دقت کردین؟دارم خفه میشم از دلتنگی
.
.
.
پ.ن1: دیشب وقتی همکلاسیم پشت خط بود سر مامانم داد کشیدم.. ماجراش مفصله که چی شد و چرا
از شدت عذاب وجدان و بغض و اشک تو چشم جمع شدنها و... داشتم میترکیدم.. با خودم گفتم چقدر خوبه که آبان دختو دارم میرم توش می نویسم الان آروم میشم.. نمی تونستم برم از مامانم عذرخواهی کنم چون مامانم اصلا نارحت نشده بود ولی اخلاقشو میدونم اگه بهش می گفتم حسمو تازه ناراحت می شد و اوضاع بدتر می شد.. در حالیکه مامان اصلا نارحت نبود و من داشتم میمردم از بغض و غصه ی شدید که به فلبم فشار می آورد.. به جای اینکه پست بنویسم رفتم پیش مامان.. می خواست بخوابه آروم کنارش همینطور که آروم آروم باهاش حرف میزدم در مورد چیزای مختلف بغلش کردم بعد شروع کردم دستاشو مالیدن بعد انگشتای دستش بعد پشتشو..بعد پاهاشو ماساژ دادم بعد انگشتای پاهاشو دونه دونه.. با چشمای خودم دیدم که مامانم آرومه و کاملا راضی.. ولی نمی دونستم چطور خودمو آروم کنم بازم و از همه بدتر اینکه از آشوب دل من مامان هیچی نفهمه نمیدونم چقدر گذشت ولی اینقدر ماساژش دادم که دیگه خوابش گرفته بود و خودش گفت بسه! بوسش کردم حتی پیشونیشو. بغلش کردم (من اصلا از این کارا نمی کنم! خیلی سعی کردم تابلو نباشه و نشد خدا رو شکر) مامان که خوابید یه خورده آروم شدم و اون پستی که می خواستمو نذاشتم دیشب.. اسمش «عذابـــــ » بود.

پ.ن2 : حالتون چطوره؟