.ن: اين شعر تقديم به نويد به مناسبت تولدش البته با تاخير
پ.ن2: الان ساعت 1:31 بامداد شنبه 28 آبانه. چند ساعت پيش آخرين شب اجرامون تموم شد و دل هممون گرفت. روز آخر هر كار تئاتر، اسمش روز بازيگره چون درسته كه واسه همه عوامل اين پايان دلگيره ولي واسه بازيگر بيشتر. چون بازيگر بايد از كاركتريكه ماهها باهاش زندگي كرده، از لباس و گريم و صحنه و... خداحافظي كنه. گريمورام امروز گفتن روز بازيگره هر رنگي هر جوري كه دوست داري بگو گريمت كنيم ولي كارگردانمو قبل از شروع كار امشب با همه اتمام حجت كرد كه فكر نكند امروز روز بازيگره هركاري دوست داريد مي تونيد رو صحنه بكنيد - اينم يكي از رسومه كه بازيگرا اين شب هرغلطي دلشون ميخواد ميكنن تو صحنه- امشبم مثل 29 شب گذشته ست! خلاصه مائم زيا اذيتش نكرديم و تقريبا مثل هميشه بوديم. سالن كار ما هرشب پر پر بود ولي امشب ديگه رو پله ها و كف سالن و جلوي صحنه هم مردم كيپ تا كيپ نشستن و حدود 50 نفر هم پشت در موندند. مردم هم طبق معمول چنان شرمنده كردن كه برگشتني كل ماشين آژانسيه و صندوقش پر گل بود. تو راه هم دستيار كارگردان كار بعيدم زنگ زد كه خيالش راحت شه كه اين كار تموم شده چون اونا يه هفته ست تمرينو شروع كردن ولي من از اول با كارگردانشونطي كرده بودم كه يه هفته اول تمريناتو اجرا دارم و نيستم. وقتيدستياره ديد ناراحتم سعي كرد دلداريم بده ولي خب... اين ناراحتي ادامه داشت و نيم ساعت پيش هم با فهميدن يه مشكل جديد در مادرم شدم كه حتما بايد صبح زود ببريمش بيمارستان؛ نارحتيم تشديد شد. يهو نشستم پاي سيستم ياد يه دي وي ديشامو افتادم كه يكي از بازيگراي كارمون ديشب يادگري بهم داد. گذاشتمش و ديدم يه فولدر به نام خروش زري پيرن پري! چشمام گرد شد با خودم گفتم يعني خودشه؟!!! فولد ردو تا فيل صوتي بود. پخشش كردم و حالا دارم با يه حس خيلي قشنگ نوستالژي نوار داستان مورد علاقه دوران خردساليمو مرور مي كنم حتي با قسمتهاي شاد اين نوار تو جشن تولد 7 سالگيم رقصيدم! دوستامم خيلي خوششون اومده بود و با اين ميرقصيدن! الان نيم فهمم چطوري اونموقع با اين مرقصيديم ولي خوب يادمه كه چه روزها و شبهايي با اين نوار و نوار داستان گل سرخ و نوار قصه هاي بابا ابر سر كردم و خيلي نوارهاي ديگه ولي سوگليشون واسه م اين بود.خروس زري پيرن پري كه هنوز همه اشعارشو حفظم: ديروز زن ماشالله بي درد مرغاي محله رو خبر كرد پاشيد واسشون يه چنگ چينه گفت زود بخوريد خروس نبينه وقتي كه چراشو پرسيدم من گفتش با خروس زري بدم من! وقتي كه چراشو پرسيدم من گفتش با خروس زري بدم من! هيييييييييي بچگيييييييييي يادش بخير و فقط مي تونم بگم دوستت دارم شاملو.. و همه صدا پيشه هاي فوق العاده ي اين كاست. حالمو خيلي بهتر كرديد ممنون. پ.ن3: بي تاي عزيزم از صميم قلب برات خوشحالم كه بالاخره تونستي دامتو يه جا پهن كني و طرفو تورش كني! دست راستت رو سر ما اينم يه عكس كه از لحظه به دام افتادن امير تو تورِ بي تي گرفته شده البته عكاس خواست نامش فاش نشود!
ازدواج پيوندي است که هیچ کس در آن ضرر نمیکند. اگر همسر خوبی بدست آوردی خوشبخت میشوی و در غیر اینصورت فیلسوف میشوی ! پیوندتان مبارک
مـــــــــريــــــــــم
در نیمه های شامگهـان، آن زمان که ماه زرد و شکـسته، می دمد از طرف خاوران استاده در سیاهی شب، مریم سپـید آرام و سرگـران او مانده تا که از پس دندانه های کوه مهـتاب سرزند، کشد از چهـره شب نقاب بارد بر او فروغ و بشوید تن لطیف در نور ماهـتاب بستان به خواب رفـته و می دزدد آشکار دست نسیم عـطر هـر آن گـل که خرم است شب خفـته در خموشی و شب زنده دار شب چشمان مریم است مهـتاب، کم کمک ز پس شاخه های بـید دزدانه می کشد سر و می افکـند نگـاه جویای مریم است و هـمی جویدش به چشم در آن شب سیاه دامن کشان ز پـرتو مهـتاب، تـیرگـی رو می نهـد به سایهً اشجار دوردست شب دلکـش است و پـرتو نمناک ماهـتاب خواب آور است و مست اندر سکوت خرم و گـویای بوستان مه موج می زند چو پـرندی به جویـبار می خواند آن دقـیقه که مریم به شـستـشو است مرغـی ز شاخسار فـریدون تـولـلی ۱۲ آبان
تولد دوست خوب قديميم
امروز از صبح تا شب مشغول دانشگاه و كار بودم و شب هم برگشتم هر چه كردم اين براوزر سيستمم بالا نيومد تا الان! به همين خاطر عذر ميخوام از تاخير در گذاشتن اين پست. طوريكه ريحانه اومده به من يادآوري كرده كه تولد مريمه. البته من خودم امروز اس ام اسي به مريم تبريك گفته بودم ولي پست تولدش خب دير شد ديگه.
خيلي خيلي خسته م بچه ها. فقط ميگم كه امروزيكه در اولين دقاقيقش هستيم يعني سيزدهم آبان تولد دوست خوب و مهربونم صــــادق عزيز هست كه فردا پست تولد اين دوستمو كامل مي كنم امروز نوشت: صــــادق شيمي مي خوند تا امسال يعني تا همين چند وقت پيش كه دفاع كرد و راحت شد.نميدونم برنامه ش واسه ادامه مسير زندگيش چيه ولي هرچه كه باشه اميدوارم يكي از برنامه هاش فعاليت هميشگي در بلاگستان و بود در كنار ما باشه كه وقتي كم پيداست جاي خاليشو خيلي حس ميكنم و دلتنگش مي شم. وقتي هم كه مياد و بهم سر ميزنه بي اندازه خوشحال ميشم از بودنش و لمس دوستي قشنگش. صــــادق يه آبانيه با تمام خصوصيات دوست داشتنيش. بخاطر همين الان چند ساعته مشغول انتخاب يه شعر قشنگم كه بهش هديه كنم! تا حالا واسه هيچكدوم از بچه ها اين وسواس در انتخاب رو نداشتم! غنچه با دل گرفته گفت :" زندگی لب زخنده بستن است ... گوشه ای درون خود نشستن است !" گل به خنده گفت :" زندگی شکفتن است ... با زبان سبز راز گفتن است !" گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه باز هم به گوش می رسد ! تو چه فکر می کنی .... کدام یک درست گفته اند ... ؟! من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است ! هر باشد او گل است ، گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است ...
قیصر امین پور جشن تولدت شاد و زيبا
امیــــــــــر جان سلام
الان که دارم اینا رو مینویسم اولین دقایق روز تولدته: ۴۵ دقيقه بامداد یازدهم آبان فردا صبح زود باید برم دانشگاه، عصر ضبط دارم و غروب هم اجرا. اينه كه زودتر از ساعت ده شب فردا خونه نميام. بخاطر همين امسال براي اولين دارم براي يكي در اولين دقايق تولدش مي نويسم و چون تولد محمدرضا رو تازه ساعت ۲ بعد از ظهر نوشتم اينه كه هنوز خيلي ها فرصت نكردن بيان و بهش تبريك بگن و گذاشتن يه پست ديگه ممكنه باعث بشه اونها پست زيري رو نبينن. بنابراين بهتر ديدم كه اين مطلب رو در ابتداي پست قبلي اضافه كنم..چقدر دلم برات تنگ شده پسر.. وقتي من هستم تو نيستي و وقتي تو مياي من... اما قشنگه كه هنوزم به ياد هم هستيم. وقتي ميام و ميبينم كامنت گذاشتي و سراغمو گرفتي خوشحال ميشم كه رفيق چندين ساله م هنوز هست و در همسايگيم مي نويسه.. پس لطفا من رو با همه بي معرفتيهام ببخش و هميشه باش.. تولد قشنگت هميشه سبز دوست خوبم دنياييه اين رفاقت ما..مگه نه؟ دل من دیر زمانی ست که می پندارد « دوستی » نیز گلی ست در زمینی که ضمیر من و توست گر بدان گونه که بایست به بار آید زندگی، گرمی دل های به هم پیوسته ست آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد فریدون مشیری
درود امروز دهمين روز از ماه آبانه و ميدونيد كه در گاهنامه پارسي دهمين روز از هر ماه به نام همون ماه نامگذاري ميشه و اون روز رو جشن مي گرفتن. امروز دهمين روز از ماه آبان و جشن «آّبانگان» است. قبلا تو اين وبلاگ و اون يكي وبلاگم در مورد ماه آبان و اسمش و اينها زياد گفتم ولي چيزي كه هنوز بهش اشاره نكردم اينه كه دليل نامگذاري اين ماه به «آبان» اين بوده كه گفته ميشه زماني فلات ايران دچار خشكسالي شد و مردم دعاهاي فراواني به درگاه خدايانشان - كه مي دانيد خداي آبها در ايران باستان آناهيتا بوده. ببينيد آب در ايران باستان به دليل همين خشكي سرزمين چه اهميتي داشته كه بطور جداگانه يك خدا تنها براي آب داشته اند- براي بارش باران مي كردند كه سرانجام در اين ماه باران باريد و اين ماه «آبان» نام گرفت و هرسال در اين ماه شاهد بارش فراوان باران هستيم. پس امروز و اين جشن آبانگان؛ گرامي و فرخنده. اما جداي از اون يه مناسبت كوچولو هم امروز داريم اونم اينكه آبان 19سال پيش در چنين روزي پسر دار شد! پسر آبان يا همون محمدرضاي خودمون امروز تولدشه و بخاطر اينكه تو روز آبانگان به دنيا اومده هميشه مدعيه كه تو بهترين روز ماه آبان به دنيا اومده در حاليكه زهي خيال باطل همه مي دونيم كه آبان همه روزاش بهترينه و تازه اگه قرار باشه يكي از روزاش بهترين باشه، اون روز يكي مونده به آخرشه ;-) آري اينچنين است برادر! اين داداش ما با اجازه تون امسال از سد كنكورم به سلامتي عبور كرده و وارد دانشگاه شده اونم يه دانشگاه تو همين تهرون خودمون و رشته نرم افزار.. بچه م چند سال ديگه مهندس ميشه واسه خودش :-) خلاصه اين پسرم در ايجاد و حذف وب همونقدر يد طولايي داره كه در خوردن شكست عشقي :)) يادتونه كه پارسال همزمان با روز تولدش وبلاگ جديديشو به دوستاش معرفي كردم اما امسال ديگه اين كارو نمي كنم تا حالش جا بياد! بلي بره با همون فيس بوك دلشو خوش كنه ايضا شعر هم بهش هديه نمي كنم تا تو خماريش بمونه/ زبان فقط تولدت مبارك و: ای نگاهت نخلی از مخمل و از ابریشم پ.ن: Abji bozorg yani behtarin kado tavalodaye omret (az lahaze manavi) Abji bozorg yani darde del va goftan chizayi ke be hish ki nemituni begi Abji bozorg yani in ke karaye ghalateto tarif koniyu hal koni az inke davat kone Abji bozorge yani vaghti mibini gerye mikone Kole donya ro saret kharab mishe Yani chan rooz aroom o gharar nadari chon on aroom o gharar nadare Yani vaghti mikhande engar kole donya ro behet dadan Vaghti mikhande tahe tahe delet ghanj mire
امروز تولد آبانه عزيزمه كه اگه قرار باشه تو دوستاي وبلاگيم سه تا از بهترين ها رو جدا كنم قطعا آبانه يكيشه يعني در اين حد كه با هم همه جور ارتباطي تو اين دوسال داشتيم: چت، اس ام اس، تماس
هرچند كه با توجه به اخلاق گند من همش رو هم به اندازه انگشتاي دست هم نبوده ولي خب اينكه كسي بتونه تا اين حد وارد حريم زندگي شخصيم بشه يعني خيلي .... امروز آبانه خانوم هجده سالش ميشه. ما هر سال انگار يه مثبت هجده داريم! هه ياد خاطره شوم تولد پارسال محمدرضا افتادم :)) چشمتون روز بد نبينه پارسال اگه يادتون باشه عنوان پست تولد محمد "مثبت هجده" البته به عدد بود - الان ديگه جرات نمي كنم به عدد بنويسم!- خلاصه اينكه ما اين پستو گذاشتيم و رفتيم يه كامنت تبريك هم واسه محمد گذاشتيم اونم راس ساعت دوازده و خورده اي يعني تو اولين دقايق روز تولدش، كه يعني پاشو بيا تولد گرفتم برات! از اونورم همزمان داشتم با ترانه چت مي كردم و گفتم كه واسه محمد جشن گرفتم. ترانه اومد كامنت تبريك بنويسه اينجا براش كه يهو برگشت تو چت گفت زيبا بدو برو ببين يكي اومده چيا گفته!! اومدم تو كامنتام ديدم اي دل غافل نه كه عنوان پست ما اون بوده يه بابايي هم كه از شانس آقا هم تشريف داشتن همزمان زده بوده بالا و داشته با اين عنوان دنبال سايتاي پورنو ميگشته كه بدبختي اين گوگل هم صاف فرستاده بودش اينجا! خلاصه همچنان چشمتون روز بد نبينه پشت هم كامنت رديف كرده بود اونم چه كامنتايي! فضاحت محض. بدترين الفاضي رو كه فكرشم بكنيد ركيك ترين كلمات!يعني اگه همون موقع بلافاصله حذفشون نمي كردم درجا فيلتر بودم! هيچي ديگه ما داشتيم با ترانه به اين كامنتا مي خنديديم كه ترانه رفت كامنت بده باز اومد گفتم زيبا بدو دوباره نوشته!!! رفتم ديدم چند تا ديگه نوشته كه هيچ، اين دفعه كلي به غناي مطالبشم افزوده!!طوريكه من و ترانه كلي چيز ازش ياد گرفتيم و فهميديم ما واقعا تا حالا كلي چيزا در رابطه با اين مسائلو نمي دونستيم!ـ طرف از اون حرفه اياش بود!- حالا از همه بدتر اينكه محمد هم پيرو كامنت من اومده بود و اولين كامنتايي كه به جاي تبريك ديده بود اينا بود! محمدم نوشته بود سلام ممنون از پستت. هيچ معلومه چه خبره اينجا؟!!!!!!!! هيچي ديگه هي مردك كامنت ميذاشت هي من پاك ميكردم هر چي هم ترانه ميگفت بابا زيبا تاييدي كن و خلاص؛گفتم عمرا من تا حالا دموكراسي كامل برقرار بوده تو وبم حتي كلي كامنت فحش تو وبم هست كه ميتونيد بريد ببينيد هيچوقت پاكشون نكردم و حتي محترمانه برخورد كردم اينا رم چون ناموسيه دارم پاك ميكنم. هيچي ديگه تا دو سه روز من مدام در حال چك كردن كامنتا بودم كه مبادا يارو برگرده باز! اينه كه ديگه از نوشتن پست تولد هجده سالگي مي ترسم : دی حالا البته بنظر من اون قضیه بخاطر این اونجوری شد که محمد رضا هم خودش آدم مورد داریه به چشم برادری :)))))))))))) وگرنه آبانه که معروف حضور همه هست و مثل من جز همون سابقه مشترک رفاقتمون با محمد هیچ لکه تاریک دیگه ای در پرونده ش دیده نمی شه ؛) خب به كسي كه خيلي دوستش داري براي تبريك تولدش چي ميشه گفت؟ هيچ جز اينكه:
و اين: به رنگ ناب ترين خاطرات شيريني پس لطفا مثل بچه آدم دوباره برگرد و بنويس
شنيديد نسلاي قبل از ما هي تا تقي به توقي ميخوره ناله ميكنن كه: اي باباااااااااا بازم زمان شمااا زيمان ما كه ننه بابامون از بس بچه پشت هم قطار كرده بودن نميدونستن اصلا بچه هاشون كلاس چندمن!
حالا حكايت ماست. از بس تعداد بچه هام زياد شده و از يه طرفم من هي نمي خوام سن و سالمو و عوارضش رو باور كنم و به روم بيارم اعتماد به نفس كاذبي هم به حافظه چپرچلاقم دارم؛ اينه كه اين ميشه كه شده! به پيرزنه ميگن عوارض پيري چيه؟ ميگه : ننه چهار تاست. ميگن : خب؟؛ ميگه: اوليش فراموشيه سه تاي ديگه شو يادم رفته بله نميدونم رو چه حساب همش فكر ميكردم كه تولد این بچه م ریحانه م هشتم آبانه در عین حال که میدونستم تولد آبانه هم همون روزه هاااا نمیدونم این چه حماقتی بود که نکردم دست از اینهمه اطمینان بردارم و یه نگاهی به لینکام بندازم! خلاصه چهارم آبان تولد ریحانه هم بود و من فراموش کرده بودم. از همه تون بخصصو از همه اونهایی که رفتن و تولد ریحانه رو بهش تبریک گفتن و همینطور خود ریحانه هم توقع داشتم که بیاید به من یادآوری کنید اما تنها نوید اونهم امروز این کارو کرد! واقعا که... حالا اگه نوید نبود چی می شد؟ شما فکر می کنید این جشن تولدا واسه کیه؟ واسه من؟! یا فقط واتسه کسیکه تولدشه؟! درواقع کسیکه این تولدا رو برگزار میکنه خود شما هستید که میاید اینجا یا تو وبلاگ دوستانتون تبریک می گید و این چند خط نوشته رو تبدیل به یه جشن واقعی می کنید شما اگه مسئولیتتون از من بیشتر نباشه کمتر هم نیست. اما ریحانه جان با اینکه خود تو هم می باید به من یادآوری می کردی اما واقعا ناراحت شدم که تولدتو فراموش کردم: تولدت مبارک دختر نازم این هم پیشکش من برای زادروز قشنگت
سلام
چون برخلاف تصور شما من جمعه هاتعطيل نيستم و شنبه ها تعطيلم! بنابراين زود تند سريع سه تا تبريك كه روي گرده مون سنگيني ميكنه رو بگيم و خلااااااااااااااص! خب چهارم تولد حسام بود همون روز هم تو وبلاگش و هم تو فيس بوكش تبريك گفتم اينجا هم يه بار ديگه تبريك ميگم ايشالله وقتي تخصصتو گرفتي و اون ماشين قشنگه رو بابات برات خريد بياي جلو درمون باهاش بوق بزني! (البته بعيد ميدونم حسام اينجا بياد چون ديگه كاملا فيس بوكي شده) هه ياد يه جك افتادم: لره به دوستش ميگه عصري ميام جلو در خونه تون بوق ميزنم بيا پايين بريم بگرديم. دوستش ميگه : اااا؟ ماشين خريدي؟ ميگه : نه بوق خريدم البته در جايي ديگر روايت شده كه گفته: پ ن پ بوق خريدم! خب ديگه جلف بازي بسه برم سراغ تولد يه دوست ديگه م كه ديروز يعني پنجم آبان تولدش بود: بهارم دخترم از خواب برخيز شكر خندي بزن شوري برانگيز گل اقبال من اي غنچه ناز بهار آمد تو هم با او بياميز بهارم دخترم آغوش وا كن كه از هر گوشه گل آغوش وا كرد زمستان ملال انگيز بگذشت بهاران خنده بر لب آشنا كرد بهارم دخترم صحرا هياهوست چمن زير پر و بال پرستوست كبود آسمان همرنگ درياست كبود چشم تو زيبا تر از اوست بهارم دخترم دست طبيعت اگر از ابرها گوهر ببارد وگر از هر گلش جوشد بهاري بهاري از تو زيبا تر نيارد بهارم دخترم چون خنده صبح اميدي مي دمد در خنده تو به چشم خويشتن مي بينم از دور بهار دلكش آينده تو
فريدون مشيري بهاره جان دوست خوش طبع و مهربونم زادروزت هزاران بار فرخنده و اینک تولد امروزمون: تولد علی اگه یادتون باشه پارسال روزهای ششم و هفتم آبان و حتی روزهای بعد از اون چند نفر از شما خصوصی برام گذاشتید و معترض شدید که ششم هم تولد یکی بوده تو لینکات چرا براش جشن نگرفتی؟! خب اون زاده ششمین روز آبان همین علی بود و لیکن اونموقع خیلی وقت بود که خداحافظی کرده بود و دیگه تو وبلاگش نمی نوشت. یه بار تو این فاصله آبان پارسال تا امسال اومد و آدرس وبلاگ جدیدشو داد منم همون موقع رفتم و یادم نمیاد که فرصت کردم بکامنتم براش یا نه! خلاصه چشمتون روز بد نبینه که الان یه ساعته دارم همه کامنتهای تو این یکساله رو میگردم تا بلکه کامنتش و لینک وبلاگشو پیدا کنم (نکته شایان ذکر برای اینکه بفهمید چقدر این کار سخت تر از اونی که فکرشو بکنید بود اینه که همه تون می دونید که من اهل کامنت خصوصی گذاشتن نیستم یعنی فکر نمیکنم به اندازه انگشتهای دست هم تا حالا در عمر وبلاگنویسیم کامنت خصوصی گذاشته باشم ولی در عوض تعداد کامنتهای خصوصی که واسه اینجا اومده پنج رقمیه!!! حالا فکر کنید چقدر کامنتو گشتم!) تا اینکه بالاخره پیداش کردم و خوشحالم که امسال می تونم تولدشو تبریک بگم: مبارک پ.ن : بچه ها بچه ها صبر كنيد اين علي از قرار اون علي شيش آبانيه نيست ولي نميدونم كدوم عليه !چون تو كامنتش نوشته بود من برگشتم و ... من فكر كردم اين همون كامنت اون عليه الانم ديرم شدم دارم ميرم سر اجرا آخر شب كه برگشتم ميرم كامنت همون علي آبانيه رو پيدا مي كنم لينكشو ميذارم لطفا ديگه به اين علي تبريك نگيد اين از قرار فروردينيه! اينم متن كامنتي كه خصوصي برام گذاشته: "بخدا اینقده ذوق کردم واسه این کارتون که دیگه دوس ندارم بگم متولد فروردین ماه هستم[قلب] البته بجز تبريك اگه خواستيد مي تونيد هرچيز ديگه اي كه از دهنتون دراومد بهش بگيد :دي نصفه شب همراه با صداي رعد و برق نوشت!: خب سرانجام كامنت علي آباني واقعي رو پيدا كردم كه مربوط به 25 ارديبهشت مي شد: "سلاااااااااااااااااااااااااااام خب ولي لينكش همون لينكي بود كه تو پيوندامه و الان فقط نوشته "خداحافظ" بنابراين همين پرسش های علی خودمون رو عشق است كه باز هم تو كامنتش گفته همه مونو دوست داره و لطفا باشيم! پس همچنان اگه كسي خواست تبريك بگه به همين لينكي كه تو پست داده م بگه. از همين جا هم بهش تولد دوستيمون رو تبريك مي گم
سلام
اغلبتون از گرفتاريهاي اين روزهاي من بي خبريد : از يكطرف بيمار داري، از طرف ديگه دو اجراي همزمان، و همينطور درس و دانشگاه و غيره كه چنان تو اين مقوله آخر پس افتادم كه ترجيح ميدم اصلا بهش فكرم نكنم... حالا در كنار همه اينها ماه آبان هم رسيده است. هم خوشحالم و هم نگران كه مبادا نتونم مثل پارسال هر روز اينجا باشم ولي قول ميدم كه تمام سعيمو مي كنم. امسال تصميم دارم به عنوان هديه تولد دوستانم يك قطعه شعر زيبا تقديمشون كنم تا اين روزها مطالب اينجا براي دوستان غير ابانيم هم خالي از فايده نباشه. امروز اول آبان تولد دوست خوبم ماه آب ها ست . زاد روز قشنگت فرخنده اينهم هديه تولدت:
دلم براي کسي تنگ است که آفتاب صداقت را . . . به ميهماني گلهاي باغ مي آورد
و گيسوان بلندش را به بادها مي داد
و دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد
دلم براي کسي تنگ است
که چشمهاي قشنگش را
به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت
و شعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند
دلم براي کسي تنگ است
که همچو کودک معصومي
دلش براي دلم مي سوخت
و مهرباني را نثار من مي کرد
دلم براي کسي تنگ است
که تا شمال ترين شمال با من رفت
و در جنوب ترين جنوب با من بود
کسي که بي من ماند
کسي که با من نيست
کسي که . . .
- دگر کافي ست.
حميد مصدق
پ.ن: به دوستم گفتم دنبال يه عكس خوب واسه آبان ميگردم بذارم تو وبم ولي همش يا پاييزه يا گردنبد ماه آبان و عقرب و اينجور چيزا. اونم يهو اين عكسو پيشنهاد داد! :
|