دوست خوب من

خوشحالم كه بازم اومدي

منم شب و سكوتشو دوست دارم و اون پستي كه در مورد تنهايي بود نوشتم كه ارزش تنهايي شبها چقدره. آره متاسفانه شرايطي كه درش هستي شرايط خوبي نيست. در واقع شما خيلي بدشانسي آورديد. بي هيچ تقصيري داري از بازي روزگار رنج مي بيني و موقعيت طوريه كه هيچ كسو نميشه مقصر دونست. اما روندي كه شما در پيش گرفتيد باعث شده كه همه از اين وضع رنج ببينند اول از همه خودتون.

تنهايي خيلي بده و گويا تو خودتو محكوم به اون كردي. پس حالا كاري كن كه اين درد بزرگ، تنها درد زندگيت باشه. ميشه از فرصت نداشتن بقيه دردهاي بزرگِ هستي استفاده كرد و از داشته ها نهايت بهره ولذت رو برد. البته ميدونم كه ديگه مشغله ي كار و وقتي كه از ادم صفر ميكنه مجال خيلي زيادي براي اينكه به لذت بردن از زندگي بپردازيم نميده. مثلا همين الان. من بايد به خاطر يك هفته كار پرتلاش بهت تبريك بگم چون ميدونم توئم مثل من بخاطر اين فرصت دو روز تعطيلي پشت سر همه كه تونستي امشب و اين موقع بياي نت (آخه الان كه دارم اينا رو مي نويمس ساعت 4:21 دقيقه ست و تو نيم ساعت پيش كامنتتو نوشتي. بهرحال خدا پدر اين شهادتا رو بيامرزه همش تعطيلياشون دو روزه يا بيشتر ميشه! البته من كه فقط تا فردا بعد از ظهر تعطيلم.

همه مون مثل اون موشه مي مونيم هركسي تو چرخه ي خودش گير افتاده ولي نبايد وا داد و نشست اون موش اگه بچرخه و برعكس حركت كنه و قدم برداره مسير گردش چرخ رو عوض ميكنه.

در آخر بذار يه چيزيو بهت بگم. فكر نكن بعد از خوندن كامنتات خودمو موظف ميدونم و ميگم بايد به هر نحوي شده جوابتو بدم... نه. ميام اينا رو مينويسم چون از همصحبتي باهات لذت ميبرم و ميگردم ببينم ميتونم سر كدوم قسمت كامنتت يه حرفي بزنم كه همينجوري يه حرفي زده باشم و سرصحبتو باز كرده باشم. بي تعارف خيلي از حضورت خوشحال ميشم و از همصحبتي باهات لذت ميبرم و اين حرفهام تنها بهونه اي براي حرف زدن و وراجيه. اين وسط انگار بيشتر من دارم كوله بارمو خالي ميكنم رفيق!

+ تاریخ جمعه یکم مهر ۱۳۹۰ ساعت 2 PM نویسنده زیبا |