|
محرم ما تبریک دارد تا....! محرم است و تبریک میگم تبریک میگم به پیرایشگران محترم آقایان - که دیگر به آرایشگر ارتقاء درجه یافته اند- بخاطر تلاش بی وقفه و شبانه روزی که در اتوی مو و فشن سازی و زیر ابرو برداری برای عزاداران حسینی دارند و خود به شخصه سالهاست شاهد افزایش زمان خدمت رسانی ایشان تا نیمه های شب نیز می باشم. اجرتان با آقا! تبریک میگم به فروشندگان خدوم و مخلص لوازم آرایش به خاطر رشد صعودی درآمدشان که انشالله خداوند توفیق دهد و به حق این شبهای عزیز به مالشان برکت بخشد! تبریک صادقانه ی مرا پذیرا باشند تمامی جوانان سیاه پوش سیدالشهدا که الحمدالله اجر این عزاداری را هر سال بلافاصله در همین شبها گرفته و زید خود را در لابلای همین جمعیت داخل یا اطراف دسته ها می یابند و همین تبادل شماره و دل و قلوه است که فضای عزاداریهامان را صفا و طراوت خاصی می بخشد! تبریک میگم به YAMAHAی عزیزم و بویژه تولید کنندگان زحمت کش طبل که قرار است امسال در رقابتی جانانه رکورد بزنن و طبلی به پهنای میدان آزادی و ارتفاع برجش بسازند چنانکه صدایش گوش یزیدیان زمان را کر کند. تبریک میگم به مادران تمامی ترشیدگان نجیب محل که همواره در همین شبها و روزها در پشت سر همین دسته ها و لابلای همین هیئت ها - که اینقدر ساده و محقر ولی با خلوص نیت برگزار میشن - حاجتشونو از حضرت عباس میگیرن و بخت دخترشون باز میشه! تبریک میگم به پسران قلندر و پهلوان هیئتمان که امسال چند متر به طول و عرض و چند من به سنگینی علم یک تنی شان اضافه کردند و بازهم در زیرش با چهره ای برافروخته و اندامهای ماهیچه ای و غضروفی منقبض و قلمبه شده، وفاداریشان را به شهدای کربلا اثبات می کنند! البته که تبریک میگم به دولت خدمتگزار! بخاطر پیروزی درخشانش در فتنه! عاشورای ۸۸!!! تبریک میگم بخاطر استفاده ی به جا از افکت های صوتی بر روی تصاویر شورشیان خدا نشناس! و تبریک بیشتر برای موفقیت در استفاده از تمامی امکانات رسانه ای و مالی و شرعی و غیرشرعی در تنویر افکار عمومی به قیام مجدد بزیدیان زمان و آگاه سازی عوام در برپایی قیامی حسینی موسوم به حماسه ۹ دی! تبریک میگم به حماسه سازان ۹دی نیز که برگ زرین دیگری به کتاب "خائنان به میهن" برای ثبت در تاریخ افزودند. آجرکم الله در آخر یه تبریک متفاوت هم دارم : تبریک میگم تبریکی توام با احترام و تواضع به تمامی خردجویان موحدی که از این فرصت چند روزه نهایت بهره را میبرند برای حسین شناسی و به تبعش حق شناسی * از دوستان عزیزم جدا خواهش میکنم اگر کسی با نظرات من تو پستهام یا کامنتهای سایر بچه ها مخالفه و دلایلی داره حتی موافقان اگه دلایلی برای موافقت دارند سکوت نکنند یا در خصوصی حرفشان را نزنند و راحت و به صورت عمومی بگویند تا همه استفاده کنیم. * دخترایی که از دوستای من و خوانندگان وبم هستند تقاضای عاجزانه ازتون دارم اگه اهل دنبال دسته راه افتادن هستید - که بعید میدونم باشید- این التماس عاجزانه ی منو بپذیرید و دست از این عادت زشت و فوق العاده خجالت آور بردارید و تمام دخترها و زنها رو با این کارتون زیر سوال نبرید.
درود میدونم خیلی بده این کارم ولی باور کنید نمیرسم همه ی مطالبی که میخوام بگم رو همزمان و یه جا بنویسم. اینه که پستام اینجوری شده و هی به تدریج کامل میشه خب الان اومدم فقط اول از همه سوم محرم اولین سالگرد درگذشت آیت الله منتظری رو تسلیت بگم. واقعا نسل ما شناخت زیادی از ایشون نداریم. من نمیدونم اگه آیت الله منتظری اون وعده ی موعود در حقش محقق می شد و نظام به دستش می افتاد چه گلی به سر ما و وطن خسته مون میزد ولی خب احترامی که برای ایشون قائلم به چند دلیله: ۱- سکوت ایشون در طول این مدت و حقی که با افترا از ش گرفته شد منو نمیدونم چرا یاد سکوت ۲۵ ساله و خانه نشینی و استخوان در گلو میندازه. نمیدونم چرا چون واقعا قابل مقایسه نیستن ولی خب تداعی میشه برام دیگه دست خودم نیست. ۲- داشتن دشمن مشترک همیشه یکی از علل اتحاده. ۳- شاید هیچ کار ایشون به اندازه ی فوتش برای کشورش مهم و به موقع و ثمره بخش نبود. گاهی مرگ یک انسان بزرگ درست در همون موقعی اتفاق میفته که باید بیفته و اینقدر باشکوه به چشم میاد. بهانه ای برای مرور تاریخ سی و چند سال گذشته و بویژه سالهای ابتدایی این انقلاب به دست انبوه نسل سبز خشمگین و بیدار شده ی این خاک داد تا شاید درسهای ناگفته ی این تاریخ رو بیاموزیم و روش تامل کنیم. حضور شرافتمندانه آزادیخواهان هوشیار هم در روز تشییع جنازه ایشان ستودنی بود.
آنچه در قسمتهای بعدی این پست خواهید خواند! : - داستانک بازگشت حاجیان (به طواف کعبه رفتم به درون رهم ندادند/ که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی؟!) - نقد وبلاگ خاطره ها - تبریک آغاز ماه محرم!!!
زبان مرد با شدت زبانش را بالا و پايين ميكرد و گاه به سقف دهانش ميخورد . دورتادور لبهايش از بزاق غليظ او ميسوخت. نوك تيز ريش و سبيل مشكي با دانه هاي تك و توك قهوه اي و سفيد وارد پوست لطيف صورتش مي شد و چندشش را چندين برابر ميكرد. ميخواست خود را از صورت مرد از هرم داغ نفسهاي بدبو، بر دهان و مشامش دور كند اما پنجه هاي مرد هرچه بيرحم تر خود را در بازوهايش فرو ميكردند. سرانجام دست نگاه داشت. عقب تر آمد. زن همچنان با چهره اي كلافه و درمانده به روبرو خيره بود. با ديدن لبخند مرد لبخند زد : - ديرتون نشه؟ - نه نميشه زن باز هم زهر خندي زد. به زور گوشه هاي لب را بالا داد و نگاهش را از نگاه شهوت آلود مرد دزديد: - خب.... - خب چي خانومم؟ - هيچي ممنون - هه! ممنون؟ من بايد از تو ممنون باشم. يه ماه دور از خونه ... يه ماه شد نه؟ - نه... نشد - خب هرچقدر... بالاخره همين كه بالاخره منو قبول كردي.... اگه بدوني... صداي مرد در ميان صداي سهمگين غرش هواپيمايي گم مي شود. زن با دستپاچگي ميان حرفش مي پرد: - ميگم فكر كنم همينيه كه داره ميشينه - مطمئني؟ همه حداقل چند ساعت تاخير دارن - خب داشت ديگه... همون از ديشب افتاده به صبح ميشه چند ساعت؟ خب عجله كنيد. الان ميان بيرون بد ميشه هااا مرد با عجله در آينه ي ماشين دستي به محاسنش ميكشد. ناگهان گويي چيزي را به خاطر آورده باشد چشمهايش را ريز مي كند و باخنده سر ميچرخاند: - راستي عكسا رو ديدي؟ - كدوما رو؟ همون اون ساليا رو؟ - آره زن غمگين سرش را پايين مي اندازد : - بله.. همون روز كه برنامه تونو گفتيد نشون داديد. - خب تو داشبورده در بيار يه چند تاشو انتخاب كنيم ببريم خانوم بچه ها حضّشو ببرن - چند تاشو؟!!! بقيه ش چي؟ بمونه واسه سالاي بعد و خانوماي بعدي؟! چهره ي مرد در هم مي رود. اخم مي كند و با غيض به زن زل مي زند. - سال بعد نه، سال بعدش مشرف ميشم.. اينا رو هم نميشه هر سال هر سال نشون داد. قيافه م داره عوض ميشه . موهاي سفيدم بيشتر شده زن كه از تحكم صداي مرد جاخورده باترس سر پايين مي اندازد و با عجله عكسها را ورق ميزند: - ممم... خب البته... چه فرق ميكنه... هر دو......هر دوتاش سنت پيغمبرن ديگه... مممم...حاجي.. اينا خيلين... ماشالله تون باشه حساب همه چيو كرده بوديدااا... چقدر عكس انداختين! مرد لبخندي مي زند و بادي در غبغب مي اندازد: - هه.. تازه كجاشو ديدي؟ تو يه سريشون گره ي حوله رو سمت چپ زدم تو يه سري راست تو يه سري بالا تو يه سري پايين و قهقهه ي بلندي سر ميدهد: - حواست باشه از هر جا حداقل يه عكسو بذاري.. ولي حيف و ميل نكني. زياد بر ندار - چشم مرد عرقچين سفيدي را روي موهاي تنك و كوتاه سرش جابجا مي كند. از ماشين پياده مي شود. چند چمدان بزرگ را به زحمت از صندوق عقب درمي آورد . زن پياده مي شود. مرد عكسها را از او مي گيرد و داخل جيب يكي از چمدانها مي گذارد : - خب مواظب خودت باش.. ماشينو بذارتو همون پاركينگه.. اين دو سه روزه زنگ نزن. چيزي كه لازم نداري؟ كاري نداري؟ - نه ولي... ولي اون قضيه بانك ... آخه قسط خونه .. گفتم كه نميخوام مامان بفهمه .. همين مرگ بابا بسش بوده.. اگه يه وقت از بانك بزنن.... - خب نه.. اون حله... خودم اين هفته ميام دنبالت ميريم پيش رئيس شعبه.. خب خوشگل خانوم من برم؟ الان ايل و طايفه و متعلقات مي ريزن جلو در خروج ببينن من نيام بيرون اونا ميرن تو ! - نه.. بريد.. به سلامت مرد با نگاهي به سرتاپاي زن چشمك مي زند: - ميگم... هنوز وقت هستاا .. اندازه ي اينكه بريم تو ماشين يه خداحافظي دوباره بكنيم اختتاميه ماه عسل زن با ديدن نيش باز مرد و ياد بوي گند توتوني كه از حلق مرد تا انتهاي كامش نفوذ ميكرد و دلش ميخواست هر چه در معده دارد روي لباس او خالي كند ، رعشه اش ميگيرد: - نه .. بدوئيد خواهش ميكنم.. خيلي داره دير ميشه هاا.. همه چيز خراب ميشه مرد نگاهي به دور دست ميكند و شتابزده بي آنكه نگاهي به زن كند خداحافظي مي گويد و چمدان كشان دور مي شود. زن متحير از اين حركت مرد بر جا خشك مي شود. اندكي درنگ مي كند . با ترديد تلفن همراهش را از جيب در مي آورد و شماره ميگيرد: - سلاااام... خوبي مامان؟ ......... آره .... الان.... تهران ديگه... تازه همين الان رسيدم... منتظر تاكسيم....خوش كه نه ... خوش گذشتن نداره كه ماموريته ديگه......باشه...باشه... كسي زنگ نزد راستي من نبودم؟...خب باشه... آره ميرسم نيم ساعته... باشه..... كار نداري؟... خدافظ ***
دختر و پسر نوجواني با حلقه هاي گل در جلوي جمعيت با عجله و نشاط مي دوند.چند زن چادري با حرارت مشغول صحبتند و شور و اشتياق در چشمانشان مي درخشد. صداي استارت اتومبيلي همهمه ي تكبير و لبيك جمعيت را درهم ميشكند.
|