امروز چهارشنبه ست نمي دونم اوضاع اينترنت و بلاگفا از فردا چطوريه اينه كه امروز اين پستو ميذارم.اومدم فعلا خداحافظي كنم. از همين امروز صبح خيابون انقلاب و چهارراه وليعصر و خيابون وليعصر پر از گاردي شده بخصوص دورتادور دانشگاه ما كه كلا محاصره ست هر لحظه هم داره تعدادشون بيشتر ميشه.

اومدم فعلا خداحافظي كنم چون يادمه پارسال اون روز شلوغي هفت تير وقتي صبح از خونه ميرفتم بيرون كاملا مطمئن بودم كه شب برميگردم و تو اتاق خودم مي خوابم. شب بعد از بازجويي كه برگشتم بازداشتگاه فقط به اين فكر ميكردم كه چرا بابا و مامانمو خوب سير نگاه نكردم. حالا امسال كه وضع اينجوريه معلوم نيست بعد از شنبه كجا باشم. ميدونم همه بهم گفتن كه موبايلم كنترله حتي امروز هم جلوي در دانشگاه چيزي نمونده بود بگيرنم با كارت دانشجويي و هزارتا بدبختي رفتم تو..نگهباني گفت: خانوم....فكركنم آقايون آمارتو دادن بهشون. مسئولاي دانشگاه هم آخه دل خوشي ازم ندارن اونموقع كه انتخابات نبود من هرروز به بهونه فساد مالي تو دانشگاه و هزار تا درد ديگه تحصن و اعتصاب راه مينداختم كلاسا رو تعطيل ميكردم ديگه چه برسه به الان.

تو پست قبليمم گفتم اينروزا حال خوبي ندارم بيشتر تو فكرم. امروز يه سر رفتم بانك كاراي ماليمم راست و ريست كردم كه بعدا اگه اتفاقي افتاد همه چيز روبه راه باشه. البته شايد من اصلا نتونم روز شنبه ازخونه دربيام. مامان و بابا از يه هفته پيش نشستن دارن نقشه ميكشن كه چه جوري اون دو سه روز منو تو خونه بند كنن (فكر هم ميكنن كه من نمي دونم) دوستا و همكارا حتي تلويزيونيا هم همينطور همه شون واسم برنامه گذاشتن كه فول تايم باشم. فقط مونديد شما و يه چندتا از هم صنفام تو طنز مثل داش خليل و مهدي و.... كه ميدونن حواسم هست. اگه شنبه به خير بگذره يكشنبه رو ميخوام به ياد صبح 23 خرداد كه تا ظهر جلو وزارت كشور بودم برم اونجا. اونجا اولين جايي بود كه تيراندازي و حمله و كتك شروع شد. ياد ستادمون بخير تو فاطمي. ياد شب اتخابات كه با فرودس حاجيان و همين خليل جوادي و چند تا ديگه از بچه ها جلوي ستاد مغرور از پيروزي حتميمون بوديم. اما فردا........همه مون رفتيم تو كما....اونروز كه گرفتنم هيچ فكر نمي كردم با من هم همچين كنند. كارت خبرنگاريمو نشون دادم آرم معاونت سياسي صدا و سيما رو نشون دادم گفتم من اگه گزارش و فيلم نگيرم كي بگيره؟ - جرمم اين بود كه از لباس شخصيا و صحبتاشون درباره ي تك تيراندازا فيلم گرفته بودم- گفتم ما مصونيت سياسي داريم اما تا به خودم بيا چسبيده بودم به ديوار يه باتوم تو دماغم و فواره ي خون... يكي هم تو كتفم دورتادور هم گاز اشك آور كه كسي نبينه اينا ريختن سر يه دختر! وقتي افتادم زمين از لاي پاهاشون ديدم يه لشگر از گارديا دارن ميان طرفم با خودم گفتم يعني دارن ميان واسه من؟! اينهمه آدم واسه من؟! اما واقعيت همون بود كسي كاري نداشت كه كيو واسه چي و چطور ميزنه فقط ميزدن...

نميدونم چطور اومدم – يا آوردنم – بيرون. ماه رمضون هر سي روز برنامه داشتم و هنوز قيافه م درست نشده بود كه برم جلو دوربين. بخاطر اعصاب خوردمم برنامه زنده رو كلا توليدي رفتيم. اما چه ضبطي؟! مدام بيحال مي شدم. اينقدر كار طول كشيد كه نصف ماه هم با زبون روزه ضبط داشتم. يادآوري تك تك روزاي يكسال گذشته برام عذابه. نميدونم شنبه چي پيش مياد اگه تونستم از خونه دربيام ميرم. اگه اتفاقي نيفته دوباره برميگردم به محض اينكه بتون برميگردم پس خداحافظ تا انشاءالله يكشنبه.

واسه همه مون دعا كنيد.

+ تاریخ چهارشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 2 PM نویسنده زیبا