بی ربط اضافه میکنیمممممم:

عجيب در حسرت اين پوزيشنيممممم 
سلام
چند روزه يه حس بد مثل خوره افتاده به جونم.. يه حسيه شبيه به مرگ.. شيه به اينكه به زودي نخواهم بود يا نخواهيد بود يا نخواهيم بود... خيلي غمباره... احساس ميكنم مرگ به من يا به اينجا يا به آبان دختم خيلي نزديكه
همين حس مدام داره منو ميبره به سالهاي قبل.. به دوستان قديمي اينجا كه خيلي وقته از هم بي خبريم.. به اين فكر مي كنم كه بايد برم پيداشون كنم و ببينم كه در چه حالن؟ خوبن؟ بايد برم و اون يكي وبلاگمم به روز كنم به روز كردن اون وبلاگ يه تعهد بوده واسه م.
امروز هم پيوسته اين قسمت از ترانه سياوش افتاده تو زبونم :
مگذار كه ياد ما را طعم تلخ اين حقيقت ببرد
اين حقيقت است كه از دل برود هر آنكه از ديده رود
چقدر دلم واسه دوستاي قديميم تنگ شده......

يعني روزي كه من و اين وبلاگ نباشيم كسي ازمون ياد ميكنه؟
مي خوام ياد كنيم از همه وبلاگ نويسايي كه يه روزي اينجا تو بلاگستان بودن و حالا نيستن يا خودشون يا فقط بلاگشون.
پ.ن : وقتي ميگم مرگ رو نزديك احساس مي كنم همينه. ديروز ظهر تو اتاق نبودم برگشتم ديدم دو تا ميس كال از يكي از بچه هاي كلاس دارم. زنگ زدم گفت مي خواستم هماهنگ كنم بعد از ظهر بياي واسه تمرين. گفتم كار جشنواره رو؟ گفت جفتشو. ولي الان يه خورده به هم ريختم. گفتم چرا؟ گفت همين الان بعد از اينكه به تو زنگ زدم يكي از فاميلا از خونه پسرخاله م زنگ زد با گريه گفت زود پاشو بيا!!!
منم گفتم خب پس گوشيتو اشغال نكنم. اميدوارم كه چيزي نباشه. گفت باشه پس اگه چيزي نبود دوباره بهت زنگ ميزنم. الان ديدم يه روز گذشت و زنگ نزد. پيامك زدم: سلام. ديروز كه چيزي نشده بود؟. نوشت: پسرخاله م فوت كرد! تو سي سالگي بر اثر سكته! الانم تشييع جنازه شه.به قول خود پسرخاله م: عمر مثل آفتاب تموز مي مونه.