سلام

ممنون از همه دوستانیکه با تبریک تولدم به من لطف داشتند.

چون تولد بازی و اینجور حرفا تموم شد قالب رو برگردوندم به همون حالت قبلی.

اما این دفعه می خوام بازم یه " آبان دخت " دیگه رو معرفی کنم :

" آبان دخت " یکی از قهرمانان داستان "  سمک عیّار "

در داستان مشهور وتاریخی "  سمک عیّار "، " آبان دخت " نام یکی از شخصیتهای داستان است که دختر «غوركوهي» است و با "خورشید شاه " یکی دیگر از قهرمانان این داستان ازدواج می کند. او در یک ماجرا به همراه پسرش ربوده می شود اما زیباییش کار دستش می دهد و در جریان این دزدی و گروگان گیری " گورخان " عاشق " آبان دخت " می شود و در نتیجه به هیچ وجه حاضر نمی شود که او را پس بدهد.

داستان "  سمک عیّار " خیلی طولانیست اما به افتخار " آبان دخت " خانم خلاصه آن را برایتان گذاشته ام. قسمتی از خلاصه را در ذیل آوردم اما اگر دوست داشتید می توانید بقیه آن را در ادامه مطلب بخوانید.

خلاصه ی داستان سمک عيار

 

داستان از جايي آغاز مي شود كه مرزبان شاه پادشاه ولايت حلب در جست و جوي داشتن فرزند است و با چاره جويي هامان وزير با «گلنار» دختر پادشاه عراق ازدواج مي كند. پس از مدتي از گلنار صاحب فرزند پسري مي شود و نام او را «خورشيد» مي گذارد. پس از آن كه روزگار كودكي خورشيدشاه سپري مي شود. در دوره‌ي جواني در حين شكار «خرگوري» توجه خورشيد شاه را جلب مي كند و به اين ترتيب خورشيدشاه به شكلي شگفت انگيز عاشق« مه پري» ، دختر فغفور، پادشاه چين مي شود. و به همراه برادر ناتني خود، فرخ روز راهي ولايت چين مي گردد.

دختر فغفور دايه اي به نام شروانه‌ي جادو دارد كه نفوذ قابل توجهی در دربار چین دارد و براي خواستگاران مه پري ـ كه خود آن ها را در دام مي آورد ـ شروطي تحت عناوين رام كردن اسب سركش، كشتي گرفتن با غلام وحشي قوي هيكل  و پاسخ گفتن به مسئله‌ي سرو سخن گوي، مطرح مي كند.وپس از عاجز شدن خواستگاران در پاسخ گفتن به مسأله ها،آن ها  را ربوده و به مخفي گاه خود مي برد. در اين ميان پس از اين كه خورشيدشاه از پس شروط اول و دوم دایه ی جادو  برمي‌آيد، فرخ روز با توجه به شباهت ظاهری با خورشید شاه فداكارانه جايش را با خورشيدشاه عوض می كند و دايه‌ي جادو فرخ روز را به عوض خورشيدشاه ربوده و به مخفی گاه خود مي برد.

پس از اين واقعه خورشيدشاه به «سراي جوان مردان» مراجعه كرده و به جوان مردان شهر چین زنهار مي برد. كه در پي آن جوان مردان شهر چين به سركردگي شغال پيل زور و سمك عيار تحت تأثير فداكاري فرخ روز، خورشيد شاه را به خود پذيرفته و او را در راه رسيدن به مطلوب ياري مي رسانند.

در ادامه‌ي داستان شروانه‌ي جادو به دست سمك عيار كشته مي شود و مهران وزير، پس از كشته شدن شروانه، ميدان را خالي ديده و براي رسيدن به حكومت سرزمین چين، اسفهسالار و گروه جوان مردان را تنها سد مو جود در راه رسیدن به هدفش مي‌بيند. لذا با چيدن توطئه‌اي، عياران وجوان مردان را در قصر فغفور قلع و قمع می کند و فقط تعداد كمي از آن‌ها می توانند نجات پیدا کنند. در اين حين مهران وزير با نوشتن نامه اي به ارمن شاه، پادشاه ماچين او را از اوضاع نا به سامان و متزلزل حكومت فغفور آگاه كرده و به اين وسيله ارمن شاه و قزل ملك را نيز به جمع خواستگاران و مدعيان حكومت چين اضافه مي كند. و در ادامه خود نيز پس از خيانت هاي متوالي به لشكر ارمن شاه مي پيوندد.

پس از كشمكش فراوان عاقبت فغفور، خورشيدشاه را به دامادي پذيرفته و او را مأمور مقابله با قزل ملك و لشكر ماچين مي نمايد. نزاع و ستيزه‌ي بين چين و ماچين عاقبت با رشادت هاي خورشيدشاه و عياران جوان مرد با پيروزي خورشيدشاه پايان پذيرفته و پس از گشوده شدن شهر ماچين، ارمن شاه و لشكريانش به خاوركوه پناه مي برند. در ادامه‌ي داستان مه پري بر سر زايمان به همراه فرزند ش مي ميرد. و پس از مدتي خورشيدشاه با «آبان دخت» دختر «غوركوهي» ازدواج مي كند.

پادشاه ولايت خاوركوه شخصي به نام «زلزال شاه» است در اين سرزمين دو گروه از عياران تحت عناوين سرخ علمان و سياه علمان فعاليت دارند، كه خط مشي سرخ علمان نسبت به سياه علمان جوان مردانه تر است. كه به دنبال كشيده شدن جنگ به ولايت خاور كوه گروه سرخ علمان به عياران و جوان مردان چين و خورشيدشاه متمايل شده و خصومت بين دو گروه سرخ علم و سياه علم اوج مي گيرد كه در نهايت با تفوق سرخ علمان پايان مي پذيرد. ارمن شاه علي رغم كمك گرفتن از زلزال شاه و پهلوانان متحد نواحي ديگر، باز هم در برابر خورشيدشاه و سمك عيار عاجز می ماند و اين بار به «جزيره‌ي آتش» نزد «صيحانه‌ي جادو» نامه نوشته و از او ياري مي‌طلبد. اما سمك عيار آخرالامر با استفاده از نيروي جادويي «ماه در ماه» دختر زلزال شاه، صيحانه ی جادو را از پای در می آورد.

در جريان يكي از شبيخون ها «آبان دخت» همسر خورشيدشاه و «فرخ روز» پسرش به اسارت لشكر ارمن شاه درمي‌آيند. و به تدبير شاهان وزير براي مصون ماندن از سوء قصد قزل ملك، نزد «گورخان» به «شهرستان عقاب» فرستاده مي شوند و به دنبال آنان ارمن شاه به اتفاق زلزال شاه به شهرستان عقاب پناهنده مي شوند. اما گورخان با داشتن زمينه‌ي قبلي، عاشق آبان دخت مي گردد و از بازگرداندن آبان دخت به خورشيد شاه، سرباز مي زند.

ناگزير سمك عيار براي نجات دادن آبان دخت راهي شهرستان عقاب شده و با ياري «الحان» اسفهسالار شهر، كه از شادي خوردگان وي است ، وارد قصر گورخان شده و هنگام عبور از راه مخفي قصر گورخان به شكل اتفاقي از وجود گنج خانه‌ي شهرستان عقاب آگاه مي شود. و پس از آنكه به ماهيت آن مبني بر اختصاص گنج به فرخ روز، پي مي برد، تمام سعي و اهتمام خود را براي به دست آوردن راه خروج گنج خانه به كار مي بندد، به همين دليل راهي سفر دريايي مي شود.

در اين حين سمك عيار دچار طوفان گرديده و كشتي او شكسته مي شود و به شكل معجزه آسايي به وسيله‌ي «سيمرغ» نجات پیدا می کند. و به «جزيره‌ي سيمرغ» كه فرد «يزدان پرستي» در آن جا زندگي مي كند، برده مي شود. آن گاه با راهنمايي يزدان پرست و با خواندن لوحه اي به راه خروجي گنج خانه پي برده و به ياري سيمرغ به سرزمين «دوالپايان» مي رود و آن گاه به وسيله‌ي سيمرغ به شهر «شيث بن آدم»  برده می شود. سمك عيار پس از رسيدن به اين سرزمين از دل بستگي «جهان افروز» دختر «شاه شمشاخ» پادشاه شهر شيث بن آدم آگاه شده و به ياري دايه‌ي جادوي جهان افروز به نزد خورشيدشاه باز مي گردد.

قبل از رسيدن سمك عيار مرزبان شاه به وسيله‌ي چند تن از لشكريان گورخان ربوده شده و به تدبير «جهناي»، وزير «شاه جيپال هندو» به شهر قاف فرستاده مي شود . پس از سقوط شهرستان عقاب و كشته شدن گورخان به دست قزل ملك، ارمن شاه و زلزال شاه به اتفاق جهناي وزير به شهر قاف پناهنده مي شوند. ولي سمك عيار قبل از رسيدن آن ها، به اتفاق روز افزون پس از گذشتن از جزيره‌ي «سگساران» به شهر قاف رفته و مرزبان شاه را از قصر شاه جیپال هندو ، نجات مي دهد. پس از اين ماجرا مرزبان شاه به دليل فَترت وسستي از حكومت كرانه جسته و تاج پادشاهي را بر سر خورشيدشاه مي‌گذارد.


ادامه مطلب
+ تاریخ چهارشنبه هجدهم آذر ۱۳۸۸ ساعت 6 PM نویسنده زیبا |