تمام سالهای راهنمایی و دبیرستان و پیش دانشگاهی یه گروه دوستی چهار نفره بودیم:من و دخترخاله م(لیلا)و الهام و نسرین.چون خونه هامون تو سه تا کوچه روبروی هم بودیم نه فقط تو مدرسه که بعد از اونم با هم بودیم و تا شب خونه یکیمون چتر میشدیم! بخاطر همین اسممونو گذاشته بودن : دالتونا (چون 4 نفر بودیم!) یه چیز جالب همکلاسی شدن همیشگی و اتفاقی من و الهام از اول راهنمایی تا سوم دبیرستان بود!
طوریکه اول هر سال تا در کلاسو باز می کردیم می دیدیم یکیمون قبلا سر کلاس نشسته
یادمه سال اول و دوم دبیرستان به مسخره تا همو میدیدیم قیافه مونو این شکلی می کردیم:
.
ترتیب شر بودنمونم اینطوری بود: 1-الهام 2-الهام 3- الهام 4- من و لیلا و نسرین! بعنی این دختر بمب انرژی و مسخره بازی و شرارت بود
این دوستی ادامه داش تا بعد از کنکور!
بعد از کنکور گروه ما به دلایل زیر از هم پاشید:
- من دانشگاه قبول شدم و دیگه نرسیدم تو جمعشون باشم
- نسرین از اون کوچه اسباب کشی کرد
- الهام مرد
.
.
.
.
.
امروز
یعنی ۱۸ آبان
سالگرد درگذشت خیلی خیلی بد و مصیبت بار این دوست شفیق و صمیمی منه.
چی شد که الهام مرد؟:
هیچی خیلی مسخره. سرما خورد بعد یه مدت پهلوهاش درد گرفت بردیمش دکتر گفت احتمالا کلیه هات عفونت کرد معرفیش کرد بره بیمارستانخانواده احمقش هم برداشتن بردنش بیمارستان امم خمینی
که زنده بره توش مرده درمیاد و برای الهام هم همین اتفاق افتاد صحیح و سالم رفت تو و بعد از دو هفته بخاطر عفونت شدید بیمارستانی که آخر هم منشائش پیدا نشد مرد
تمام تلخیها و لحظه های کابوس واری که بر ما 4نفر تو اون دوره ی بستری بودن الهام گذشت هیچ وقت یادم نمیره. بخصوص روز آخر و لحظه های آخر:
من و لیلا و مامانش بالای سرش بودیم. مدام خواب (شایدم بیهوش) بود. هروقت میدیدم داره بیدار میشه زود میرفتم به چشمام و صورتم آب میزدم که نفهمه گریه کردم . اماتا چشماشو باز میکرد و منو میدید میپرسید "گریه کردی؟" منم که خدای خنده در این مواقع! از اون : خنده ی من از گریه غم انگیزترست/ کارم از گریه گذشته ست، بدان میخندم
عادتم شده در عشق، وقت گفتگو کردن
خنده بر لب آوردن گریه در گلو کردن
هیچی یه جوری ماستمالیش میکردم ولی تا بیهوش میشد دوباره میدوئیدم دنبال دکترش. خیلی عصبانی بودم. می گفتم آخه چشه این؟ این صحیح و سالم اومد اینجا بخاطر یه سرماخوردگی الان روز به روز داره حال بدتر میشه (البته اینو بگم که من یه زیگما اپسیدوم هم فکر احتمال یک درصدی مرگ الهام هم به ذهنم خطور نمی کردااا نه من بلکه هیچکس. فقط ناراحت بودیم که حالش خوب نیست همین.) دکترشم همه ش میگفت یه منشاء عفونتو بدنش هست که احتمالا نزدیک کلیه شه امروز عصر یه سی تی اسکن داره که تو اون مشخص میشه.
وقتی برگشتم تو اتاق الهام بیدار بود. خندیدم و گفتم زود خوب شو بیا بیرون دیگه چند روز دیگه تولدمه همه ش یه پام شده یونی یه پام بیمارستانبه هیچ کارش نرسیدم.خیلی جدی و عمیق - که از الهام شوخ طبع و شیطون تا حالا ندیده بودم!- گفت: امسال من نیستم تولد میگیری؟
من گفتم چرانیستی؟ هستی حتما هستی بابا دو روز دیگه برمیگردیس خونه. تاره خرمالوهای حیاطتونم رسیده من روم نمیشه به مامانت بگم بهم بده تو باید بیای بدی بهمون دوباره.
گفت: نه من برنمی گردم برید بچینید بخورید

تقزیبا اومدن که آماده ش کنن ببرن واسه سی تی اسکن. من و لیلا خداحافظی کریدم و برگشتیم. اولا رفتیم خونه ی لیلا. یکی از عاشقام یه سی دی سلکت کرده بود اسمشو گذاشته بود : آلبوم جیرجیرک قشنگ من
داده بود به لیلا که بده به من. اتفاقی یکی از ترکاشو گذاشتم این آهنگ مرجان بود: خونه خالی خونه غمیگن خونه سوت و کوره بی تو/ رنگ خوشبختی عزیزم دیگه از من دوره بی تو/ مه گرفته کوچه ها رو اما سایه ی تو پیداست/ می شنوم صدای شب رو میگه اونکه رفته..... اینجاااااااست


لیلا مونده بود واسه چی دارم گریه میکنم. روم نشد بگم یاد الهام افتادم یاد کوچه هایی که الان بدون اون اومدیم یاد خونه شون که باز از جلوش رد شدیم الهام باهامون نبود و ما زنگشونو نزدیم یاد......... گفتم یاد"....." افتادم. این" ....."یه عزیزیه که من وقتی ۱۵-۱۴ سالم بودبه تلخی از دست دادمش. بعد هم برگشتم خونه و مستقیم رفتم حموم تا یه دل سیر زیر دوش گریه کنم. ولی هنوز چند دقیقه نگذشته بود که زنگ درو زدند. مامانم باز کرد گفت لیلاست! خیل یتعجب کردم. من تازه ۵ دقیقه بود از پیشش اومده بودم خونه. لیلا اومد پشت در گفت کی میای بیرون؟ گفتم الان میام. رفت. داشتم لباس می پوشیدم دوباره مامانم اومد گفت: نمیای؟!! گفتم خب میام دیگه اومدم. رفتم تو پذیرایی دیدم مامانو لیلا روبروی هم نشستن.لیلا سرشو انداخته بود پایین و صورتشو دیده نمیشداما دیدم صورت مامانم خیس اشکه...................
***
نسرین درست بعد از رفتن ما رسیده بوده بیمارستان. با الهام سلام علیک میکنه ولی زود میبرنش واسه سی تی اسکن.نسرین می مونه تا بیاد. مامان الهام باهاش میره. تو آسانسوربه مامانش میگه : مامان من مردم طلاهامو بفروش واسه م نماز و روزه بخر
اینن حرف از الهام همه ش تو گوشم زنگ میخوره و هی تجزیه تحلیلش میکنم. از الهام توی دوستام بی دین و ایمون تر نبود. دو تا دوست پسر همزمان داشن و کلی رو هم اسگول خودش کرده بود. خیلی کارار رو میکرد که نمی تونم بگم ولی فقط من میدونستم تو دوستاش. حالا همه ش میگم آخه چرا؟ چه چیزی باعث این استحاله تو الهام شده بود؟ اونکه هیچیو قبول نداشت! اینهمه تغییر تو بیست روز؟!!!
خلاصه میبرنش تو اتاق سی تی اسکن. قبل از اینکه کار یبکنن الهام بالا میاره و میمیره.
امروز بود. ۱۸ آبان.
***
مامانم پا شده بود عصبانی میگفت یه بار دیگه بخندی میزنم تو گوشت حواست بیاد سر جاش! اما نه اون زد نه حواس من اومد سرجاش. همه چیزو یه شوخی یه بازی میدیدم. باورم نمیشد. خبر مرگ الهامو باورم نمیشد. اینکه نسرین از بیمارستان زنگ زده باشه به لیلا و لیلا اومده باشه که به من خبر مرگ الهامو بده. همه ش میگفتم مگه میشه؟ الهام؟ الهام؟ و می خندیدم. تا صبح فرداش که واسه تشییع جنازه رفتیم جلوی در خونه شون و پلاکاردای تسلیت همکارای داداشش رو دیدم و تا دیدم که مهدی - داداشش- با دیدن من یهو زانوهاش سست شد و افتاد رو زمین و همه جمع شدن دورش تا اون موقع که لباس سیاهو تنشون دیدم باورم نمیشد.
تو مرده شور خونه وقتی میشستنش جلوتراز همه چسبیده بودم به شیشه. تمام بدنش از زخم بستر کبود و زخمی بود. انگار همه جاش شلاق خورده باشه. مرده شوره که بی تابی منو دیدیه لحظه دست کشید اومد جلو گفت کیته؟ گفتم دوستم. گفت تصادف کرده که اینجوری شده؟ گفتم نه.. مریض بود.....
.........................................................................................................................................من دیگه نمی تونم... امروز تولد اقبال لاهوریه الان نمیتونم....شب ولی میام راجع بهش می نویسم
آهنگ وبلاگو یه بار سوم راهنمایی که بودیم شنیدم گفتم اینو رو کاغذ بنویسم ببرم تقدیم کنم به الهام!! نمیدونم چرا! دفعه اولی بود که می خواستم از این لوس بازیا تو روابط دوستانه به خرج بدم! فرداش تو مدرسه بهش دادم خیلی خوشش اومد. بعد از اون دیگه نشنیدمش تا چند روز پیش که خیلی اتفاقی کدشو تو یه سایت دیدم و دوباره گوش کردم و دیدم عجب! چه عین این آهنگه شد سرنوشت دوستی من و الهام!