درود

امروز تولد چند تا همزاد خیلی دوست داشتنیه که بخاطر دل اونا و همینطور بخاطر دل دوستای نازنینم که این چند روزه حسابی دق شون دادم و دیشب دیگه واقعا ازم میخواستن دست از این آپهای غمگین بردارم و مثل قبل تولد بگیرم می خوام سعی کنم یه پست تولد بازی نسبتا بهتری رو بذارم میدونم که پوریا هم وقتی انشالله به زودی برگرده از این پست بیشتر خوشش میاد. اما تولدای امروز که همگی ۲۹ آبانی هستند

اول از همه میرم سراغ وبلاگیا و تو اونا سراغ قدیمی ترینشون :

پــــــــــوریــــا 

تولدت مبارک

پـــوریـا :  هه ! خنده داره! چی بگم؟! معرفی پوریا در واقع معرفی خود منه!!  خب همه چیش مثل خودمه آخه! فقط من از اون خانومترم  بذارید لینک بدم به پست بیوگرافیش خودتون مقدمات معرفی رو بخونید : http://gonahasli.blogfa.com/cat-1.aspx

یه جایی تو بیوگرافیش نوشته وبلاگ قبلیش یکی از پرطرفدارترین وبلاگای بلاگفا بوده ولی بی انصافیه اگه باه این مسله اشاره نکنم که پارسال همین وبلاگ فعلی پوریا هم روزی راحت صد تا کامنت داشت!  من انقده حسرت میخوردم ... مونده بودم این پسر مهره ی مار داره که اینقدر پرطرفداره؟!!  چند ماه پشت سر هم وبلاگ برتر نایت اسکین شناخته شد اون موقع ها داشتن کامنت از پوریا واقعا افتخار بزرگی بود خیلی وبش معروف بود خیلی... بعد از اسفند بخاطر فشار درسا دیگه نیومد  همه مون شوکه شدیم ولی خب دیگه رفته بود... واسه عید اومد یه پست گذاشت و دوباره رفت تااااااااا خرداد! خیلی بد بود هیچ خبری ازش نداشتم  تا اینکه بلاخره خرداد برگشت و یه پست واسه قهرمانی پرسپولیس گذاشت و دوباره بخاطر امتحانا رفت تا تیر! بازم یه ماه نبود تا سیزده مرداد (روز تولد داداشم البته این اومدن و پست گذاشتنش هیچ ربطی به تولد داداشم نداشت و اصلا نمیدونست که تولد داداشمه من الان اینو همینجوری گفتم که این ۲۹ آبانی یه یادی هم از داداشم و کارایی که تو این روز می کرد و خاطراتی که واسه م میساخت کرده باشم ) خلاصه پوریا برگشت و ما از بی خبری دراومدیم. پوریا برگشت با یه داستان سریالی جالب و واقعی از یکی از دوستاش  خیلی خوب پیش می رفت تا اینکه یه اتفاق بد.....  پوریا بعد از اون دیگه....  بگذریم دلم میخواست الان پوریا بود تا بهش بگم که دلم میخواسنت اینجا تو پست تولد امسالت دعا کنم سال پیش روت خیلی بهتر از امسالت باشه. میدونم که امسال به اندازه ی تمام عمرت سختی کشیدی و پیر شدی اما همونطورکه همیشه گفتم این اتفاقات تلخ داره تو رو توی کوره ی مشکلات و رنج ها می پزه و در آخر یه مرد تمام عیار شاید مردترین مرد دنیا با کوهی از افتخار و سربلندی بیرون بیای. دلم میخواست اینا رو بهش بگم اما... الان اینجا نیست تا بخونه...................................................... باشه فقی نمیکنه پوریا هر چی می خواستم بگم نگه میدارم تا وقتیکه به هوش بیای و صحیح وسالم برگردی. همیشه ورد کلامت این بود که : توکلت به خدا باشه. به خدا توکل کن.

الانم من واسه سلامتی و برگشتنت فقط توکلم به خداست

خب همزاد بعدی:

مریــــــــــــــــم 

با یه دنیا شرمندگی:

تولدت مبارک عزیزم

چرا شرمنده ی مریمم؟ چون همونقدر که پوریا تو این مدت منو غصه داد منم مریمو دق دادم  طفلی مریم. یه وقتی با هم آشنا شدیم که اوج شلوغی اینجا بود و من خیلی کم بهش سر میزدم یعنی از روز اول مهر که تولد آبان دخت بود.

بعدم اینکه بعد کلی اومد و گفت که آبانیه! منم خیلی تعجب کردم که چرا زودتر نگفته؟! بعد گفتم خب حالا تاریخ تولدتو بگو تا لینکت کنم اینم هی اومد و گفت : ۲۹ آبان!!!!

منم که فکر میکردم انگار تو این دنیای مجازی فقط دو تا ۲۹ آبانی وجود داره اونم  من و پوریائیم کلی اذیتش کردم و هی رفتم و اومدم و گفتم راستشو بگو! ژاخه فکر میکردم سرکارم گذاشته یا بچه ها چیزی بهش رسوندن اما بعد دیدم نه مثل اینکه جدی جدی همزاده!!!   اما چه فایده؟ گفتم بهش نگم و روز تولدمون سورپرایزش کنم، گفتم از روز تولدش بهش نزدیکتر شم و صمیمی شم که میفهمه جریان چی بوده ... که اونم امسال اینجوری شد  طفلی مریم... کار به جایی رسیده و اینقدر بهش سرنزدم که واسه م نوشته بود "منو یادته؟!!" نمیدونست که من دلم برای نزدیک شدن بهش پر میزنه  

حالا میگم که مریم جون دعا کن میدونم که توئم بخاطر اینکه یکی از عزیزانت واسش اتفاق بدی تو این روزا افتاده زیاد روز تولدت حالت خوش نیست ولی باور کن این اولین ۲۹ آبانیه که من اوضاعم اینجوریه . دعا کن پوریا زود خوب شه منم میشم یه زیبایی که حتی فکرشم نتونی بکنی  

چی میتونم بگم جز اینکه : آنکه می گفت به یک گل نشود فصل بهار/ چه خبر داشت که همچو تو گلی می روید؟  تولدت مبارک

امرزو همینطور تولد یکی از اعضای خونواده م محیا ست که امسال پیش دانشگاهیه و سخت مشغول خوندنن د کنار اون دو تا همزاد دیگه م برای موفقیت محیا هم دعا کنید  

تولد مریم حیدرزاده هم امروزه و جالبه که من و اون علاوه بر این یه وجه اشتراک دیگه هم در مورد تولدمون داریم اونم اینه که جفتمون تو بیمارستان شهدای تجریش به دنیا اومدیم!


از اینکه این دو سه روزه حسابی با پستام ناراحتتون کردم عذر می خوام باور کنید تمام تلاشمو کردم که زیاد پستام غمبار نشه ولی .... با اینحال اونها حتی یک هزارم غم من موقع تایپشون رو در خود نداشتند. بازم دعا برای پوریا فراوموش نشه

این دوستای نازم با پستاشون من رو شرمنده کردن :

خاطره ها (ترانه) ، من نه منم (ریحانه) ، هنر باران (مریم) ، دختر تنهای باران (شیوا) ، بی همتا (بی تا) ، آبان (آبانه)،به همین تنهایی (مریم)، تراوشات یه ذهن پرورش یافته (محمد رضا داداشی)، من تو باران (ماه آب ها) ،تولدی دیگر (نوید و مهسا) ( که تو این آخری همه ی دوستای نت سنگ تموم گذاشتن )

 

+ تاریخ شنبه بیست و نهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 8 AM نویسنده زیبا |