هر سال شروع سال جدید و ایام عید واسه من
خوشحالی و نشاط بقیه رو نداره چون ته تغاری و تنها بچه ی تو خونه ام و
مجبورم تمام عیدو به پذیرایی ازکارناوال مهمونا بگذرونم . در وصف شدت و حدت
هجوم این دستگان چترباز ها همین بس که من برعکس همه تو تعطیلات عید کلی
وزن کم میکنم و حسابی لاغر میشم

اما امسال بهش اضافه کنید بیماری شدید مادرمو
که درست چند روز قبل از عید شروع شد و همچنان ادامه داره + شکستن پای
بابام بر اثر سقوط از چهارپایه اونم در ۲۵ اسفند
به خاطر همینه که پست تبریکو اینقدر دیر دارم میذارم 
عید همه تون مبارک ان شاالله سال خوب و خوشی رو در کنار کسانیکه دوستشون دارید بگذرونید به آرزوهاتون برسید

ولی اتفاق جالبتر امروز افتاد :
اشاید باورتون نشه اما من امروز برای اولین
بار در سال جدید پامو از خونه گذاشتم بیرون. صحیح و سالم و با پای خودم
رفتم تا سر خیابون خریدی که مامانم گفته بود رو انجام بدم اما ساعت ۱۰
شب با عصا و دست بانداژ شده از بیمارستان برگشتم خونه
بله تصادف کردم و پای چپ و دست چپم......
چرا می خندم ؟ آخه دفعه اوله که شدت یه تصادف
اینقدر زیاد بوده که منو با خاک انداز جمع کنن ببرن بیمارستان از بس مغرورم
از بچگیم تا حالا هر وقت تصادف کردم اخمامو کردم تو هم پا شدم راه افتادم
به محض اینکه از دید مردم متحیر دورشدم شروع کردم به لنگیدن.
اما این دفعه قضیه جدی تر از این حرفا بود به
زور منو جمع و جور کردن رسوندن بیمارستان ولی خدا وکیلی از ۲ دقیقه بعد از
تصادف دارم می خندم تا الان. همه ی دکتر پرستارا و رادیولوژیستا رو هم
ترکوندم از خنده :
- آقا تو رو خدا بگید. من طاقتشو دارم اجله دیگه بالاخره دیر یا زود میرسه
- آقا من موهام بیرونه اکشال نداره نبایدعکسش با حجاب کامل اسلامی باشه؟
- آقا قربون دستت زمینه سفید بنداز ایراد نگیره
- اصلا من از اول هم همیشه احساس میکردم این پائه یه جورایی تو هیکل من زیادیه خودشو اذیت نکن دیگه باید بریدش اینداخت دور
حالا رادیو لوژی به کنار. پذیرش منو کشیده به سوال تا پرونده تشکیل بشه یه ویلچر به من بدبخت بدن:
*اسم؟- زیبا.* فامیل ؟- .......* نام
پدر؟ـ......*تلفن؟ -...... *آدرس؟ـ......*چند سالتونه؟- آقا بپرس چند
سالتون بود. بابا مریض از دست رفت یه ویلچر می خواید بدیدا

حال پلیسم اومده هی می خواستن زنگ بزنن خونه
که من گفتم همه مسافرتن بی فایده ست(بیچاره این دو تا درب و داغونتر از من
بیان اونجا که چی بشه؟)رضایت دادم یارو رفت ولی یه ماشین گرفت من برگشتم
خونه. در نهایت پررویی با عصا و پا و دست اون شکلی و عکسام زیر بغل با
لبخند ملیحی
سلام کردم ومستقیم رفتم تو اتاقم. مامانم گوشی تلفن از دستش افتاد و بابام....
بیخیال .... اومده بودم بگم سال نوتون مبارک
ما که خونه نشین شدیم با این وضع. حیف شد همه برنامه مسافرتام به هم خورد
امشب بلیت ونیز داشتم با این وضع دیگه حال نمیده باشه واسه ماه بعد. باید
زنگ بزنم آژانس بلیت هفته ی بعد آمسترداممو کنسل کنن

(نظراتو فعال نکردم پست قبلیمم بخونید
)